زندگی خصوصی مثلثی
باشد که فراگیرد هستی ، ما را
روز هایی که گذشت
 

رمز برداشته شد 

دل کوچک من نمی تونه دل کسی بشکنه رمز نده

 

فرشته جان ممنون از لطفی کردی و وبلاگی که ساختی حتمن در اسرع وقت رجوع میکنم و بهت اطلاع میدهم ممنون از محبتت عزیزم 

سونا جان همیشه خصوصی برام پیغام میگذاری نمیتونم جوابت بدم نمیدونم وبلاگت میای یا نه ممنون از لطف پایدارت که کنارم هستی 


ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
سلام دوستان عزیزم

 

بالاخره بلاگفا درست شد من به وبلاگم دسترسی پیدا کردم متاسفانه خیلی از پست های قبلیم امکان ویرایش و یا نظراتش ندارم

پست های قبلیم پرید رفت خدا بگم بلاگفا چی کار نکنه امیدوارم که بیاد 

اشکال از همین بلاگفا اگر نظری برام گذاشتید و جواب ندادم بو خدا تقصیر من نیست دسترسی بهشون ندارم 

احتمالن یک وبلاگ دیگه در یک سرور دیگه مثل بلاگ اسکای یا یکی دیگه یه همین اسم و اسم خودم میسازم اگر دید خوددمم شایدم یکی تقلبی من بساز که اون دیگه به هوش و ذکاوت خودتون بستگی داره شناساییش

+ |نارین
اومدم داد بزنم
من دلم نیومد به کسی رمز ندهم 

اگر رمزی کردم برای این است که من درمورد آدم های دیگه هم می نویسم

و همه ترسم اینه که آبروی آنها بره و کسی بشناستشون 

خلاصه اگر کسی کسی شناخت به روی خودش نیاره 

رمز برداشته شد 

+ |نارین
فردا حریصانه نفس می‌کشد
+ |نارین
فقط خواستيم منطقي باشيم
شغل جديدم مصادف شده بود با جدايي واقعي 

بماند كه من صد بار تصميم به جدايي گرفتم ولي بعد از يك مدت پشيمون ميشدم برميگشتم ،تو اون مدت هر روز با يك دليل قانع كننده خودم راضي ميكردم تو كارت درست بود دختر گور باباي عشق و عاشقي عاقبت بخيري مهمه 

حرف هاي اون موقع من به خودم 

مگه تو بيوه يا مطلقه بودي ، دلت نمي خواهد لباس عروس بپوشي ، پس آرزوي اون عروسي رويايت چي ميشه ، مردي كه بچه داره نزديك بيست سال ازدواج كرده مگه ميشه اونها را فراموش كنه تا آخر عمرت تو زندگيتن ، داستان زندگي سه تا زن دوم از نزديك ديدي بازم ميخواي راه اونها بري ، شايد همين كه بهم نرسيديد عشق تون داغ اگه بهم برسيد تموم ميشه اين عشق و عاشقي ، بين عشق و موقعيت اجتماعي كدوم ميخواي ، اگر اون دوست داري نگذار از عرش به فرش بيوفته تو كه ميدوني چي ميشه ولي اون نميدونه و صد تا حرف ديگه 

يك موضوع جالب فهميدم اون كسي كه من جاش اومدم دقيقا اون روزي كه من تصميم گرفتم رضااز زندگيم حذف كنم  زن مدير عامل اومده پرتش كرده بيرون از شركت ،اين جور كه من فهميدم دختردر گير دار عشق و عاشقي با مدير عامل بوده حالا مدير عامل ما همين شش ماه پيش بچه اش به دنيا اومده خلاصه ري اون صندلي كه من ميشينم يك مثلث ديگري وجود داشته 

