X
تبلیغات
زندگی خصوصی مثلثی
زندگی خصوصی مثلثی
باشد که فراگیرد هستی ، ما را
عادت به هر دوا که کنی بی‌اثر شود
بعضی وقت ها نمیشه با هر کسی درد دل کرد راز دل  به همه گفت 

من خودم عادتی دارم که نمی خواهم کسی احساس کنه نقطه ضعفی تو زندگیم هست برای همین اگر هم قرار به درد دل باشه خودم با خودم با نوشتن این کار میکنم 

این روز ها 

عادت کردم  وقتی می خواهم لباس بخرم  یا بپوشم نظر کسی نپرسم 

یا وقتایی از جلوی ویترین مغازه رد میشم چشمم یک وسیله مردونه میبینه رد میشم 

یاد گرفتم اگه شوفاژ سرویس می خواست به کی زنگ بزنم قیمتش مناسب باشه 

 یاد گرفتم اگه ماشین خراب شد خودم ببرم تعمیر گاه 

و وقتی خرید کردم و خرید هام سنگین چی کار کنم 

یاد گرفتم در وسیله هایی که سفت چجوری باز کنم 

خودم دیگه وسائل خونه جابجا می کنم 

عادت کردم موقع هایی که بیرونم  کسی بهم زنگ نزنه بگه کی میای خونه 

دیگه عادت کردم کسی تو خونه منتظرم نباشه  

به صدای سکوت خونه و تنها غذا خوردن عادت کردم  

 عادت کردم دیگه هر شب کتاب و فیلم ببینم 

 

عادت میکنم بازم به خیلی چیز ها عادت میکنم 


+ |نارین
باید از گرگ ها یاد گرفت چون هیچ وقت بازیگر سیرک نمی شوند
+ |نارین
در اشتیاق گلـــــی که نچیده ام
بعضی وقت ها پیش خودم فکر میکنم ای کاش به همون مقدار کم قانع بودیم همون موقع هایی که من به تو میگفتم آقای فلانی تو من با پسوند خانم صدا میزدی 

بعد ها بهم گفتی جراتبیشتر از این نداشتی و از این می ترسیدی که من برنجم 

ملاقات ها به قدری برایمان عزیز بودند که نمی خواستیم آنها را از دست بدهیم 

همون موقع هایی که فقط در حد یک قرار یک ساعت بودیم  به خودمون قول داده بودیم ما به هم تعهدی نداریم و متهد  نسبت به خانواده مون هستیم 

ای کاش راضی میشدیم به همون روز ها همون موقع شم خوشحال بودیم برای اون دو روز در هفته ثانیه شماری می کریدیم 

حداقل برای دو ساعت هم که شده از دنیای واقعی که توش بودیم خلاص میشدیم همین برای من تو کافی بود 

هر قدمی که باهام بر میداشتیم برام ابدی و فراموش نشدنی بود اون موقع ها بدون کوچک ترین سوالی که  از همدیگر بکنیم همدیگر سنجیده و امتحان کرده بودیم 

وقتی تو تنهایی یادت میوفتادم ناراحت میشدم چون نمی خواستم بیشتر از این جلو بره احساس میکردم به زوایای قلب و روحم دست داری همین ناراحتم میکرد 

طمع تو وجود همه آدم هاست  طمع فقط برای پول نیست تو عشق هم هست شاید تقصیری هم نداشتیم وجود آدمیزاد طمع کار و به جلو میره و بیشتر می خواهد 

بعد همه چیز عوض شد 

یکی از حرفایی که رضا بهم گفت و هنوز که هنوز یادم 

   اهریمنی و فرشته ... مهربانی و بی رحم ... به اندازه که تو رو می پرستم ازت می ترسم 

میدونم  من دوست داشتی در حد پرستش ولی همیشه از اینکه زندگیت از دست بدی می ترسیدی

 بابای رضا از آبرو ریزی خیلی مترسه و فکر می کنم بیشتر رفتار خوبش با من سر همین ترسش بود وگرنه چه دلیلی داشت با کسی مثل من مهربون باشه یا ترس از خدا اون دنیا یا ترس از آبرو ریزی 

آخرین باری که با بابای رضا حرف زدم گفتم اجازه ندید کار به جاهای باریک بکشه بابا کلی ترسید گفت نه من درستش میکنم این حرفا خبری نشد بعد ها فهمیدم که رضا به پدرش گفته من یعنی نارین هیچ وقت آبرو ریزی نمکینه چون خودش اینو نمی خواهد خانواده اش بویی برن از این قضیه رو همین حساب وقتی فهمیدم دست من خواندن دیگه نمی خواهم سکوت کنم تشت رسوایی بگذار  بیوفته صداش همه جا بپیچه  نمی تونم با جوونیم و آینده ام بازی کنم تا چند سال اسم رضا تو شناسنامه ام باشه منم زنش باشم ولی هیچ رابطه باهام نداشته باشم اونم وفقط به خاطر یک اشتباه همه شانس های زندگیم از دست بدم 

قرار بود با دوستام برای تعطیلات بریم امارات بگردیم فهمیدم جدی جدی  من ممنوع خروج کرده 

از وقتی که این فهمیدم دیگه به خاطر آبرو خفه خون نمیگیرم میخواهم برم دنبال زندگیم 

چند وقت پیش رضا بهم گفت  اگه نمی دیدمت می تونستم همون زندگی معمولی و سرد تکراری که داشتم مثل سابق ادامه بدم  ولی الان دیگه نمی تونم به اون زندگی قبل برگردم 

من به این حرف اعتقاد دارم عشق هرگز برنمی گردد زن و مرد بعد از جدایی تغییر میکنن و تجربه دور از هم بودن پیدا می کنن 

   اینو می دونم مرد ها تو زندگی  فقط یک زن می تونن دوست داشته باشه بین نارین قبلی نارین الان خیلی تفاوت رضا همون نارین قبلی  لطیف با احساسات ساده اش دوست داره

من عوض شدم و مطمئن هستم رضا نارین الان دوست نداره و خودش اینو نمی دونه من تغییر کردم شاید با نارین الان دیگه خوشبخت نباشه مثل قدیم 

بارها خواستم این بهش بفهمونم ولی نمی خواهد قبول کنه 



+ |نارین
کاش خاطره ی نگاهت را با خود می بردی
ماه شهریور دوست دارم همیشه یک حس خوبی بهش داشتم ولی از اینکه تابستون داره تموم میشه ناراحت هستم 

این روز ها سر کار نمی رم استعفا دادم چون می خواهم برای خودم  کار کنم خودم رئیس خودم باشم درخواست کار تو امارات هم نپذیرفتم با این اوضاع روحی برم تو غربت دوباره زیر بلیط رضا و آقای کارشناس باشم 

رضا قبول نمیکنه توافقی از هم جدا شیم یعنی اصلن زیر بار جدایی نمیره میگه هر کاری دلت می خواهد بکن به هر کی هم دلت می خواهد بگو  ....من کار خودم می کنم 

خونه رو هم پس نگرفته دیروز مدیر ساختمون زنگ زده که پول شارژ ساختمون بیاین بدید 

خسته شدم انقدر غصه خوردم بی خیال همه فکر و خیال ها شدم بالاخره که یک چیزی میشه همین جوری که نمی مونه 

دلم نمی خواهد کار به قانون و دادسرا این حرفا بکشه نمی خواهم آبرو ریزی بشه دهن مردم نمیشه بست 

هر روز دارم به خودمم دروغ میگم به خودم تلقین می کنم که نمی خواهمش ولی دل به دل راه داره می دونم اونم همین احساس داره ولی خودت نخواستی خودت انتخاب کردی من که گفتم انتخاب دست تو مگه من این خواستم 

این ماه قرار بریم مسافرت و جاهایی که ندیدم ببینم دخترونه هم میریم حوصله ناخالصی ندارم تو جمع باشه ولی  چقدر مرد ها متاهل بی مسئولیت هستند همین دوستم نیلوفر که باهم صحبت می کنیم آرژانس مسافرتی داره میگه مرد با زنش اومده بودن ماه عسل مرد به من گیر داده بود ...فکر کن تو ماه عسل 

یا دوباره خود من پام درد میکرد  رفتم دکتر ارتوپد پام نشون بدم دکتر هم حلقه تو دستش بود من یک حس ششممی بهم گفت دکتر یک احساس دیگه به من داره گفت برو عکس بگیر ام آر آی این حرفا دفعه بعد که رفتم  می پرسه چند سالت رشته تحصیلیت چیه ؟ 

ای بابا سن و سال و رشته تحصیلی چه ربطی به پا درد من داره بعدشم شماره شو خیلی شیک بهم داد 

منم از اونجایی که می خواستم مطمئن بشم برای چی شماره شو بهم داد  بی تعارف پرسیدم کار از با دست پس کشیدن با پا پیش کشیدن گذشته 

 بهش گفتم به عنوان یک مریض بهت زنگ بزنم یا یک دوست 

خیلی ریلکس گفت مریض ها فقط تو مطب هستن بیرون مطب دوستان هستند

به حلقه اش اشاره کردم گفتم پس اون چیه 

برگشته میگه هر کس جای خودش داره 

حیف که وقت کل کل نداشتم فقط اخمام کردم تو هم بدون خدا حافظی رفتم بیرون 

اینم یادم اومد بگم اون موقع که داشت ام آر آی می نوشت به من میگه خونه تون نزدیک کدوم بیمارستان یعنی می خواست بفهمه کجای تهران میشینم 

انگار همه مرد ها سر و ته یک کریاسن 

این روز ها خودم تو کار غرق کردم همیشه میگن قدم اول سخت ترین قدم می خواهم تو کارم موفق بشم این یک قلم که دست خودمم متاسفانه سرمایه زیادی ندارم همه کار تا اطلاع ثانوی فقط خودم هستم 

+ |نارین
زندگی 34 ... تو غافلگیری رگبار بودی و من کسی که چتر به همراه نداشت ...
این روز ها می خواهم بیشتر وقتم با دوستام بگذرونم با دوستانی که بعد از ازدواجم رفت و آمد مون به حداقل رسید 

رضا نمی خواست چون خودشم نمی تونست تو مهمونی های ما شرکت کنه از منم خواهش کرد که روابط با دوستانم کم کنم و تو جمع نباشم 

از هفته پیش تماس هام با دوستام شروع شد جمعه هفته پیش بود سر قضیه کاریم خیلی بهم ریخته بودم حساس بودم اون روزها با کوچک ترین ناراحتی ناراحت میشدم و اشکام میریخت تا اینکه اس ام اس یکی از دوستان قدیمی(نیلوفر) دیدم باهاش تماس گرفتم و حال روحیم خیلی بهتر شد 

دوست من حدود یک سال  قبل از ازدواجم با هم آشنا شدیم همون موقع هایی که با دکتر ف آشنا بودم جریانش برمگیرده به یکی از  تا بستون های سال های قبل  من و دوستام همه سر کار می رفتیم و با هم قرار گذاشته بودیم با اولین حقوقمون برای اولین بار مسافرت بدون خانواده تجربه کینم مستقل و مجردی بریم مسافرت بیشتر هم دوست داشتیم ترکیه یا دبی بریم اون موقع  دلار 1000 تومن بود باز با این آنها هر چی حساب میکردیم با اون حقوق های چند غازمون  نمی تونیستیم بریم

تا اینکه یک روز صبح با صدای دوستام بیدار شدم گفت چمدونت تا ساعت 5 بعد از ظهر آماه باشه که امشب پرواز داریم ترکیه ...گفتم چی شده گفت تو روزنامه از این پرواز های چارتر دیده نصف قیمت هتل 4 ستاره 

یعنی ما تو خوب نمیتونستیم فکرشم بکنیم انقدر مفتی مفتی بریم مسافرت 

دیگه از ذوقمون تند تند وسائل جمع کردیم سریع دلار خردیدیم پاسبورت ها تا ساعت 1 باید میرسوندیم به اون آژانس هواپیمایی حالا یکی از بچه ها پاسبورتش گم شده بود رفتیم خونه شون زندگی شون بهم ریختیم همه کشو ها ریختیم بیرون تا بالاخره پاسبورتش پیدا شد سریع فرستادیم آژانس بلیط ها با پیک برامون فرستادن ما در عرض چند ساعت مسافر شدیم ... یکی از قشنگ ترین سوپرایز های زندگیم بود 