جالب نيست همون روزاين اتفاق افتاد و منم رو همون صندلي ميشينم 

زندگي ميگذرد بعضي وقت ها خوب بعضي وقت ها بد بايد تحمل كرد همكار هايي كه دوست نداري بايد لبخند زد به همكار هايي كه باهات مهربون اند ، بايد پا رو دلت بگذاري به خاطر آدم هايي كه دوست دارن و بهت تكيه كردن ، شايد اگر فقط خودم بودم خودم يواشكي تو يك خونه معشوقه رضا ميبودم ولي وقتي مامانم ميگه كي ميشه عروسيت ببينم پيش خودم ميگم نه من فقط براي خودم زندگي نميكنم 

+ |نارین
در خواب، خدا در گوشم گفت: تو را چه به عشق؟ گفتم چرا؟ گفت: تو خوابی و عشقت در آغوش دیگری
خوب بنا به پست قبلی که دوستان متعجب بودند چرا و چی شد 

بعضی وقت های قرار نیست اتفاقی بیوفته ، همین که هیچ اتفاقی نمیوفته مجبور به  اخذ خیلی از تصمیم ها میشیم

قبلن گفته بودم پسر کوچک رضا دوست دارم پسر قشنگ و بانمکی بعضی وقت ها حالش از رضا می پرسیدم می گفتم آ چطور میگفت خوبه هر شب از سر و کول من بالا میره 

تو دلم می گفتم پس کی بچه من از سر و کول من بالا بره ؟!!؟

تا اینکه چند روز پیش رضا گفت دارم میرم مسافرت رضا به خاطر کار جدیدی که داره زیاد میره امارات منم فکر کردم داره  دوباره امارات  میره که گفت نه یک جا دیگه دارم میرم 

منم هیچ وقت خدا تو تمام این مدت یکبار ازش نمی پرسیدم کجا میری ، کی میری ، کی میای ، با کی میری این دفعه نمیدنم خدا خواست قسمت بود شروع کردم سوال کردن چه ساعتی میری چه روزی میای 

رضا  آدم حیله گری نیست که با حرفاش بخواهد سر من شیره بماله هر چی تو ذهن و خیالش میگه در واقع به اصطلاح با سیاست نیست ...مکر نداره  تو یک کلمه ساده است . 

رضا هم گفت دارم با ف میرم ... 

میدونم که ف تولدش آذر ماه ولی روزش نمیدونم خلاصه فهمیدم که به خاطر تولد خانم دارن میرن مسافرت  یک لحظه حسی بهم دست داد ... دختر جان کجایی تا کی میخوای عمرت هدر بدی 

همون موقع تلفن قطع کردم رضا هم فهمید چه سوتی داده هی ایمیل میزد یک موضوع بهونه میکرد 

منم جوابش نمیدادم ...

همه مون عاشق شدیم هیج وقت هم نفهمیدیم  وقتی به کسی علاقمند میشیم چجوری عاشق میشیم یهویی یک حسی یک احساسی تو قلبمون نسبت به طرف مقابل به وجود میاد دلیلش هم نمی دونیم یهویی میشه

اون لحظه هم رضا اسم اون آورد منم یک حسی تو قلبم اومد که قابل توصیف نیست  نسبت به رضا سرد شدم  دلم به حال خودم سوخت و پیش خودم گفتم من اول از همه باید به خودم احترام بگذارم تا توقع احترام از دیگران داشته باشه باید پیش خودم سربلند بیام بیرون تا کی می خواهم به خودم دروغ بگم تا کی می خواهم سر خودم با دلخوشی های احمقانه سرگرم کنم تا کی خودم بازیچه دست رضا کنم سرگرمی رضا باشم خودم کوچک کنم 

منم زندگی می خواهم دوباره همون آش و همون کاسه همون زندگی تنهایی هفته یک بار دیدار ... حالم دیگه از این مدل زندگی بهم میخوره 

البته دوز دیدار ها بالا تر از یک زندگی عادی زن و شوهری ،  هیجان بیشتری داره ولی خوب عمر هدر دادن از نظر من تا کیه من جوان هستم . 