تو فرودگاه ترکیه با هم توریهامون آشنا شدیم اون شب کامل همه یادم نیست به جز یکی دو نفر تا بالاخره رسیدیم هتل از خستگی غش کردیم صبح برای صبحانه که رفتیم با ایرانی های دیگه آشنا شدیم 

هتل فوق العاده لوکس و تمیزی بود به جرات می تونم بگم یکی از بهترین لحظات زندگیم تجربه کردم تو اون مسافرت 

دیگه هر جا می خواستیم بریم با هم توری هامون می رفتیم و یک اکیپ خوب بودیم  شهر بهم ریخته بودیم تا بالاخره تو پارک آبی با همین دوستم نیلوفر( اونا تو هتل ما نبودن ولی تو یک تور بودیم ) دوست شدیم شماره همدیگر گرفتیم که ایران هم اومدیم با هم باشیم 

شاید تو یک پست خاطرات کامل و دوستام نوشتم چون خیلی اتفاقات خنده دار افتاد و پست جالبی میشد

وقتی ایران اومدیم بازم به دوستی هامون وفادار موندیم آخر هر هفته دور هم جمع میشیدم یکی از بچه ها اطراف تهران خونه باغ داشتن بیشتر اوقات آخر هفته اونجا بودیم 

اکیپ تشکیل شده بود از سه تا زوج و سه تا دختر مجرد و سه تا پسر مجرد البته هر سری بچه ها دوستاشون هم میوردن و شلوغ ترم میشد دایره دوستی هامون بیشتر میشد به همدیگر هم قول داده بودیم کسی با کسی تریپ عاشقانه ور نمی داره که حرف و حدیث پیش نیاد و اکیپ بهم نخوره  تو یک کلمه  شئونات اسلامی حفظ کنیم 

نیلوفر زیاد با بقیه اخت نمیشد تو جمع نمی یومد فقط با تنها کسی که دوست بود من بودم پدرش یک شرکت داشت کلی دوست هر چند وقت یک بار عروسی دوستان و نزدیکان پدر نیلوفر بود نیلوفر همیشه من با خودش به این عروسی ها می برد 

عروسی های فوق العاده که  آدم حسابی  ها دعوت هستند من و نیلوفرم کلی خوشگل می کردیم لباس مجلسی می پوشیدیم نیلوفرم عاشق حرکات موزون ول نمی کرد تا آخر عروسی  اون وسط مجلس خلاصه کلی دل میبردیم  اعصاب برای دختر های فامیلشون نمیگذاشتیم 

عروسی های غریبه خوبیش به این کسی  نمیشناستت 

ااین دوران دقیقن روزهای قبل از آشنایی من با اون پسر و مادر که اومدن خواستگاری در پست روز های قبل از ازدواج توضیح کامل دادم  

خیلی شاد بود اون دوران دوستان خوب و مهمونی ها دور همی ها ی خوب عروسی رفتن های من و  نیلوفر  اون موقع دکتر ف  هم بود  ....همه و همه 

تا اینکه اون خواستگاری اتفاق افتاد و با من این کار کردن منم روحیه ام باختم 

وقتی این روز ها به گذشته فکر می کنم انگار از یک دنیای سبز و روشن  که صدای رودخانه و پرنده می یومد وارد یک تونل سیاهی شدم  که مقصد نداشت و تا تهش سیاهی بود اون دوران رنگش سیاه 

برای خدا کاری نداره یک درصد هم فکر نمیکردم از اون روزهای آفتابی انقدر سریع روزگارم ابری بشه 

وقتی که با من  اون پسر و مادر  این کار کردن غرور و اعتماد به نفسم از دست دادم 

هیچ وقت نفهیمدم چطور از این قضیه انقدر ضربه شدید خوردم 

حتی تو جمع بچه ها من افسرده بودم به حرف هایی که دیگران می خندین خنده ام نمی گرفت فقط می خواستم تنهای تنها باشم از جمع بدم میومد فقط تو تنهایی آرامش داشتم 

یک روز یکی از بچه ها  شوخی  شوخی  هلم داد افتادم تو استخر با شدت عصبانیت با اینکه دوست عزیزی برام بود باهاش دعوا کردم همه دهنش باز مونده بود همون بهونه کردم با همه شون قهر کردم مهمونی و دور همی کم میرفتم و یا اگه دعوت می کردن نمی رفتم بهونه میوردم 

بعد ازدواج  رضا خواهش کرد از جمع دوستام  کلی بیرون بیام و منم همین کار کردم و تموم شد همه دوستی ها 

 دقیقن از موقع تاریخ عقد به این طرف من هیچ کدوم از دوستانم حتی بچه های دانشگاه ندیدم  خیلی کم تلفنی با همدیگر حرف میزدیم 

ولی الان دوباره می خواهم شروع کنم دوباره تماس گرفتم دوباره می خواهم مثل قبل بشیم مثل همون روز ها 

نیلوفر گفت یکی از زوج ها طلاق گرفتن یکی دیگه شون بچه دار شده یکی از پسر ها ازدواج کرده خلاصه که کلی اتفاق افتاده تو این مدت که من نبودم 


+ |نارین
زندگی 33

رمز همون قبلی هر کی نداره بگه 


ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
چه کنم که توان از من می گریزد وقتی که نام کوچک تو را در حضور من به زبان می آورند

سه تا چیز را دوست نداشتی:

صدای گریه بچه 

چایی جوشیده ...حتی اگه یک ساعت گذشته بود نمی خواستی چایی می ریختی دور 

و   بددهنی 

یادت یک بار من داشتم رانندگی می کردم یک ماشین جلوم پیچید بهش فحش دادم یهو جا خوردی من خجالت کشیدم به خاطر اون فحشی که جلو تو دادم برای اینکه از خجالتم کم کنی تو هم فحش دادی با اینکه می دونستم تو آدم این حرفا نیستی 

امروز  لباسم جمع کردم لباس های خودت و  لباس هایی که برات خریدم (و تو یک بار هم نپوشیدی)  همون جا هستند وقتی برای آخرین بار به کمد نگاه کردم مثل یک جراحی موفقیت آمیز  بود کمد از وسایل من پاک شده بند بارونیم که افتاده بود برداشتم هیچ اثری از خودم جا نگذاشتم 

 با دستمال کمد هم گردگیری کردم  جات خالی بود بهم بگی وسواسی تو نبودی و نگفتی ولی من صدات شنیدم وقتی بوی عطر لباسات بهم خورد انگار کنارم بودی 

تو کشو ها  و هر چیز که به من ربط داشت برداشتم 

می خواستم تخت و روتختی ملافه  همه  رو  با یک بنزین از بین ببرم شاید اگه جلو چشم هام سوخته شدن اونا رو ببینم خاطراتم با تو هم از بین بره مثل مراسم تشیع جنازه وقتی خاک میرزن باور می کنی که اون رفته و تموم شده منم می خواستم همین کار بکنم  اون خاطرات بسوزن 

چقدر اون اتاق با اون پنجره اش دوست داشتم برگ های  درخت از حیاط طبقه پائینی می یومد جلو پنجره درخت گردو بود تابستونا چقدر گردو می کندیم یادته شاخه های درخت کوتاه کردی می گفتی برگ های درخت گردو خوب نیستن مریضت می کنن نباید کنارش بخوابی به خاطر این کارت باهات قهر کردم  می گفتم دستای درخت قطع کردی یک اتاق با پنجره بزرگ  نور ماه می یوفتاد توش با صفا ترین  اتاقی بود که تا حالا دیدم اولین باری که اومدیم خونه دیدیم  نقشه شو  دوست نداشتیم  ولی باز قبول کردیم 

فکر میکردم یک ساعت بیشتر طول نمیکشه ولی من از ساعت 2 بعد از ظهر تا 8 اونجا بودم اون صندلی  همون طوری رو زمین   صندلی که پام بهش گرفت و افتاد می تونستم برش دارم ولی این کار نکردم  روزی که میای خونه پس بدی  اون صندلی هست  یاد اون شب میوفتی با یک خونه بدون من و وسایلم 

 خودت اینو خواستی ....نمی تونم ....من فقط برای خودم زندگی نمیکنم  این کار با خانواده ام  نمیکنم تو هم خانوادت به من ترجیح دادی من و تو کاملن منصفانه واقعن به شکل زجر آور منصفانه با هم رفتار کردیم 


+ |نارین
من دلم اینجا سخت معجزه می خواهد
ممنون از دوستان عزیزم 

من اگه بخواهم برم مطمئن باشید حدا حافظی می کنم ولی قصد رفتن ندارم این مدت اتفاقاتی اوفتاد خوب حس خوبی نداشتم و بعضی خاطرات و لحظات بهتر که از ذهن پاک بشه تا اینکه ثبت کنم خونه خودم نبودم نمی دونم چرا تو گوشی دیگه نمی تونم تایپ کنم سیستم عامل  مک اینتاژ اگه کسی می دونه بهم بگه 

پدر رضا وقتی فهمید قصد دارم از تهران برم اجازه نداد بهم از رضا جلوی من قول گرفت هر موقع قصد اومدن به خونه داره قبلش تماس بگیره 

حدود دو سه هفته پیش  با هم درگیر شدیم البته اعتراف می کنم  من مقصر بودم  اول من رفتم  زدم تو صورت رضا  اونم  اومد دست من بگیر که تمومش کنم  که ماشالله مردی گفتن زنی گفتن زور و بازویی گفتن پرت شدم و بینیم شکست 

سریع رفتم بیمارستان بینیم جا انداختن منم در خواست دیه کردم 18 میلیون دیه بردیدن 

فعلن به خاطر همین شکایتی که کردم یک برگه برنده دستم 

با تمام این حرفا این درگیری ها این شکایت ها من هنوز رضا دوست دارم  هر روز با یک خاطره ام با رضا صبح شب می کنم 

بعضی وقت ها میگم بی خیال همه چیز دوباره همون زندگی قبلی  ادامه بدم ولی می گم خانواده ام گناه دارن حقشون این نیست 

رضا به خاطر من هیچ کاری نکرد هیچ قدمی برنداشت همش وعده سر خرمن می داد نمی تونم دیگه بهش اعتماد کنم زندگی من قمار نیست که  شاید ببازم شاید ببرم 

   تو خواب یادم نیست رضا رفته وقتی از خواب بیدار میشم یادم میاد رضا نیست دیگه رضا نیست حس بدی توصیفش سخت فقط در این حد که هیچ چیز دیگه برام جذابیت نداره 

فقط منتظرم این دوره این برهه هستم که  بگذره به حالت  روحی نرمال قبل خودم برگردم همون دختر سابقی که بودم 

همیشه از ده سال پیش می خواستم بینیم عمل کنم ولی ترس تو وجودم بینیم یکم ایراد داره بار ها خود دکتر ها بهم گفتن خانم حیف نمک صورتت از بین میره عمل نکن دیگه وقتی خود دکترا ( پولکی) میگفتن منم می گفتم بی خیال 

بماند که با همین بینیم چه مرد هایی  به زانو انداختم 

حالا که دیگه اینطوری شده باید برم عمل کنم البته میگن خوب میشه مثل سابق   فقط زمان میبره نمی دونم شایدم دوبار رفتم  دکتر  بهم گفت حیف عمل نکن منم منصرف شدم 




+ |نارین
زندگی 32
این هفته شاید به جرات بگم یکی از سخت ترین هفته های زندگیم بود

همش دودلی و تردید این کار درسته غلط با خودم  هر لحظه در حال کلنجار رفتنم

رضا هم که هر  شب راس ساعت میومد خونه پروسه کاری رضا اول التماس  می کرد بعد وعده خوشبختی و امید به من میداد  یک نگاه به من میگرد میدید فایده نداره بعد شروع به تهدید کردن بعضی وقت ناسزا گفتن دوباره التماس کردن و گریه زاری