یک بار چند وقت پیش با رضا رفته بودیم رستوران ، بعد از طلاق که جریان ما را خانواده رضا پدر و مادرش و خواهرش فهمیدند رضا یکم محتاط شد تو بیرون رفتن ها ... از من پرسید رستوران شلوغ یا نه منم عادی گفتم آره شلوغ یهویی (میگم رضا  ساده است هر چی تو دل و ذهنش میگه ) برگشت گفت تو روحت اگه کسی من ببینه 

منم خندیدم به حرف رضا ولی لا به لای این جمله نهایت توهین بود ... من کسی می خواهم که محکم دست من بگیره به همه نشون بده بگه می خواهم با این زن زندگیم بسازم 

نه تو روحم اگر کسی من با اون ببینه 

وقتی با زنش میره مسافرت یعنی من این زن می خواهم هر چقدر هم تو گوش و بغل من گریه کنه آی عاشقتم آی بدون تو من مردم این حرکت یعنی نه من زنم دوست دارم ....دیگه دوست داشتن که شاخ دم نداره چقدر باید به خودم دروغ بگم 

از طرف دیگر من دلمم نمیاد بچه های رضا مشکل روحی روانی پیدا کنند من خودم پدرم در حقم پدری نکرد میدونم بدون محبت پدر بزرگ شدن یعنی چی همین علاقمند شدن به مرد متاهل هم از دوران بچگیم نشات میگیره اگر پدرم بهم محبت میکرد این انتخاب های غلط تو زندگیم نمیکردم 

نمی دونم این تصمیم یا برای نجات خودمم بود یا بچه های رضا ... 

هر چی بود تصمیمم گرفتم خیلی قطعی و محکم به رضا گفتم پای تصمیمم ایستادم 

می خواهم ازدواج کنم 

از محیط کاری قبلی هم استعفا دادم محیط این کار آروم تر است چقدر به این محیط احتیاج داشتم محیط  کار قبلی  استرس داشت رفتار همکار ها هم  با هم خوب نبود کلن قانون جنگل تو اون شرکت حکم فرما بود 

اولین روز کاری هم مصادف شده بود با شبی که با رضا قطعی حرف زدم  تمومش کردم ... 

امیدوارم این شرکت برام اومد داشته باشه یک زندگی جدید شروع کنم با آینده جدید گذشته  ام بریزم دور 

همیشه در پی کسی باش که

با تمام کاستی ها و کمی ها و عیب هایت،

حاضر باشد به تو عشق بورزد

و تو را به همه دنیا نشان بدهد

و بگوید که:

این تمام دنیای من است.

..................................................

در خواب، خدا در گوشم گفت:

تو را چه به عشق؟ گفتم چرا؟

گفت: تو خوابی و عشقت در آغوش دیگری.

لبخند زدم و گفتم:

خدایا مخلوق توست،

شاید تو خوابی و

خبر از رسم دنیا نداری!!

+ |نارین
رفتن که بهانه نمی خواهد، یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده
دیگه تموم شد 

دیگه هیچ وقت نمی خواهم رضا ببینم یا صداش بشنوم 

شاید دلم تنگ شه برای همه روز هایی که رضا  حالم میپرسید 

شایدl تنگ نشه هر چند وقت یکبار بگم هی یادش بخیر آدم خوبی بود 

فقط میدونم که تموم شد برای همیشه 

من همیشه هم گفتم خودم انتخاب کردم و این مسیر رفتم ولی به نظرم من 40% مقصر هستم رضا نباید به یک دختر ازدواج نکرده عشق میوزید بالاخره آدمیزاد دیگه وقتی کسی نداره دلش به هر موسیقی خوش آوازی خوش میکنه ... وقتی تنهایی امانت ببره دیگه فکر نمیکنی این عشق از چه سمتی فقط می خوای یک چند صباحی دنیای تنهاییت رنگی باشه بعد همین جور میره جلو و میبینی یک عمر زندگیت داری میبازی 