هر شب سیکل رفتاری رضا بود

تصمیم به گرفتن وکیل داشتم به خود رضا هم پیشنهاد دادم جفتمون به یک وکیل وکالت بدیم که دیگه هر دو تامون نریم بیام

چون اولن من اصلن حوصله پله های دادگاه ندارم دومن از اونجایی که شانس بنده بسیار بسیار گل و بلبل هست هر لحظه ممکن آشنایی من ببینه

رضا هم وقتی دید التماس ها فایده نداره پاسپورت زبون بسته من برداشت با فندک می خواست آتیش بزنه یعنی بدبخت میشدم تا ده سال باید اداره گذرنامه میرفتم میومدم

منم رفتم تو بالکن رو صندلی وایسادم گفتم یا خودم میندازم یا پاسپورت بهم میدی البته به قدری مصنوعی بود که رضا جان خیلی ریلکس نسشته بودن می گفت بیا پائین بهت میدهم

خدا رو شکر آتیش نزد ولی از وسط  پاره اش کرد بعد آخرشم گفت کاری نداره ممنوع الخروجت میکنم

 

بعد از اون شب سر بگو مگو هامون هر شب گرگ به هوا داشتیم تو خونه همسایه ها اخطار بهمون دادن سر صدا تون زیاد ما چند شب آرامش نداریم

 همه مدارکم برداشتم  چون اعتباری بهش نیست میومد یکی دیگه آتیش میزد  منم از خونه رفتم خونه حودمون و فامیل اون هایی که رضا میشناخت که نمی تونستم برم پیدام میکرد  هر دفعه خونه  یکی از دوستان قدیمی

هر شب هم قایم موشک بازی می کردیم من خونه دوستام قایم میشدم رضا دنبال من میگشت

انقدر هم از رضا می ترسم از اونجایی که مهندس  خدای کامپیوتر بهم ایمیل زده بود میگفتم تو ایمیلش یک برنامه نصب می تونه چای من پیدا کنه با تبلت دوستم میرفتم دو تا اتوبان اون ور تر جواب ایمیلش می دادم

نوشته بود بیا سر خونه زندگیت قول میدم دیگه نیام قفل های خونه عوض کن فقط بیا تو اون خونه باش من خیالم راحت باشه منم براش نوشتم باید عادت کنی به بی خبری دو باره قاطی کرد صد تا ایمیل بعدش زد

از شرکتم بهم خبر دادن باید بیای این چند وقت اجازه گرفته بودن دوباره ازشون خواهش کردم بهم مرخصی بدن گفتن اگه نیای نیروی جدید میگذاریم جات من اگه برم  رضا مثل تله موش میاد من پیدا میکنه

شرکت یک شعبه دیگه داره تو یکی از شهر ها که  همیشه بالای ۴۰ درجه است    رفتم به مدیر خودم گفتم من تو چله تابستون بفرستید برم  اونجا فکش افتاده بود همه از شهرستان میان تهران من تو این هوا گرم که تو سر سگ بزنی از خونه بیرون نمیاد دارم میرم اونجا

یکی از دوستای من ایران زندگی نمکنه با شوهرش مشکل داشت پلیس به مرد اخطار داده بود اگه تا شعاع صد متری زن دیده بشی کارت با از ما بهترون

حالا نگاه کن تو رو خدا تو کشور ما من باید تا شعاع صد کیلومتری خودم گم و گور کنم دستش به من نرسه

فقط امیدم به بابای رضا  گفته درستش می کنم

دلم به حقوقی ماموریتیم خوش کردم میگم اشکال نداره حالا اون شهر گرم هست به جاش حقوق خوبی گیرم میاد

 

یعنی واقعن با این قوانین شمع و گل و پروانه که  برای زن ها داریم  علنن به عنوان زن هیج اختیاری از زندگیت نداری

مرد که جق داره تو رو طلاق بده ممنوع الخروج کنه بچه بگیره (خدا رو شکر این یک قلم بچه من ندارم )

حماقت محض  بدون شرط ضمن عقد حاضر بشی امضا کنی  عقدنامه


 

 

 

+ |نارین
زندگی 31
همسر یعنی هم اندازه ، برابر 

پدر همسر هم باید این  معنی بده یکی مثل پدر خودم 


+ تشکر ویژه از همه دوستان از ته قلبم از مهربونی های شما  متشکرم 


دیشب که خوابم نمی برد امشب نمی دونم دیشب دلهره داشتم چی میشه کی  یا هستن رضا چی کار میکنه همش فکر و خیال هایی که نمی دونستم چی میشه 

امشب که همه چیو فهمیدم الان چرا خوابم نمیاد دیشبم که نخوابیدم 

خیلی حقایق رو شد 

لباسمو از شب قبل آماده کرده بودم اونا رو تخت گذاشتم اتوش خراب نشه خودمم رو مبل خوابیدم 

با اینکه دیر وقت خوابیدم صبح زود بیدار شدم مانتو دوباره  اتو کردم بیگودی مو هامو باز کردم صبحونه فقط نسکافه خوردم اصلن هیچی از گلوم پائین نمیرفت 

احساس می کردم قرار خواستگار برام بیاد اون احساسی که وای اگه ازم خوشش نیومد چی داشتم 

هر یک دقیقه صد سال برام می گذشت نمی خواستم بی حوصله بد اخلاق بشم یک بار دیگه موهامو بیگودی پیچیدم لباسامو مانتو دوباره اتو کردم تا زمان بگذره منم عصبی نشم سرم گرم باشه تا بالاخره صدای کلید رضا اومد 

رضا هم عصبی بود شوخی های بیمزه میکرد منم بدتر از اون قسم اش دادم جون هر کی دوست داره با هم حرف نزنیم ولی مگه این رضا ساکت میشینه از هر دری حرف زد گفتم یک گوش در یک گوش دروازه بگذار هر چی می خواهد بگه جوابش نمی دادم   خودم کنترل می کردم عصبی نشم گفتم بگذار هر چی دلش می خواهد بگه بالاخره که خسته میشه 

پیشنهاد پدرش قرار  شد باغ خودشون  تو کردان بریم 

 یعنی وقتی رضا پیچید تو کوچه از ماشین پیاده شد در حیاط باز  کنه ماشین بیاره تو  به قدری استرس داشتم و دلهره حالت تهوع بهم دست داد دستام یخ  میلرزیدم خیلی سخت بود اصلن فکرشم نمیکردم  این حالت بهم دست بده 

پدرش اومد تو تراس با ماشین که اومدیم تو دیدمش وقتی رضا ماشین پارک کرد جرات پیاده شدن نداشتم  جرات تکون خوردنم نداشتم یکم طول کشید رضا فهمید در ماشین برام باز کرد دستم گرفت اورد پائین   چه لحظه بود دستام هنوز یخ بودن بی حس  پدرش اومد جلو چشم تو چشم شدیم  می خواستم دستم ببرم جلو  دست بدم گفتم ولش کن  فقط  سلام کردم 

پدرش جواب سلام نه اینکه نخواهد بده حالتی که جا خورده باشه فقط همین جور نگاهم می کرد با یک چشم های  نگران  سرش انداخت پائین با یک آهی گفت  بیا تو دخترم  گفتم الان هر کی ندونه فکر می کنه من چه بدبختیم 

ولی انقدر به دلم نشست گفت دخترممم احساس راحتی بهم دست داد جو خیلی سنگین بود رضا مثلن اومد یکم از اون حالت بیرون بیاره یکم شروع کرد باغ به من نشون دادن از کاراش حرف زد 

وقتی داشتیم میرفتیم تو یک توپ فوتبال دیدم نمی دونم چرا حس کردم توپ پسر های رضا است  دست خودم نبود دوباره حالم گرفته شد 

پدر گفت صبحونه خوردی گفتم بله ...اصلن نمی دونستیم در مورد چی باید حرف بزنیم حرفمون نمیومد یکم الکب حرف زدیم وقت بگذره جو بهتر شه 

ازم شروع کرد سوال کردن چند سالت شغل پدرت چیه از خانواده ام پرسید هر چی من جواب می دادم یک دستی روی صورتش میکشید نمی دونم عرق شرم بود چی بود بعد از هر جواب این کار می کرد 

سوال آخرم این بود که دفعه اول کی ازدواج کردی که من گفتم دختر بودم  خانواده ام بی خبر هستن 

دیگه پدرش قاطی کرد با رضا  هر چی از دهنش در اومد جلو من به رضا گفت هر چی من می خواستم آرومشون کنم  می گفتم حاج آقا حاج آقا  شما کوتاه بیا  بر می گشت می گفت من روم سیاه است تا الان فکر می کردم یک زن بیوه یا مطلقه گرفته  

آخرش پدرش گفت رضا یک کاری نکن ممنوع الارثت کنم 

وقتی رضا کلمه ممنوع الارث شنید دیگه این رضا بود اسپند رو آتیش داد بیداد ...اره همیشه دنبال بهونه می گشتی به من هیچی ندی همه برای علی و بچه هاش می خوای نه من دوست داری نه بچه هام عروسی برام نگرفتی برای علی فلان جا گرفتی تو خرید خونه بهم کممک نکردی نصف هزینه خونه علی دادی من ده سال قسط دادم .... گفت و گفت یعنی هر چی من نمی دونستمم فهمیدم چی به چیه تو فامیلشون 

آخرش خیلی دلم سوخت پدرش گفت هیچ وقت فکر نمی کردم پسرم این جوری تو روم وایسه 

یعنی خدا من گور به گور کنه باعث شدم رضا این جوری با پدرش حرف بزنه دلش بشکونه یا رضا چقدر ناراحت شد پدرش این حرف زد خیلی بد پدر مادر بین بچه هاشون فرق بگذارن رضا هم قلبش از پدرش شکست دیدم  کار خودم بلند شدم 

 رضا از ساختمون بیرون کردم  در بستم گفتم رضا تو برو که الان پدرت یا یک کاری دست خودش میده یا تو برو فقط جلو چشمش نباش 

گفت نه باید حقم بگیرم گفتم من خودم حق تو رو می گیرم نگران نباش نمی گذارم  پس بیا بریم گفتم نه من با پدرت کار دارم من و پدرت با هم میام تو برو 

مگه میرفت دو ساعت راضیش کردم و حرف زدم به داداش بدبختش هر چی می خواست گفت تا بالاخره رفت 

آخرشم به پدرش گفت دیگه نمی گذارم رنگ بچه هام ببینی رفت  اون گوشه  توپ برداشت 

حس ششمم دروغ نگفت می دونستم توپ اوناست 

خیلی حرف بدی زد و رفت دل پدرش  شکست من از نگاه های پدرش دلم می سوخت با غم به این حرف رضا نگاه کرد 

رضا که رفت از ظهر چند ساعتی گذشته بود پدرش از بیرون غذا سفارش داد دیگه حرفامون با هم زدیم 

همه گذشته رضا بهم گفت 

رضا قبلن بهم گفته بود قبل از فریبا شیرینی دختر خاله اش خوردن و نامزد بودن پدرش کامل بهم گفت 

یک سال قبل از فارغ التحصیل شدنش دختر خاله رضا هم پزشکی دانشگاه تهران قبول میشه رضا هم رتبه سه رقمی کنکور بوده و یکی از دانشگاه های سراسری تهران درس می خوانده 

مامان رضا و خاله اش تصمیم می گیرن این دوتا با هم ازدواج کنن نامزد می کنن 

پدرش می گفت تقصیر خانمم بود رضا میگفت نمی خوامش خانمم اصرار می کرد نه صبر کن مهرش میشینه به دلت صبر کن 

پدرش می گفت رضا می رفت و میومد می گفت مامان من نمی خواهمش مادرش می گفت درست میشه 

منم که حرف می زدم می گفت دخالت نکن 

رضا هم فارغ التحصیل که میشه میره سربازی کار دائم نداشته تدریس خصوصی تو خونه ها داشته که تو همین تدریس ها با فریبا .... که پشت کنکوری بوده اشنا میشه 