از کارم استعفا دادم دارم میرم یک جای دیگه کار کنم دیگه هیچ وقت در مورد این یکی کارم با رضا حرف نمیزنم چون دیگه رضا برای من وجود نداره که بخواهم باهاش حرف بزنم 

هیچ میدونید عطر جدائی میاره رضا هفته پیش برام عطر خرید بهش گفتم چرا عطر ، عطر که جدائی میاره البته نمی دونست گفت اینا همه خرافات ... نشون به اون نشون که دو روز بعد خیلی راحت ازش دل کندم و دیگه برام مهم نیست 

رفتن که بهانه نمی خواهد،

وقتى نخواهى بمانى،

با چمدان که هیچ ،  بى چمدان هم می روى

+ |نارین
دوست داشتنت چمدانیست در دستان بلاتکلیف ترین مسافر
سلام

این دو ماه که نبودم به اندازه دو سال بر من گذشت ، مشکلات سر کار ، مشکلات با دلم و رضا همه و همه 

خیلی خلاصه میگم وارد دیتل نمیشم 

وقتی رفتم سر کارم به خاطر قابلیت هایی که حالا نشون دادم یا داشتم مدیرم که یک عدد پسر جوان و مجرد است سمت کاری من بیشتر کرد ، من که احساس خاصی بهش ندارم تنها چیزی که بین من و اون هست احترام و رابطه مدیر و کارمند است نه بیشتر اونم همین طور ولی خوب حسادت زن های جوون شرکت بر انگیخته شد و تا تونستن تو این مدت زیر آب زدن یک کار هایی میکردند که صلاحیت من بره زیر سوال یکی شون تا تونست آتیش سوزوند که کارم بعضی وقت ها به جایی میکشید که میرفتم تو انبار شرکت میشستم های های گریه میکردم از دستش ... توهم زده فکر میکنه زن مدیر است خدا شفاش بده از خواب خوگوشیش زود تر بیاد بیرون 

مدیر مون به من احترام میگذاره من دختر سنگین رنگینی هستم خیلی جدی باهاش حرف میزنم لباس سنگین میپوشم مثل اون لوندی لباس جلو باز که همه هیکلم بیوفته بیرون نمی پوشم اونم از حسودی میکنه به متانت و وقار من ... میدونید آدم خودشم بکشه نمی تونه کلاس و طبقه خانوادگیش ببره بالا 

خواستگارم که به درد نخور بود کلن از فامیل های ما هیچ وقت خیر و برکت نیومده که این بخواهد دفعه دومش باشه ... یک چیز اون ور داغون 

رضا هم که از وقتی که من رفتم سر کار گیر داده که باید با هم بیزینس شروع کنیم می خواهد وارد فیلد کاری من بشه 

از مدیرم و این دختر و آزار و اذیت هایی که سر کار دارم خبر داره بهش میگم باهام حرف میزنه میگه این کار کن این کار نکن خودت نباز نگذار اون دختر هر کاری دلش می خواهد بکنه 

خلاصه تا هفته پیش که جلسه داشتیم و شریک رضا هم بود رضا به من گفت تو هم بیا تو جلسه ... بعد از چند ماه می خواستم رضا ببینم آخرین بار هم که نوشته بودم اومد من غافلگیر کرد ... قبل محرم بود این جلسه و قرارمون 

خیلی تیپ نزدم معمولی بعد از سر کارم رفتم ... قیافه خسته کارمندی ... خیلی هم خودم کنترل کردم 

دفتر کاریش عوض کرده بود تقریبن نزدیک شرکت ما هم هست نزدیک شرکت که شدم زنگ زدم طبقه و واحد پرسیدم ... رفتم تو ساختمونشون عجب ساختمونی بود دهنم باز مونده بود ... خدا یا رضا انقدر پولدار شده یا نه اینا همش فیلم ... رضا که میگه خریدم این ملک ... نمی دونم حالا راست میگه دروغ میگه 