میگفت خانمم به فریبا میگفت رابطه ما دو تا خواهر با هم خراب نکن از زندگی رضا برو بیرون یک سال شیرینی همدیگر خوردن درست نیست اسم پسر من روش  همه می دونن 

تازه اونجا بود فهمیدم چرا یکی از خاله های رضا فهمید من و رضا عقد کردیم اومد با خوشحالی به من تبریک گفت نگو به خیال خودش فکر می کرده اومدم انتقام بچه خواهرش از فریبا بگیرم والله به این قبله قسم اگه من می دونستم رضا به من نگقت معلم خصوصیش بوده همون زمان که نامزد داشته 

پدرش می گفت سر همین من نتونستم عروسی خوب برای رضا بگیرم اونم بچه باجناقم بود درست نبود دختر بیچاره  اونجوری بشه و ما عروسی آنچنانی بگیریم 

هر چی هم به رضا گفتم رضا اینا وصله ما نیستن مادرش آدم نیست به گوش رضا نمی رفت که نمیرفت 

نمی دونم چرا همه از مادر فریبا بدشون میاد چی کار کرده مگه رضا همیشه میگفت خیلی دلم می خواهد مادر فریبا بفهمه داغی به دلش بگذارم که حالش جا بیاد پدر رضا هم ازش بدش میومد 

رضا اجمق بگو نامزدش دانشجو دانشگاه تهراان بوده یک پشت کنکوری بهش ترجبح داده خدا پدر جاسبی بیامورزه دانشگاه آزاد راه اندازی کرد من تونستم غول کنکور بشکونم 

تا دو سال با فریبا ارتباط نداشتن مادرش فریبا تو خونه راه نمی داده رضا خودش تنهایی می یومده می رفته که یک روز میاد میگه ما با هم نمیسازیم 

گفت منم دو تا دختر دارم به رضا گفتم اگه این دفعه بهم بزنی مردم میگن مقصر شماهایید که هیچ کس با هاتون نمیسازه خانواده مون زیر سوال می رن رو ازدواج خواهرات اثر می گذاره 

منم نمی خواستم بی عقلی های رضا رو ازدواج بقیه بچه هام تاثیر داشته باشه نگذاشتم طلاق بگیره تصمیم گرفتیم با فریبا رفت و آمد کنیم 

گفت الانم همینه من داماد دارم یک پسر دیگه دارم باید جلو رضا وایسم تا اونای دیگه هم بفهمن از این خبرا نیست 

بچه های رضا هم هستن اون دوتا آبروی ما هر اتفاقی که بیوفته فامیلی من روی اون بچه هاست به من بر می گیرده 

نه من نه خانمم به خاطر کاری که فریبا  با بچه باجناقم کرد دل خوشی ازش نداریم ولی الان زندگی دو تا بچه در میون نوه های ما 

گفتم پس تکلیف من چی میشه شما یک حرفی به رضا گفتید که هیج راهی براش نگذاشتید 

اونم رضایی که هر سال بدهی داره باباش بدهی هاش میده 

گفت همون رفتاری باهات دارم که اگر روزی برای دختر خودم اتفاق بیوفته توقع دارم پدر شوهرش رفتار کنه فریبا مثل دختر من 

گفتم من چی 

آه دختر باجناقم زندگی رضا گرفت از همون روز اول مثل سگ و گربه با هم بودن الانم که این جوری کرد نمی خواهم آه تو دیگه پشت سرش باشه نمیگذارم با دلخوری بری 

 گفت از رضا  همون موقع پرسیده می خوای چی کار کنی گفته هیچ کدوم طلاق تمی دهم شما هم زن دوم من بپذیرید باهاش رفت و آمد داشته باشید 

ما هم نمی تونیم این قبول کنیم فریبا هر چقدر هم اولش بدی کرد ولی همه جور با جیب رضا ساخت و زندگی کرد الان رضا به این جا رسونده این که دیگه جلو چشمم  نمی تونم این دروغ به عروس و نوه هام بگم 

راستش منم نمی تونم این حرف رضا قبول کنم خانواده ام نمی پذیرن به هیچ وجه 

خودمم آرزو دارم 

یادم نمیره یکی از دوستام عروس شده بود بهم گفت اگه بدونی دامن عروس با این تور هاش چه کیفی داره حاضر بودم همه داراییم بدم فقط برای یک بار تجربه کنم اونایی که دخترن حداقل امید دارن به این آرزوش میرسن نه اینکه رضا بگه برو بابا خسته کننده ترین روز زندگی آدم 

هزار تا آرزو  دیگه هم دارم مردم انقدر حسرت داشته های دیگرون خوردم 

پدر ش یک حرفی بهم زد اگه اونی که میگه  باشه قول یک چیزی بهم داده (نمی خواهم بنویسم چون مربوط به من نیست مربوط به خانواده رضا ست.... نمی تونم ....سوال نکنید لطفن ) 

اگه اون  حرفش صحت داشته باشه مجبورم قول پدرشوهرم قبول کنم برم دنبال زندگیم 

همه چی رضا قبول کردم ولی این دیگه نمی تونم 




+ |نارین
زندگی 30

نزدیک غروب بود تلفن زنگ خورد رضا بود منتظرش بودم از صبح تازه دیر زنگ زد

عصبانی وقتی صداش می شیندم و حرفاش شنیدم برای اولین بار ازش ترسیدم واقعن ترسیده بودم می خواستم در قفل کنم و چراغ ها رو خاموش و تلفن و گوشی رو هم قطع ولی یک لحظه پیش خودم گفتم الان این کار بکنم فردا چی روزهای دیگه چی من خودم قبل زنگ زدن اماده این طوفان کرده بودم برای همین منتظرش شدم بیاد 

تو اتاق خودم بودم دستام یخ یخ بود صدای کلید در اومد بعد هم صدای محکم بسته شدن در

منم کم نیوردم اومد بیرون با حالت شاکی این چه وضع در بستن رضا حرف نمیزد همینش خیلی من می ترسوند پیش خودم می گفتم سگی که واق نمی کنه گاز می گیره الان رضا است 

 ای کاش  یک لباس آستین بلند می پوشیدم الان که  کار به کتک کاری بکشه حداقل   خیلی دردم نمی گرفت زن نیستم اگه بگذارم دست روم بلند کنه 

گفتم رضا دست زدی به من نزدی بلایی سرم بیاری همین فردا می رم پزشک قانونی برات پرونده تشکیل میدهم  مییام شرکت پیش آقای فلانی پرونده همه چی بهش میگم 

دیشب به بابات گفتم اذیتم کنی به زمین و زمان میگم انگشت نمای عام خاصت می کنم

 احمق کی من دست رو زن بلند کردم که دفعه دومم باشه لباس بپوش بابام می خواهد ببینتت 

گفتم خوب میوردیش اینجا 

گفت نمی خواستم آدرس خونه یاد بگیره 

اصلن نمی دونستم چی بپوشم می خواستم به رضا بگم بیاد کمکم کنه بگه چجوری بیا می دوستم کمک نمی کنه اصلن حوصله نداشت 

کارد می زدی خونش در نمی یومد 

یک مانتو بلند سیاه از چمدون پیدا کردم تا اتو کنم یک ارایش آروم هم کردم فقط یکم قیافه ام رو بیاد نگه این تحفه چیه با این قیافه گرفتی یکم جلو موهام سشوایر کردم صدا  رضا در اومد عروسی که نمیریم زود باش 

دل تو دلم نبود اصلن فکرشم نمی تونستم بکنم می خواهم بابای رضا ببینم از صبح هم هیچی نخورده بودم دل ضعفه هم داشتم شکلات ریختم تو کیفم فقط غش نکنم 

دستام بازم یخ بود با رضا هم که نمیشد حرف زد کجا میریم  ا

هوا تاریک بود رضا هم با باباش قرار گذاشت  بیاد دنبالش که سوار ماشین بشه با هم بریم 

حالم خیلی بد بود احساس غربت کنار رضا داشتم اصلن می گفتم این مرد کیه  من کجا دارن میبرن واقعن ترسیده بودم رضا از هر آدمی برام غریبه تر بود  انگار نمیشناختمش 

ترافیک هم بیداد کرده بود همین جور ماشین ها کنارمون رد می شدن  بوق بوق خوشحالی نصف تهران انگار جشن گرفته بوودن همه تو ماشین ها می رقصیدن فلاشر زده بودن صدای اهنگ خنده 

فقط از ماشین ما هیچ صدایی در نمی یومد رضا می گفت تو همه چیو خراب کردی برنامه های من ریختی به هم

رضا چرت میگه تا صد سال هیچ کاری هم نمی کرد 

ترافیک وحشتناک بود یکم به ماشین های دور برم نگاه می کردم از شادی مردم یکم حالم بهتر شد خیلی دیر شده بود با این ترافیک تخمین زدیم دیر میرسیم بعد تا حرف بزنیم برگردیم صبح شده قرار کنسل کردیم 

به رضا هم گفتم با این اخلاقت لازم نکرده بیای دنبالم  هر موقع وقتم آزاد بود خودم با پدرت قرار می گذارم تو هم هر موقع فهمیدی چطوری باید با زنت رفتار کنی می تونی بیای 

برج زهر مار بغل من نشسته بود به دیگران  غبطه خوردم همه انقدر شاد و خندون من این جوری 

قشتگ دو ساعت نیم  تو ترافیک بودیم اتوبان بسته بود دیگه نمی دونم رضا کی رسید خونه 

منم از خستگی این همه استرس که داشتم رو مبل با همون لباس خوابم رفت 

خودم با پدرش تماس می گیرم یک جای درست حسابی باهاش قرار می گذارم سنگامون وا می کنیم 

خودم بی ارزش نمی کنم من این جوری ببره پیش پدرش 

همون بهتر که نشد ارزش و شخصیتم حفظ شد 



28 خرداد نوشت :

 تبریک به همه فوتبال دوستان 

به همه میهن دوستان 

هورا 

اول تیر نوشت :

 الان ساعت از 12 گذشته و من همچنان بیدارم و خوابم نمیاد فردا ظهر با پدر شوهرمان قرار داربم به هر کسی هم که زنگ می زنیم حرف بزنم وقت بگذره جواب نمیده حالا همه اینا به کنار شاید من در حال مردن بودم شما ها نباید جواب بدید دوست هم دوستای قدیم به خدا

از 28 خرداد ماه بگوییم که همراه یکی از دوستان در هنگام بازی ایران و کره جنوبی ملعون به مطب یک پزشک زیبایی رفتیم تا رسیدیم مطب هی دیدیم هر کی میره تو به پنج دقیقه نمیکشه میاد بیرون 

به دوستم گفتم یعنی دکتر چه شکلی این همه پول ویزیت بده بعد سریع بیا بیرون خلاصه از اون جایی که همیشه شانس ما قابل تعریف و یک سور به جناب اقای مورفی زدیم قرار بود نوبت ما بشه که اولن فوتبال شروع شد و ثانین همون دقایق دختر خانم جوانی  بدون نوبت وارد اتاق دکتر شدن و در قفل کردن زنش بود دخترش بود هر کی که بود دو ساعت ما رو کاشت 

هیچی دیگه توفیق اجباری نشستیم دور هم تو مطب فوتبال دیدیم

 تا یک ساعت اول تو  فوتبال  خبری نبود  ایران هم که همش دفاع میکرد صدایی هم از هیچ کس در نمیومد به دوستم می گفتم حداقل تو از سوراخ در نگاه کن گزارش بده 

تا بالاخره ایران گل زد دکتر از مطب اومد بیرون چشممون به جمالشون آشنا شد دیدیم انقدر ها هم ترس نداره 

خلاصه فوتبال تموم شد صدای بوق بوق مییومد ما هم چون پول ویزیت داده بودیم دو ساعت هم کاشته شده بودیم مجبور شدیم بریم  پیش دکتر 

دوستم مشکل خودش گفت من همین جوری تنها نباشه رفته بودم دکتر هم به من یک نگاه کرد گفت شما برای عمل بینی اومدید به جان خودم اگه می گفت کره یک هیچ ایران برده انقدر ناراحت نمیشدم که این حرف بهم زد 

من هم دیدم سنگ مفت گنجیشک مفت گفتم آقای دکتر باید عمل کنم؟ گفت آره خیلی بهتر قشنگ تر میشی 

گفتم خوب حالا چقدر شما می گیرید 

نگذاشت نه برداشت 25 میلیون 

کف و خون قاطی کردم اساسی بابا نامروت حداقل بگو 10 میلیون نه سگ خور 15 میلیون از کجا در آوردی 25 

یک فیلم بود اسمش دختر یک میلیون دلاری بود منم عمل می کنم دماغ 25 میلیون تومنی میشم فیلمو میسازن

تازه همون جا بود فهمیدم چرا هر کی میرفت مطبش سریع میومد بیرون یک قیمتی بهشون می گفت آمپر می سوزوندن 

شوهرم شوهر های متخصص زیبایی  ... یعنی خوشبخت 

به شوهر گرام زنگ زدم جشن ملی بهش تبریک بگم میگه اگه راست میگی اسم دو تا بازیکن تیم ملی بگو خیلی فوتبال دوستی 

هیچی یواشکی در جشن ملی شرکت کردیم

یعنی قر تو کمر ملت همیشه در صحنه فراوون بود نمی دوستن کجا بریزن 

فردای جشن ملی نمی دونم چرا افسردگی گرفته بودم ... 

جاتون خالی یک شاخه گلم از طرف خودم و دوستان به یکی از دوستان  نیرو انتظامی دادم تمام دلخوری ها حل بشه 

چون چند روز پیش پشت چراغ قرمز بنده جریمه کردن به دلیل آواز خواندن 

هر چی گفتیم کجای قانون گفتن آواز خواندن پشت چراغ قرمز جریمه داره... نوشت که نوشت 

اولش همچین ززد به شیشه به تنها چیزی که فکر نمی کردم جریمه بود گفتم عجب دل عاشقی داره دانلود آهنگ ازم می خواهد .... تو رو خدا چقدر من آخه می تونم ساده باشم 

خلاصه خاطره یی برام ساختند تا هر وقت صدای سیروان گوش کنم یاد ... بیوفتم 


.

همه وقتی قرار  برای اولین بار پدرشوهرشون ببینن انقدر بی خوابی به سرشون میزنه جفنگیات سر هم می کنن یا فقط من این طوریم 





ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
زندگی 29

در طی یک عملیات انتحاری با پدر رضا تماس گرفتم و همه چی گفتم دیگه صبرم سر اومده بود دلیل خاصی هم نداشت 

بارها به رضا گفته بودم به پدرش میگم حتی همون موقع که غیب شده بود رفته بود زیر زمین می خواستم به پدرش زنگ بزنم ولی خودش سر و کله اش پیدا شد تماس نگرفتم 

 حدود چند ماه پیش رضا یک ماشین به جای طلبش گرفته بود ماشین اورد آپارتمان من گذاشت منم جاهای نزدیکی که می خواستم برم مثل باشگاه یا خرید های کوچیک با اون ماشین می رفتم بماند که ماشین گنده بود منم سر پارک کردن زیاد به جدول می زدم ولی دستم بود به رضا می گفتم نفروشش حالا من دارم استفاده می کنم دیگه 

ولی از اونجایی که همیشه همه چی برای من برعکس جالب سال به دوازده ماه کسی مزاحم من نمیشه اون وقت یک بار داشتیم می رفتیم بنزین بزنیم رضا هم خسته بود صندلی داده بود عقب دراز کشیده بود ماشینم شاسی بلند رضا کلن دیده نمیشد منم پشت فرمون بودم یک ماشین کوروک اومد یک عدد  جوان بیشعور همین جور نه یک بار نه  دو بار مدام برای من چراغ می زد آمار می داد منم اصلن محلش نمی دادم هی تو دلم بهش فحش می دادم  گور تو گم کن 

رضا فهمید صندلیشو بلند کرد پسر دید من با شوهرم هستم گازشو گرفت رفت رضا هم گفت نه این ماشین مناسب تو نیست مزاحمت می شن 

حالا بیا ثابت کن مردم شعور ندارن چرا من چوبش باید  بخورم 

یک بار دیگه هم یک خط افتاد رو ماشین رضا هم بهونه کرد دست فرمونت خوب نیست حیف ماشین خیلی شیک ماشین فروخت

 کلن عادت داره همیشه با احساسات من بازی می کرد از قدیم و ایام 

بعد از اینکه  برگشتم پامو کردم تو یک کفش  به رضا می گفتم تکلیف باید روشن کنی رضا هم رفت دوباره همون مدل  ماشین گرفت سوئیچشم داد و ماشین گذاشت تو پارکینگ که مثلن دهن من ببنده 

منم لج کردم سوار ماشین نمیشم چون اون موقع خیلی دلم شکست من اون ماشین دوست داشتم ولی رضا گوش به حرفم نداد فروخت

رضا هم تو این مدت نیاز به پول داشت یک روز  دوباره اومد  سوئیچ بگیره  گفتم می خوای بفروشییش گفت اره منم سوئیچ بهش ندادم گفتم این مال من 

بهم گفتی قول دادی که این ماشین مال منه  نباید بزنی زیر قولت ..التبه قصدم واقعن ندادن ماشین نبود می خواستم بدونم رضا به جز این سرمایه  دیگه هم داره یا نه 

اگه راحت قبول می کرد معلوم میشد فقط زورش به من می رسه تا کم میاره از من مایه می گذاره اگه التماس می کرد معلوم میشد واقعن چیز دیگه نداره و راه دیگه نداره 

فقط قصدم آزمایشش بود رضا هم شروع کرد دوباره می خرم برات منم گفتم این ماشین دوست دارم برو همه فکرت بکن ببین می تونی از یک جای دیگه جور کنی اگه نشد  دقیقه نود بیا سراغش  این ماشین گزینه آخرت باشه نه اینکه هر دفعه کم میاری اولین جا  میای پیش من 

یک چند روز هم از رضا جان خبری نبود تا بالاخره زنگ زد گفت حل شد 

فهمیدم مشکل پدرش قرار حل کنه منم گفتم پدر به این خوبی که پسرش  نجات میده پس می تونه این مشکلش هم حل کنه 

منم یک ساعت خاص که می دونستم رضا کجاست کنار پدرش نیست بهشون زنگ زدم و همه چیو گفتم 

بله 

اول که باور نمی کرد ... همچین می گفت رضاااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟ رضا مااااااااااااااا؟

هر کی ندونه انگارر یک آدم عقب افتاده است 

منم می گفتم اره همین رضا خود شما 

یک سری مستندات موثق بهش گفتم 

 بیچاره آخرش دیگه حرف نمی تونست بزنه زبونش بند اومده بود ...باورش نمیشد 

فکر می کنم هنوز هم باور نکرده می خواهد از خود رضا بپرسه مطمئن بشه 

چون آخرش گفت  من حرفای رضا هم باید بشنوم 

رضا تا الان باهام تماس نگرفته نمی دونم پدرش بهش گفته یا نه 

من به دو دلیل این کار کردم 

اول اینکه مرگ یک بار شیون یک بار اگه رضا نمی تونه بگه من جراتش دارم 

دوم من باید بفهمم رضا در مورد این قضیه چه واکنشی در مقابل خانواده اش داره چون حانواده من به احتمال صد در صد مخالف هستن و به هیچ وجه زیر بار نمیرن و من باید مبارزه کنم واقعن باید بدونم رضا هم به خاطر من حاضر مبارزه کنه یا فقط من باید این همه فداکاری تحمل کنم 

اگر اون به خاطر من حاضر به هر کاری بشه اون وقت  منم به خانواده ام می گم پی همه چیزو به تنم می مالم 

و اگر خلاف این ثابت بشه  دیگه نمی دونم چی پیش میاد




+ |نارین
زندگی 28
دوران دانشجویی به خاطر خشک بودن رشته تحصیلیم ( رشته دانشگاهی من جز خشک ترین رشته مهندسی ) به هنر خیلی رو آوردم می خواستم یکم اون درس های سخت برام شیرین تر بشه البته تعریف از خود نباشه استعداد هم در زمینه های هنری بالاست اگه انقدر القاب تو کشور من مهم نبود فکر کنم دانشگاه  هنر انتخاب می کردم 

توی یک کارگاه عکاسی عضو بودم و یک بار با  بچه های کار گاه رفتیم جاده اسالم به خلخال ...محشر ... یک تیکه از بهشت ....اگه یک روز یه عمرتون مونده حتماً این جاده برید  شنیدید میگن 100 کتاب قبل از مرگ باید خواند منم به شما می گم یکی از جاهایی که قبل از مرگ باید دید یکی این جاده یکی هم جنگل های ابر 


این روزها زیاد دنباال کار می گشتم تا بالاخره یکی از دوستام بچه های دانشکده معرفی کرد که  شرکت زدن اونا من می شناسن منم اونا رو می شناسم قرار شد یک روز برم برای مصاحبه 

منم مثل زن هر زن احمقی اول به شوهرم گفتم که آره دو نا پسر تر گل و ور گل هم سن خودم همکلاسی بودیم  شاگرد اول دانشگاه بودن الان یک مدتی شرکت زدن  منم قرار برم پیش اونا کار کنم 

شوهرم در یک کلمه اعلام کردند ...بی خود 

با کلی بهونه که فسیل شدم اگه کار نکنم مجبورم برگردم قبول کرد البته با من باید می یومد شرایط و محیط کار و کارمندا شرکت می دید خدایی نکرده پسر جوون مجرد اونجا کار نکنه 

نمی دونم  رضا چرا به هر کی میرسه روشنفکر فقط برای من طالبان 

رفتیم شرکت با رضا قرار گذاشتیم در مورد ازدواج حرفی نزنیم چون تقریبا نصف بچه های دانشکده اونجا کار می کنن و نمیشه چیزی گفت همین حرف باعث شد که رضا بیشتر بهونه بگیره 

آخه همه اونجا همدیگر میشناسیم اون وقت من بگم ازدواج کردم یکی از اونا بگه کی چرا ما رو دعوت نکردید عکساش کو چه بی خبر ....از اونجایی هم که آقا رضا همیشه آن لاین تشریف دارن هر موقع صداش می کنی دو دقیقه میاد بچه هاش و زندگیش هیج وقت بهونه نمی کنه و همیشه با من ....یک بار خواستن مثلا دعوت کنن اون وقت من چی باید می گفتم باید بگم نه الان بچه اش امتحان داره نشد بیاد یا مثلاً با خواهر زناش فلان جا بودن نتونست بیاد ...توقع هایی داره ها 

سر لباس پوشیدن من جر و بحث داشتیم ، منم بهش گفتم به شعورم توهین نکن خودم می تونم تشخیص بدم چی بپوشم چی نپوشم ...  قرار شد بگیم نامزدیم ... من هم گفتم ...فک بچه ها اومد پائین باورشون نمیشد 

می گفتن ما فکر می کردیم با برادرت اومدی یا یکی از آشناهاتون ...به همه چی شبیه به جراینکه  نامزد تو باشه 

 گفتم تو رو خدا جلوش نگید این حرفا رو .... رضا هم که انگار اومده بود مجلس ختم نه چیزی می خورد نه حرف می زد فقط اگه زیاد من می خندیم  با اخم به من نگاه می کرد  ...انقدر جلوی همه ازش تعریف کردم گفتم سوپروایزر فلان بخش تو فلان شرکت  دیگه آخراش یکم یخ رضا باز شد یک نمه لبخند زد 

رضا هم گفته صبر کن بهشون جواب نده من خودم یا تو شرکت خودمون یا یک جا دیگه برای تو کار خوب پیدا می کنم  بعد از یک مدتی مدیر فلان بخش هم بشی .... نمی دونم رضا بعضی وقت ها من چی حساب می کنه آخه من چجوری می تونم تو اون شرکت  یا امثال اون  شرکت  مدیر بشم اونم با شش ماه سابقه کار در حد کارآموز 