تا رفتم در باز کرد ... دلم رفت ولی اصلن به روی خودم نیوردم شریک اش بود یکی آقای دیگه هم بود که از چین اومده بود رفیق هر دو تای اونا بود ... خلاصه حرف زدیم در مورد بیزنس  من و کسب و کارم و کاری که می خواهیم شروع کنیم  حرف زدیم منم مثل احمق ها از مدیرم گفتم 

رضا تهش گرفت چند سالش ... تحصیلاتش چیه ... کجاست ... منم همین جور گفتم دیگه کار به جایی کشید که رضا گفت من آمار این در میارم اونجا تازه دو زاریم افتاد که اوه اوه دختر این شوهرت بوده قبلن داری چی میگی جلوش ... هی گفتم رضا ول کن چی کارش داری ... نه می خواهم بدونم کیه تو کجا داری کار میکنی ...شاید اصلن خطری باشه فلان به امان باشه ... حتمن یک چیزی بین تو اون هست که اون دختر که تو شرکت اذیتت میکنه واکنش نشون میده .... گفتم رضا من خودم قضایای شرکت این دختر برات تعریف میکنم اگه چیزی بود که بهت نمیگفتم 

بعد شروع کرد تو هم ازش خوشت میاد ؟ گفتم نه ... گفت نه تو خوشت میاد معلومه 

گفتم رضا مدیرم در حد مدیر بهش احترام میگذارم چیزی بیشتر از این نیست 

دیگه دوستاش فهمیدم نفهیدم یک موضوعی بهونه کردن رفتم من درگیر همین موضوعات بودم که رضا از توهم بیرون بیاد 

 

رمز فعلن اسم وبلاگم تا یک هفته دیگر بر میدارم 

+ |نارین
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار! که آرامش ما را نخراشی..
با سلام و احترام ،

احتراماً به استحضارتون میرسونم اینجانب ...

علائم سر کار رفتن دیگه ادبیاتم عوض شده دوستان مدام برای من دعا میکردید ان شاالله انقدر سرت شلوغ شه که دیگه به رضا فکر نکنی یک دعای دیگه میکردید

تو این مدت تا با شرایط خودم سازگار کنم یکم طول کشید وای شرکتم خصوصی از این مدل ها که صبح تاخیر داشته باشی باید اضافه کار بعد از ظهر وایسی دیگه تا عادت کنم طول کشید 

خبر های داغ داغ .... اون مجلس ختمی که پست قبلی نوشتم که مادر پسر معرف همه بودن بنده آخر مجلس از ترس دیده نشدن  همه جا گذاشتم ،  پله ها را هشت تا پنج تا اومدم 

خواستگار برام پیدا شده 

میگم نباید خودم تو فامیل آفتابی کنم برای همین موقع هاست 

یک عدد مهندس مکانیک  خانواده شان دیروز با خانه ما تماس گرفتند و در خواست آشنایی بیشتر برای امر خیر ازدواج شدند 

ای خدا من تازه رفته بودم سرکار ... اوضاع روحیم یکم خوب شده بود به یک ثبات نسبی رسیده بودم

آخرین خواستگاری که  داشتم همون مادر و پسر معروف بودند  که یک گندی به زندگیم زدند رفتند 

الان بعد از جدائی ، این حال روحیم که اصلن آمادگی  ندارم خواستگار باید برای من بیاد 

من  باید به یک ثبات روحی و اجتماعی برسم بعد آماده ازدواجم ... ببخشید ازدواج مجدد 

چی بگم به خواستگار محترم .... 

هر چی بگم دروغ نمیگم نمی تونم یک عمر تن بدنم بلرزه که آی الان گذشته من میفهمن آی الان که زندگیم بهم بخوره ...هر لحظه بگم الان که ف برای انتقام یک کاری بکنه ... نه نمی تونم ... دیگه نمی تونم مخفی کاری کنم .... 