مگر اینکه مثل رفیقش آقای کارشناس با دختر یکشون ازدواج کنم صدق سر اون به یک جایی برسم 

تو این مدت هم من با رضا قهر زیاد کردم به خاطر عروسی یکی از نزدیکان  فعلاً مجبورم سکوت کنم تا این عروسی فامیلمون بگذره   تو این مدت هم زیاد با رضا نبودم 

اگه قرار بود  رستوران رمانتیک  برویم و شام رمانتیک بخوریم  یا فیلم رمانتیک ببینیم یا یک گردش رمانتیک بریم از اونجایی که می دونستم بعد از همه این رمانتیک ها یک شب رمانتیک هم باید داشته باشیم سر چیز های کوچیک دعوا راه می انداختم و قهر می کردم نمی خواستم باهاش رابطه رمانتیک برقرار کنم (منظورم امیدوارم متوجه بشید )  نمی خواستمش نه اینکه رضا نخواهم خسته شدم از اینکه رابطه  ما فقط همین احساس رضایت درونی از خودم ندارم  دست خودم نیست یک حس تو ضمیر ناخودآگاه 

بعد از چند بار که شوهر جان رو نخواستم اونم  دیگه درخواست نمی کرد 

بعضی وقت ها می گفتم نکنه  رضا ناراحت شده دیگه من نخواهد می رفتیم بیرون بند کفشم باز می شد خوب تو مکان عمومی نمی تونستم دولا بشم  از شوهر جان خواهش می کردم  ببنده 

رضا هم فکر می کرد غیر مستقیم منظور دارم دوباره مییومد سمتم منم مطمئن میشدم هنوز من می خواهد ولی از اونجایی که من حس خوبی  ندارم دوباره روزی از نو و سر یک موضوع قهر می کردم 

تعطیلات رضا گفت اجمعین دارن میرن اطراف تهران ویلای عموش  پیش خودم فکر می کردم تا آخر هفته رضا نیست تعطیلات را در تنهایی خودم غوطه ور هستم 

تو یکی از همین شب های تعطیل آخر شب بود صدای کلید رضا شنیدم اومد تو منم هاج و واج این چرا بی خبر اومد اونم این وقت شب مگه نگفته بود ویلاست فهمیدم آقا پارانوئید دارن 

انقدر بهم بر خورد من این همه سختی و تنهایی دارم تحمل می کنم اون وقت این می خواهد مچ من بگیره توقع نداشتم جواب سختی هام این طرز فکر باشه همون جا جلو در داد و بیداد جیغ و گریه کلاً من وقتی عصبانیم دو تا آپشن گریه و جبغ با هم انجام میشه طرف مقابل هم اگه من بشناسه می دونه باید صبر کنه من جیغ هام تموم شه برم یک نیم ساعتی گریه کنم بعد از اونجایی که فشارم افتاده و سینه خیز به سمت یخچال در حرکت هستم جلوم بگیره اون  وقت حرفش بزنه 

چون تو اون لحظه که دارم جبغ می زنم گریه می کنم اگه یک حرفی بزنه  یکم بیشتر ناراحت شم کار به شکستن وسائل خونه میکشه وشایدم به سمت خودش پرتاب شه و از اونجایی که  کسی که نمی خواهد کار به اون جا بکشه باید سکوت کنه 

رضا هم صبر کرد من جبغ هام که تموم شه رفتم تو اتاق گریه کنم  خوابم رفت نکته خوبش این بود که بدون آرام بخش خوابیدم اون شب شاید چون اون شب مطمئن بودم رضا پیش اون نیست با من 

صبح هم که بیدار شدم رضا نون خریده بود البته از نوع باگت   بهش گفتم برای چی این کارا می کنی همین جوریش هم داره بهم سخت میگذره حالا هر روز صبح بیدار میشم میگم اگه رضا اینجا بود الان صبحونه آماده کرده بود 

رضا هم میگه من که همیشه برای تو نون می گیرم کلاً رضا تو این مورد  عدالت رعایت می کنه اگه برای اون خونه نون بگیره برای منم میگیره یا اگه من ازش بخواهم برای اون خونه هم می گیره  نمی دونم این صف نونوایی چی داره تنها جایی که عدالت رعایت می کنه شاید تنورا رو می بینه یاد آتیش جهنم می افته منقلب میشه

ولی این کاری که چند شب پیش کرد باعث شد که من هر جا دوست داشته باشم کار کنم اگه یک بار دیگه از  این طالبان بازی از خودش در بیاره منم می دونم چی کار کنم حدااقل  سبب خیر شد البته بماند که بزرگ ترین توهین به من بود ولی فهمید که این خودش که پارانوئید داره 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
روزهای قبل از ازدواجم
سریال اوشین تا وقتی که بچه بود خوب بود سانسور نداشت از وقتی که بزرگ شد رشته داستان به نظرم بهم ریخت رفتم کل اینترنت زیر و رو کردم بالاخره داستان واقعی فهمیدم

شاید توی یک پست کامل نوشتم و نقدش کردم 


تو پست قبلی ازتون پرسیده بودم شما کی مقصر می دونید هر کسی هم بنا به دلایل خودش گفته بود حالا می خواهم نظر خودم بگم من کی مقصر می دونم 

نه ماه قبل از اولین دیدار من با رضا 

من یک موسسه می رفتم اونجا یک معلم داشت  با ظاهر و موقعیت خوب  

تمام دختر های اون موسسه از کوچیک تا بزرگ در حسرت این آقا بودن و رقابت تنگاتنگی هم بینشون بود منم از این آدم ها مستثنی نبودم 

یادمه اولین باری که دیده بودمش شبش تولد دوستم بود اومد دنبالم تا در ماشین باز کردم بلند گفتم من شوهر آینده امروز دیدم 

همه بهم میگفتن رویا پردازی نکن تو واقعیت زندگی کن این همه دختر منم تو رویا هام با این آقای "ف" زندگی میکردم 

همه دختر ها تو موسسه از اون حرف می زدن از دستشویی  گرفته تا هر جا که بگی حرف این آقا بود 

روز ها میگذشت تا اینکه من سر کلاس متوجه شدم نگاهش به من متفاوت با بقیه اولش فکر می کردم خودم توهم زدم 

بعد کم کم دیدم نه جدی ... اون دختر خوشبخت منم .... از هر بهونه استفاده می کرد با من حرف بزنه و جلب توجه کنه من بهش نگاه کنم 

میرفتم سر کلاس اگه اخمام تو هم بود میومد جلو چی شده چرا ناراحتی ... اگه تیپ جدید میزدم میود جلو می گفت یعنی من حواسم به تو هست امروز یک مدل دیگه اومدی 

و خیلی اتفاقات دیگه یک بار یادمه مسابقه بود سر کلاس و باید رای می گرفتیم و اون کسی که بیشترین رای می اورد برنده بود نهایت تلاشش کرد که من ببرم 

دو روز در هفته کلاس داشتم با چه عشقی صبر میکردم تا اون روزها بیاد 

اون معلم ما بود تو اون موسسه تا بالاخره آخر ترم با یک بهونه شماره من گرفت 

نکته جالب اینجاست که اونم حدود 12 سال از من بزرگ تر بود البته مجرد  نمی دونم چرا از مردهایی که باهام اختلاف سنی دارن خوشم میومد 

شاید به خاطر اینکه دنبال پدرم می گشتم .... نمی دونم 

دیگه ترم بعد معلمم نبود ولی هر دفعه که تو راهرو همدیگر میدیدم قلبامون تند تند می زد و یک ساعت با هم حرف می زدیم از من می پرسید و از خودش و خانواده اش می گفت 

تا یک شش هفت ماهی گذشت 

من اون موقع ها تو فکر زدن یک شرکت بودم و اطلاعات زیاد در مورد اون شرکت کسب کرده بودم تو تلفن هایی که با هم داشتیم اونم فهمید از این همه اطلاعاتی که من در مورد یک شرکت دداشتم تعجب کرده بود در واقع قرار مون این شد که با هم شرکت بزنیم و چون اون شرکتی که من می خواستم بزنم به مدرک دانشگاهی اون نیاز بود قرار شد که شریک بشیم و حرفایی بین من اون زده میشد حرفای جدی بود 

من عاشقش نبودم ازش خوشم می یومد 

دو ماه قبل از اشنایی من با رضا 

اون ترم 20 واحد برداشته بودم خوشحال که ترم دیگه هم درسم تموم میشه راحت میشم یا شرکت میزنم با آقای "ف" یا می رم پیش مامانم 

قشنگ یادمه 

یک روز از دانشگاه برگشته بودم تو دانشگاه هم یکی از این دختر های بدبخت کلاسم خدا زده بود پس گردن یک پسر فلک زده باهاش ازدواج کرده بود عکس های عروسی بی کلاسش آورده بود دانشگاه به همه نشون داد به جز من و تیکه هم می نداخت فقط متاهلا ...عقب افتاده بود بیچاره ....

منم گفتم خدا رو شکر ازدواج نکردم مثل این دختر های بشم اومدم خونه تلفن زنگ خورد زن داییم برای یک آقا پسری من معرفی کرده بود که مامانش هفته آینده بیاد من ببینه 

مادرش هم شغل پسرش اون جور که باید می گفت نگفت تو لفافه یعنی نه دروغ گفته باشه نه راست به یکی از دوستام گفتم اون بیچاره از ازدواج شانس نیاورده و خیلی نگران شد که نه الان زود برای تو صبر کن ببین چه موقعیت های بهتری میاد عجله نکن 

خلاصه که بیچاره خیلی نگران بود تا اون روز اومد منم صبحش رفتم آرایشگاه و بعد از ظهر مامانش با تاخیر اومد گفته بود سه چهار اومد قرار بود فقط خودش باشه و پسرش نیاد من راستش خوشم نیومد 

قدیدما یک بار تو خواستگاری دختر دائیم بودم دختر دائیم گفته بود من صدا کنید بیام منم گفتم منم صددا کنید

مثل این دختر های قاجار صداشون می کنن از تو پستو می یان ( دفعه اولم بود خوب )

مامان پسر هم فکر کرده بود من ناراحت شدم این جوری رفتار کردم به هر حال مادرش با یک نگاه من پسندید کاملاً مشخص بود و منم فهمیدم 

من تو اون جلسه شغل اصلی پسر فهمیدم راستش من از این شغل خوشم نمیاد ولی همه گفتن حالا برو دیگه چیزی ازت کم نمیشه 

 از هفته بعد زنگ پشت زنگ قرار با پسر برای آخر هفته شد 

اصلن نمی خواهم یاد آوری برای خودم بشه فقط در این حد که ما تو همون جلسه اول بهم علاقمند شدیم و هر روز  عشقمون بیشتر میشد همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت 

شریک زندگیم پیدا کرده بودم اونم  همین می گفت و با هم خوشبخت و شاد بودیم  همدیگر نیمه گمشده هم می دونستیم تو همه شرایط می خواستیم با هم باشیم 

فقط یک مشکل بود( البته از نظر من و اون مشکلی نبود) ولی خانواده اون بخصوص نمی پذیرفتن 

من  از یک خانواده بی حجاب  ولی مادر اون چادری اکثر فامیلاشون سردارای س پ ا ه  بودن 

بدای زندگیمون برنامه ریزی می کردیم

 یک حس جدید قشنگ بود با اون دنیا یک رنگ دیگه بود  انگار مدت ها بود می شناختمش از ته قلبم می خواستم خوشبختش کنم اون همونی بود مدت ها منتظرش بودم 

چند تا از صمیمی ترین دوستام می دونستن خانواده ام زن دائیم و معرف ها  

تا یک روز دیگه اونا زنگ نزدن 

 هر چی من پیغام دادم حداقل دلیلش به من بگن .....نگفتن ......هیچ کس 

نمی دونم شاید فکر می کردن من ناراحت میشم دلیلش به من هیچ وقت نگفتن تا همین الان الان  

خودم با این شعر سهراب سپهری دلگرم می کردم 

زندگی فهم همین نفهمیدن هاست 

این موضوع همیشه نقطه مبهمی تو زندگی من موند 

دنیای برای من سیاه شد انگار از یک ساختمون 100 طبقه احساسات من کوبیدن زمین باورم نمیشد 

 با احساساتم این طور یک مادر و پسر بازی کردن اون اگه من می خواست باید جلوی مادرش می ایستاد مثل همه پسر های دیگه که به خاطر دختری رو در روی خانواده هاشون وایسادن 

باورم نمیشه اون همه عشق الکی نبود 

تو  اون ترم از 20 واحد فقط 10 واحد پاس شد  ناراحتی من رو درسم تاثیر گذاشت دکتر "ف" از دست دادم وقتی با پسر بودم خودش فهمید برام آرزوی خوشبختی کرد  و با اصطلاح انگلیسی بهم  اس ام اس زد و گفت اون  یکی خوش شانس ترین مرد هاست 

احساس می کردم جلوی اونایی که می دونستن آبروم رفته تحقیر شدم انقدر مغرور بودم که به روی خودم نمی یوردم تو تنهایی خودم اشک می ریختم 

اصلن نمی گذاشتم کسی از قلبم با خبر بشه الکی ازشون ایراد می گرفتم می گفتم بهتر که نشد خودشون فلان بودن ال بودن بل بودن ولی قلبم از جا داشت کنده میشد 

نمی تونستم با دوستام مواجه بشم ...بهشون چی می گفتم به چه دلیل برام گرون تموم شده بود  

تو خونه خودم حبس کردم فقط اینترنت همه زندگیم بود تا اینکه یک روز دو تا آنتی ویروس با هم نصب شد  ویندوز دیگه بالا نیومد 

و  من با رضا تماس گرفتم 


این حرفا برای اولین دیدار های من با رضا یک وبلاگ اون موقع ها داشتم تمام لحظاتم می توشتم این حرفای اون وبلاگ 

این دفعه برای چی باید برم دنبالش یک تلفن بزنه دیگه 


حیف که زن داره تو این اوضاع بهترین مسکن  برام 


هر موقع با آقای ... ( جالب اینجاست که من اون موقع ها رضا با فامیل صدا می زدم ) دیگه به پسر فکر نمی کنم 


من اون مادر و پسر مقصر می دونم 

اگه اونا تو زندگی من نمی یومدن من شاید الان با دکتر "ف" ازدواج کرده بودم شرکتمون داشتیم 

یا زودتر درسم تموم شده بود رفته بودم پیش مامانم و اونجا ادامه تحصیل می دادم با یک نفر دیگه آشنا میشدم

اوضاع داغون روحی اون موقع من که مجبورم کرد با رضا قرار بگذارم 

اینا گذشته من بود و شرایط  اون موقع  

منم هیچ وقت نمی خواستم با یک مرد متاهل قرار بگذارم و همه اینا دلیل های بنی اسرائیلی ولی یک جوری باید فراموشش می کردم و از اون خاطره های  سیاه برای چند ساعتی دور میشدم 

رضا هم محبت بچگی که می خواستم  بهم میداد هم محبت روزهای جوونیم که یک نفر لگد مالش کرده بود 

منی که تو دانشگاه پسر ها به هر بهونه می خواستن من نگاه شون کنم اکثر پسر های فامیل خواستگارم بودن دکتر "ف" تو موسسه بین اون همه دختر رنگ و وارنگ من انتخاب کرد 

حالا اون دختری که همه تو حسرتش بودن الان زن دوم یک مرد متاهل یک گوشه تهران مخفیانه داره زندگی میکنه ...

 کی فکرش می کرد آینده من این بشه 

نمی دونم حکمت خدا چی بود . چطور همه چی بهم گره خورد 



+ |نارین
زندگی 27 و اوشین
در مورد سریال اوشین (ببخشید  من دفعه اولم اوشین می بینم با اینکه حداقل برای سی سال پیش و ساختش قدیمی و سریال قوی تری هم وجود داره ولی خیلی با محتوا است دوست دارم با شما دوستان عزیزم شر کنم )

اینکه میگید شغل شریف نداشت و سانسور شده بله همین قسمت دیروزش هم با اینکه سانسور شده بود من متوجه شدم مادرش برای کار چه شغلی انتخاب کرده بود اینا همه منظور خاصی اونی که ما فکر میکنیم نیست در واقع اوشین ، مادرش و مادر بزرگش نسل های زاپن هستند و در واقع خود سمبلی از خود کشور زاپن و مرمانش که به خاطر امرار معاش در مقابل کشور های دیگر شریف نبودند و برده دست کشور ها بودند و مردهای اون سریال سمبل دولتمردان کشور زاپن هستند

وقتی پدر اوشین خشن است و رفتار مستبدانه در خانه (با مادرش نسل گذشته مادر اوشین زمان حال و خود اوشین نسل آینده) را دارد در واقع طرز برخورد دولت با مردمانش در اون زمان به ما نشون میدهد 

مردها تو این سریال سمبل دولت هستند 

در واقع اوشین سمبل کشور زاپن است و به ما فراز و نشیب هایی باعث شد زاپن از اون فلاکت به یک قطب قدرتمند جهان تبدیل شه نشون میده 

من تو همین چند قسمت کمی که دیدم  توی هر سکانسش یک جمله فرهنگ سازی میبینم 

اوشین : چرا باید همون با هم بریم

پدر اوشین : برای اینکه موفق بشیم باید گروهی کار کنیم 

یا 

مادر اوشین : مواظب مادر بزرگت باش و تنها نگذارش ما همه باید مواظب اون باشیم 

مادر بزرگ اوشین سمبل تمدن کهنه زاپن و مادر اوشین زمانی بچگی های اون سمبل مردم اون زمان به نسل آینده زاپن غیر مستقیم میگفت نباید پیشنه و ریشه ات را رها کنی باید کنارش باشی 

مثل الان کشور مانیست تا هر کی از دانشگاه فارغ التحصیل میشه میزاره میره  تمام دوستان من اگه مثال بزنم ده تا دوست داشته باشم هشت تاشون رفتن از ایران 

اون سریال غیر مستقیم به نسل های جوون زاپن میگفت  اگر می خواهی سعادتمند بشی باید کنار تمدن ، و گذشته ات باشی و سخت کار کنی 

منم وقتی مادر بزرگ اوشین یک پیرزن دست و پا گیر میدیدم که چطور اوشین و مادرش بهش احترام میگذارند متوجه شدم منظور اصلی چیه 

بیخود نیست زاپن کم تر از صد سال یک همچین قطبی شد 

.

.

.

.

.

.

.

در مورد زندگی خودم بریم ادامه مطلب 

خانم آیدا من منظور شما کامل متوجه نشدم از من چه کمکی می خواهید واضح بهم بگید 

سعی کردم به قولم عمل کنم به همه کسانی در پست قبلی کامنت گذاشتید الوعده وفا 

اگر کسی احیانا کامنت  یا ایمیل به دستش نریسیده بهم  خبر بده و آنهایی  هم که آدرسی ازشون نداشتم 

آدرس برام بگذارند 

و خواهش می کنم اگر رمز گرفتید بهم اطلاع بدهید می خواهم آمار خواننده هام دستم باشه 

ببخشید اگه کامنت ها ی پست قبلی تایید نکردم حتما در اولین فرصت 


رمز آرشیو عوض شد و متاسفانه به هیچ کس نمی دهم 

فقط رمز آخرین پستی که در صفحه ام هست  دوستان دارن و می توانن همراهم باشن 

و بعد از نوشتن پست جدید رمز پست قبلی عوض میشه 

کسانی که در خواست رمز دارن رمز آرشیو برای خودم فقط از الان می تونن همراهم باشن 


ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
اوشین سریال سالهای دور از خانه
من کلاً تلوزیون زیاد نگاه نمیکنن قبل از ازدواج سریال های امریکایی میخردیم می دیدم و خیلی هم فیلم باز بودم شاید به جرات بتونم بگم آرشیو کاملی از فیلم های تاریخ سینما دارم شنیده بودم قرار اوشین پخش شه ولی کی و چه ساعتی نمی دونستم تا چند شب پیش خیلی اتفاقی زدم کانال تماشا و همون موقع تیتراژ آغازی بود 

اون موقع که برای اولین بار اوشین تو ایران پخش شد من بقدری کوچک بودم که چیزی خاصی از خودش و داستانش یادم نمیاد فقط یک خاطرات کمرنگی دارم یادم عروسکم با روسری به خودم میبستم بعد میگفتم مامان ببین اوشین شدم ولی داستانش و جزئیات هیچی در خاطرم نیست 

 شنیدم اون سالی که اوشین پخش میکردن زمان بمباران صدام بود مردم به اطراف تهران میرفتن ولی به خاطر اینکه اوشین از دست ندن یک تلوزیون های کوچیک باطری میخریدن طوری که رونق این تلوزیون ها اون سال گرم شد یا اگه تلوزیونی تو خونه کسی نبود به خاطر این سریال همه خانواده  شنبه ها ساعت 9 میرفتن خونه همسایه یا حتی  اگه برق اون محل می رفت کوچه  های پائینی که برق داشت  اون موقع چون زمان جنگ بود آب گرم و امکات خیلی کم بود همه میگفتن اگه اوشین  می تونه تحمل کنه  ما هم می تونیم و  یک بار چنان بل بشویی سر یک مصاحبه بپا شد و یک گروه از کار اخراج شدن 

همیشه در ذهن نا خودآگاه من این سوال بود اوشین چی بود که انقدر محبوبیت بین ما ایرانی ها داشت 

تا اینکه الان دارم میبینم و تو همین چند قسمت اولیه متوجه شدم چرا 

....اوشین  دختری که به خاطر پدرش مسیر زندگیش عوض میشه و قرار سختی بکشه با تمام وجودم این می تونم احساس کنم که اکثر ما دختر های ایرانی چطور به خاطر پدرهایمان مسیر زندگیمون عوض شد حالا چه مستقیم چه غیر مستقیم کلاً زندگی ما به پدرهامون وصل است  و به  تصمیمات پدر بستگی داره و مادر های ما تنها کاری که می تونن بکنن اشک ریختن شاید تو دوره زمونه الان  کم تر پدری دخترش برای کارگری بفروشه ولی غیر مستقیم هر کاری که بکنه تو سرنوشت دخترش  تاثیر داره اگه پدرت هر کاری بکنه ما رو به همون چشم نگاه می کنن....... دختر فلانیه......... خدا نکنه یک اشتباهی از پدری سر زده باشه چطور دخترش باید تا آخر عمر حرف مردم بشنوه 

یا وقتی ازدواج میکنه  مادر شوهر و خواهر شوهر بدجنسش باعث ناراحتی و آزار اوشین میشن طوری که بچه اش از دست میده مثل اکثر قوم شوهر تو ایران ...فکر کنم همه دل پر و خاطرات رنگارنگی از قوم شوهر داریم 

اوشین زندگی اکثر ما زن های ایرانی نشون میده ما خودمون میبینیم برای همین انقدر راحت باهاش ارتباط برقرار می کنیم 

و نکته خیلی جالبی که تو همین دو تا قسمت  دیدم فرهنگ سازی ....همون قسمت اول داشت به بچه های ژاپنی می گفتت 

اگه تو خونه مشکل اقتصادی هست حتی اگه سن کمی داری باید کمک باشی به خانواده ات  و یا این قسمتی که قرار شد بره مدرسه گفت من ناهار نمی خورم ولی درس می خوانم 

واقعاً برای همین ژاپنی که نصفش آتشفشان داره و زلزله خیز الان شده همچین کشوری من قبل از عید مطب دندون پزشکی بودم برنامه رنگین کمان خاله نرگس با اون صدای گوش خراشش برگشت گفت بچه ها دستاتون بگیرید بالا از خدا تشکر کنید که بابامون زحمت میکشه ....مرسی بابا که هر چی می خواهیم برامون می خری 

جمله که گفت خوب یادم نیست ولی منظور این بود که وظیفه بابا است که حتی یک بابایی بهش فحش داد گفت اگه این حرفا رو تو گوش بچه من نکرده بودن الان خرج پسر  گنده 20 سالم من نمی دادم 

البته یک حرفایی در مورد سانسور اوشین ساختن فقط اینو می تونم بگم ما یکی از آشنایانمون رفته بود ژاپن یک تلوزیون خریده بود بعضی وقت میدید تلوزیون تصویر خوب نشون میده بخصوص زمانی که خانم ها هستند ایشون هم چون از کشور جمهوری اسلامی اومده بود خیلی براش  عجیب نبود  پوشش کم خانم ها !