حالا خوبه پسری که معرفی کردند یک جوان برازنده  باشه چه حالی ازم گرفته شه ... چی بگم بهش

عجب مجلس ختمی بود ... اگه میدونستم این همه اتفاق قرار بیوفته نمیرفتم 

من به زمان نیاز دارم 

آقا جان میگم برو یک سال دیگه بیا ... اگه خیلی من دوست داری 

انگار آرامش به من نیومده تازه آرامبخش هام قطع شده بود 

خدا یا خودت میدونی دیگه هر کاری میخوای بکن فقط مواظب آرامش من باش 

رضا هم زنگ میزنه از من راهنمایی کاری میگیره حالا تا یک ماه پیش برای من دنبال کار بود الان مشاور کاریش شدم ... دنبال بهونه است با من حرف بزنه خودم میدونم

البته در این مدت یک اتفاق داغ دیگر هم افتاد  این اتفاق داغ تر بود دفعه دیگه یادم بندازید اون یکی بنویسم الان یک جوریم هیجان زیادی دارم نمی دونم دلشوره است نگرانی ... نمی دونم اسم حالم چیه فقط میدونم خیلی هول و دست پاچه نگرانم هیجان کاذب دارم 

سرکارم میام تعریف میکنم چه خبره کی چی کار میکنه 

 

+ |نارین
روزی دوبار خنده تراپی براتون تجویز میکنم
چند تا پست قبل نوشتم هر شب برنامه خندوانه می بینم

هر شب که اغراق بعضی وقت ها نمی بینم 

یکم به نظرم لووس شده و تکنیکی نیست ولی چیکار میشه کرد حداقل برای یک ساعتم که شده با خنده مردم تو تلوزیون منم میخندم البته تو رشته که من درس خواندم میگفتند همیشه برای هر کاری که میکنید هر چند وقت یکبار نظر سنجی از مشتری ها انجام بشه که به قول معرف مشتری حفظ کنم من  این برنامه دوست دارم با اینکه به نظر یکم چیپ بعضی وقت ها ولی خوب به عنوان یکی از بیننده ها بهتر یک تغییراتی انجام بشه  .... ترافیک سرسام آور دردی به در هام اضافه شده نزدیک پائیز و همهمه خرید ... خیابون ها هم شلوغ 

از رضا هم خبری نیست فکر کنم امارت یک سایتی پیدا کردم چند هفته پیش سایت خوبی بود به من که خیلی کمک کرد جریان زندگیمو از سیر تا پیاز دوران کودکی همه و همه براشون نوشتم کمک خواستم دوست مهربان هم امد و یک نصحیت های دوستانه کرد که همش درست بود حالا آدرسش میگذارم سایت مفید خوبیه .

این روز ها که رضا نیست انگار همه چی تهی هیچی برام معنی و رنگ نداره ، دوباره درگیری های ذهنی بی دلیل انگاری دوست دارم دنبال بهونه بگردم یک موضوع پیش پا افتاده را بزرگ کنم غصه بخورم حرص بخورم تو خودمم بریزم ... می دونم منشا چیه ... رضا نیست و من ناراحتم و خودمم خالی می کنم با این کار ها 

اون دوست درست بهم گفت شاید تا یک مدتی بتونی بدون رضا باشی و یا دچار هیجانات مقطعی بشی ولی بعد اون هیجان از بین میره و من یاد جای خالی رضا میوفتم .

میگن یک دو یا سه سالی طول میکشه دروان نقاهت جدائی ... سه سال که با رضا بودم سه سالم که دوران نقاهت جدائی تحمل کنم میشه شش سال ... عمر عزیز است غنیمت شماریدش لطفا 

جمعه برادر زن دائیم فوت کردند بعد مدت ها فکر کنم سه سال رفتم تو فامیل یعنی رفتم  مراسم ختم تو مسجد فامیل ها را دیدم ( آدم های خوبی بودن  ) توی پستی فکر کنم اسمش روز های قبل از ازدواج بود یک توضیحی راجع به خواستگاری داده بودم که زن دائیم و یک معرف از فامیلشون برام فرستاده بودند که زندگیم از این رو به اون رو شد .... رو صندلی که نشسته بودم اون خانمی که معرف بود اومد تو .... درجه حرارت بدنم همین جور رفت بالا یاد اون پسر افتادم یاد ماردش یاد اون دوران ... وای چه لحظه بودقلب تند تند میزد داغ کرده بودم اسنرس خاصی همه وجودم گرفته بود نمی تونستم تعادلم رو صندلی حفظ کنم الکی با بچه پسر خاله ام که یک پسر یک ساله است خودمم سرگرم کردم که بگم من اصلن حواسم بهش نیست که چشم تو چشم نشم ... ولی بدنم صدام داشت میلزید 

که بعله کسی که نمی خواستم ببینم دیدم ... مادر هم اومد همون مادری که همه چی بهم زد ...  

آخر مجلس بود اومدم از صاحب عزا خداحافظی کنم که با معرف چشم تو چشم شدم البته یک چند باری زیر چشمی نگاهم کرده بود اون بیچاره که تقصیری نداشت تازه لطف هم به من کرده بود 

وای همین جور که دارم تایپ میکنم دوباره استرس کرفتم مثل همون موقع شدم 

خلاصه اومد جلو سلام احوال ... که زیر گوشم موقع خداحافظی گفت که فلانی یعنی همون پسر در شرف طلاق .... 

همون موقع انگار تو یک جنگ من برنده شده باشم برگشتم مادر دیدم ...اونم همون جور داشت به من نگاه میکرد ... نمی دونم پیش خودش چی فکر میکرد شاید داشت فکر میکرد اگر بهم نمیزد الان بجای اینکه پسر طلاق بگیره نوه اش تو بغلش بود ... شاید پشیمون شده بود ... نمی دونم واقعن نمیدونم به چی فکر میکرد... همین جور از دور به من خیره شده بود .... شاید می خواست ازم حلالیت بطلبه به خاطر کاری که در حقم کرده بود ... 

بعضی نگاه همه حرف های نگفته بهم میگن 

اینم اون عروسی که میخواستی ... حجاب و دین و ایمان من بهونه میکردی .... 

حالا عروست دین و ایمانش محکم بود  !!! پسرت خوشبخت شد !!!! 

نمیدونم یک جائی خواندم نوشته بود وقتی خدا به بنده اش روزی میده تو چطور اون آدم به خاطر دین ایمانش قضاوت میکنی 

دیگه وقتی داشتم از مسجد میومدم بیرون از ترس اینکه با پسر چشم تو چشم بشم صد تا صلوت تذر کردم بعدشم به سرعت نور  گاز گرفتم رفتم از هیچ کس خداحافظی نکردم ... مامانم اینا را هم جا گذاشتم گفتم خودتون با یکی بیاین 

وقتی داشتم برمیگشتم تو این ترافیک (وحشتناک)  به این فکر میکردم که اگر من و اون با هم ازدواج میکردیم مادر موش نمی دووند ... شاید رضا برام مثل همه مرد هایی میشد که تو خیابون هر روز از بغلشون رد میشم همه این مرد هایی که تو ترافیک کنار هم هستیم ... بدون احساس بدون نیاز 

ولی حالا زندگی من اینطوری شد زندگی پسرش اون طوری اون عروسی هم که گرفت اونم بد شد براش وقتی دو نفر همدیگر دوست نداشته باشند معلوم که سر انجامی نداره 

شاید اون پسر هم من دوست داشته برای همین نتونسته با زنش کنار بیاد ....

زندگی رضا و ف این طوری شد ... این خانم چند تا زندگی بهم زد چند تا آدم درگیر کرد 

خانواده من خانواده رضا خانواده خودش خانواده اون دختر هر کدوم ضرب در چهار کنید تعداد آدم هایی که زندگی هاشون بهم گره خورد معلوم میشه ... 

واقعن اگر همون سه سال پیش من و اون با هم ازدواج میکردیم هیچ کدوم از این اتفاق های نمیوفتاد یک سال بعدش عقد میکردیم یک سال بعد هم عروسیم بود الانم سر خونه زندگیم بودیم شاید بچه هم داشتیم 

البته من نمی خواهم نقش قربانی بازی کنم که زندگی من دست اون خانم بود من هیچ اختیاری از خودم نداشتم ولی این می تونم بگم من تو اون دوران سیاه ( که تو همون پست روز های قبل از ازدواج کامل نوشتم ) با اون دوران کودکی که داشتم حال و روزم خوشایند نبود... اعتماد به نفس از دست رفته.... شکست خورده تو روابط.... آبروی رفته تو فامیل و دوست آشنا.... خودم منزوی کرده بودم ... رضا هم که از زندگی مشترکش سالها بود شکست خورده بود .... مثل مغناطیس همدیگر جذب کردیم و ادامه پیدا کرد ... 

انگاری ابر و باد مه خورشید فلک هم تو این قضیه دست داشتند 

درسته من خودم انتخاب کردم هیچ کس هم مقصر نیست  ولی شرایط روحی من اون زن خراب کرد ... 

 اینکه یک مرد بعد از یک مدتی بدون دلیل جوابت نده و احساس کنی که زیبا یا دوست داشتنی نیستی مردی که به عشق و توجه تو نیاز نداره البته خودش هیچ وقت این رفتار با من نداشت اون من خیلی دوست داشت این قلبم بهم میگفت و هیچ وقت قلبم بهم دروغ نگفته ولی یهو دیگه غیب شد   اعتماد به نفس و ناامیدی تو وجودم کاشت... خودم این احساس ها را داشتم که شاید به چشم اون زیبا نبودم شاید دختر های دیگه ویژگی های بهتری از من دارند شاید شاید هزار تا شاید اومد تو سرم  ولی  یک مردی پیدا شده بود که به من میگفت تو زیبایی  به من به عشق من به توجه من نیاز داشت ... بهم محبت میکرد احساس امید بهم میداد به نظرش من یک زن منحصر به فرد بودم دروغ نمیگفت حیله گر نبود خودش تو این تمام اون مدت به من نشون داد همه جور باهام راه میومد اگه بد اخلاقی میکردم اگه نمی خواستمش صبر میکرد لبخند میورد رو لبم هر کاری از دستش بر میومد برای من انجام میداد همیشه بهم میگفت تو باهوش ترین زنی هستی که تا حالا دیدم تو آینده خوبی داری وقتی باهام حرف میزد احساس غرور میکردم احساس شادی داشتم به خودم مصمم بودم  ... فقط یک ایراد بزرگ داشت ... مال من نبود و هیچ وقتم مال من نمیشد 

این نیز بگذرد .... 

بین همه این حرف ها من کار پیدا کردم همونی که می خواستم حقوقم خدا رو شکر خوبه 

خودمم پیدا کردم .... همیشه میگن خدا اگر دری ببینده در دیگه باز میکنه 

 

 

 

+ دوستان عزیز وب سایتی که نوشته هاش رو من خیلی تاثیر مثبت گذاشت و نویسنده فوق العاده مهربان و دلسوزی دارد و با حرفاشون کمکم کرد در http://behzistan.persianblog.ir/  می توانید استفاده کنید توی لینک هام هم به اسم بهبود فکر آزاد لینک کردم امیدوارم دوستان استفاده کنند چون من خیلی استفاده کردم 

 

+ |نارین