میگفت غصه داشتم تلوزیون خراب خریدم بعداً فهمید که کار دولت ژاپن خانم هایی که یکم پوششون کم می شد سانسور می کردن ( البته این قضیه برای خیلی خیلی وقت پیش همون زمان پخش اوشین )....اونوقت چطور ممکن اون حرفا در مورد  سریال اوشین درست باشه 


 حال و هوای این پست ژاپنی شد 

در مورد زندگی خصوصی خودم هم میام مینویسم 

یک سری از دوستان بهار 60 و چند نفر دیگه سر پست قبلی آدرسی ازتون ندارم 

برام آدرس بگذارید 



+ |نارین
دوستان ............ مهم
سر پست قبلی که سوتفاهم پیش اومد 

واجب شد من نظر خوانندگان در مورد خودم بدونم 


چون به احتمال قوی رمز عوض  میکنم


 قضیه داره جدی میشه پای خانواده هامون می خواهم بیارم وسط 


چون رضا تکلیف روشن نمیکنه  برای همین خانواده ها باید بیان تکلیف روشن کنن 


نمی تونم زندگیمو همین طوری رو دایره بریزم هر کسی برداشت غلط در مورد من


 داشته باشه 


پس لطفاً برای اینکه من بیشتر شما دوستان عزیزم بشناسم و با خیال راحت رمز


 بعدی بدم به این چند تا سوال من جواب بدید .... 



تو این قضیه مقصر اصلی کی بود ؟


زنش 

رضا

من 

خانواده کدوم یک از ما ؟


می گم خانواده چون رضا 


دو سال بعد از ازدواج اش قبل از اینکه بچه دار بشن تصمیم به جدایی داشت 


هم خودش هم زنش 


خانواده رضا بخصوص پدرش اجازه نداد و بهش گفته بود چون تا حالا ما تو فامیلمون


 طلاق نداشتیم خیلی زشت که پسر من اولین نفر باشه 


خانواده زنش وادار به بچه دار شدنشون کردن 


با بچه زندگی شیرین میشه مزخرفات همیشگی صورت مسئله پاک کردن


خانواده هایی که بخاطر منافع و آبروشون مشکل بچه هاشونو حل نکردن 


رضا با اون پدر سختگیرش که هنوز که هنوز از پدرش حساب می بره 


پدری که سلطه داره رو زندگی بچه هاش 


رضا یک موجود ترسو بار آورده که فقط فرار کردن بلد 


از زنش و مشکلات زندگیش فرار کرد ....حل نکرد 


خانواده ف زیاد نمی شناسم 


 مادرش حکم پدر رضا تو اون خونه داره رو زندگی دختراش 


داماد هاش تحت فشار میزاره که بهترین ها رو برای دختراش تهیه کنن 


حرف رضا است از   مادر زنش و دخالت هاش متنفر 


و از زنش بیشتر دلخور چرا دست به سینه میگه لبیک 



خانواده من .... اعتراف می کنم در محیط بی تنشی بزرگ نشدم 


پدرم همیشه ماموریت بود  دنبال ارتقا شغلی زیاد خونه نبود 


مادرم ... زیادی فداکاری کرد 


شاید فداکاری های بیش از حد  مادرم باعث شد پدرم زیاد خونه نباشه 


مادر من یک فرشته است 



زن رضا مقصر که دوازده سال به فکر مشکلات عمیق زندگیش نبوده 


سر خودش با چیز های دیگه گرم میکرده 


رضا مقصر که اونم مشکلات زندگی شو حل نکرد ...فرار کرد .... با من پر کرد 


من مقصرم  فکر کردم یک خوشگذرونی ساده  و موقتی است 


و خیلی زود و ناخواسته  عاشق شدم 

 

محبت پدری تو رضا دیدم 


پدرم من خیلی دوست داره این مطمئنم 


 ولی خودش بیشتر دوست داره


کارش و موقعیت شغلیش  



فکر می کرد همین که ارامش مادی فراهم کنه کافیه 


البته تقصیری هم نداره 


خانواده پدری من مزخرف ترین خانواده هست که ممکن وجود داشته باشه 


تازه بابای من تو اون خانواده از همشون یک سر گردن بالاتر 


همیشه بهم می گفت تو چیت از بقیه هم سن سالات کمتر اتاق به این بزرگی داری  .... 


چرا درس نمی خونی 


(اون موقع که دبیرستانی بودم این حرفا رو می زد )



از نظر بابای من همه چی  یعنی پول 


عین بابای خودش 


از کجا به کجا رسیدم .... دلم خیلی از دوران نوجوانیم پره 


سیاه ترین دوران زندگیم اصلن دلم نمی خواهد هیچ وقت فلاش بک کنم یاد اون دوران بیوفتم 


خوب شد بزرگ شدم و تموم شد 


پدرم مسبب اون دوران سیاه .... اکثر اوقات بحث بود خونه ما 


مامانم از تنهاییش شاکی بود 


بگذریم 



سوال دوم 


بچه تو یک محیط پر تنش بزرگ شه خطرش بیشتر 


(یعنی پدری که خیانت کنه و دروغ و مخفی کاری )


یک محیط مسموم 


سم تنفس کنن اعضای اون خانواده 


خیانت مثل سم و کشنده روح 




یا اینکه از پدرش راستی  ببینه 


دلتنگی  و اندوه از دست دادن ها هست 


ولی محیط آروم 


ایده آل نیست قبول دارم 


می خواهم بدونم کدومش بهتر برای تربیت یک نسل 


اون بچه قرار پدر اینده یک بچه دیگه بشه 







ناراحت نمی شم اگه من مقصر بدونید 


فقط می خواهم خوانندگانم بشناسم 


رمز  بعدی برای کسانی که جواب نظر سنجی بدن 


نمی دونم کامنت ها تائید کنم یا نه 

حرفای دلخراش کم نبود بیشتر هم خانم های متاهل بهم گفتند 

ولی در کل خطاب به همون خانم ها 

تنهای کسی از اقوام رضا که از این قضیه مطلع یکی از خاله هاشه 

حالا اینکه به روی خودش نیورده  به خواهرشم نگفته از بحث الان خارج 

تو اون جلسه که همدیگر دیدیم 

 گفتند که  من همیشه می دونستم زندگی این دو نفر سرانجامی نداره 

بارها هم به هر دو تاشون تذکر می دادم 

چون همون دو سه سال اول ازدواجشون 

خود ف به خاله گفته رضا با من سرد (امیدوارم متوجه منظورم شده باشید )

این قضیه مال زمانی که من پشت میز نیمکت مدرسه می شستم 

در واقع عشقی بین من و رضا نبوده .....من وجود نداشتم 


دوست عزیز وقتی همسرت گشنه از خونه میفرستی بیرون 

مطمئن باش بیرون غذا می خوره 


فرقی هم نداره چه زنش چه مردش 

برای هر کدوم ممکن نفر سومی پیش بیاد 

تو این دوازده سال زندگی مشترک 

 با علم به اینکه هر دو تاش می دونستن این مشکل بینشون هست 

به جای اینکه شاخ و برگ  نو نهالی که کاشتن  زیاد کنن 

 هر سال یک تبر به ریشه زندگیشون زدن 


و من مطمئنم همین دو تا پسر رضا که الان سنشون دو رقمی هم نیست 

بیست سال دیگه که ازدواج کردن به همین شکل مشابه رفتار پدرشون زندگی می کنن 

بیرون خونه دنبال عشق می گردنن 

چون هر روز دارن رابطه پدر مادرشون می بینن و فکر می کنن زندگی یعنی این 

یک رابطه سرد تو خونه رابطه  های گرم  برای بیرون خونه است

بچه خیلی هم میفهمه مثل دوربین  می مونه همه چیو ضبط می کنه 

(بیچاره اون دختر هایی که قسمت اینا بشن )


یکی از مقصر های اول غیر مستقیم خودش با بی خیالی زندگیش به اینجا رسید 

منم اشتباه کردم قبول کردم دوم بشم ..............بله قبول دارم 

باید بهش میگفتم تکلیف با زندگی اولت روشن کن بعد بیا 

رضا هم که جای خود دارد 


در مورد دوستان مهربون خودم که نگرانم هستید 

عزیزان من سر حرفم هستم 

یک دوست دارم همیشه میگه 

آدم جلو شوهرش کوتاه می پوشه ولی کوتاه نمی یاد 

منم همین شعار زندگیم قرار دادم 

کوتاه بیا نیستم 

امیدوارم بیشتر از این دیگه اشتباه نکنم 

ممنون از دوستان دلسوزم 



ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
شعر هامون ............پی نوشت
+ |نارین
زندگی 26 .... روز های بی تو

 

اگه تو این مدت دستم به نوشتن نمی ره 

دست خودم نیست 

رضا نیست .... رضا که نباشه منم شبیه یک ماهی یخزده میشم 

کامنت ها و لطف دوستان مسبب این پست شد

آخه یکی نیست به رضا  جان من بگه اگه انقدر دلتنگی خوب یک حرکتی بکن 

خودتم می دونی کله شقم از خر شیطون هم پائین بیا نیستم

چند وقت پیش پیغامی از منشی  شرکت دریافت کردم 

نوشته بود 

شما دیگه تشریف نمی یارین 

نمی گید بخش مهندس فلانی (منظور رضا ) به حداکثر ضرر می رسه 

 به فکر بازدهی شرکت باشید 

دختر ... 

برای گربه نر  های خیابون هم عشوه می یومد 

حالا ببین چی به من میگه 

یکی دیگه از ویژگی های دوم بودن هر کس و ناکسی به خودش اجازه می ده 

هر حرفی بزنه 

اونوقت رضا جانم به من میگه مگه زندگیمون بد 

 میگه ما الان خیلی خوشبختیم 

میگم رضا منظور از ما یعنی کی 

من و خودت می گی 

یا نه 

خودت و خانواده شخصیت می گی 

میگه همه مون 

اره یکی من خوشبختم یکی ملکه بریتانیا


تو وبلاگ ها می خوانم شوهر ها عیدی به همسران فداکارشون می دن 

یک وقت خدایی نکرده برای دوستان عزیز من سوتفاهم پیش نیاد 

رضا کادوی عید نداده 


راستش من از این خاله زنک بازی ها خوشم نمی یاد 

شوهرم چی گفت چی خرید چی داد و و و 

نه من نمی نویسم 

اتفاقاً اگه  کادو نده ناراحت می شم میام اینجا دق دلیمو  خالی می کنم 

یک بار یک دوست عزیزی البته آقا هم بودن 

(پست ولنتاین آقا وحید )

برای من نوشت مهم اینه که هر دو تا تون از ته قلب مطمئن هستید همدیگر 

دوست دارید همین بزرگ ترین کادو 


یا مثلا یک بار تو یک پست دیگه یک چیزی نوشتم بعد یکی از دوستان گفت 

رضا چرا اینجوریه 

شوهر من دو ساعت منت می کشه ال می کنه بل می کنه 

من هیچ وقت شوهرم با شوهر کسی مقایسه نمی کنم 

رضا هم یک ویژگی هایی داره  که کمتر مردی داره 

 همینه که من عاشقشم 

همیشه به نظر  من احترام گذاشته 

هیچ وقت حتی تو جزئی ترین مسائل من هم دخالت نمی کنه 

مگر اینکه خودم ازش بخواهم 

شاید غیر مستقیم بهم بگه 

حتی یک بار هم به من نگفته  روسری فلان رنگ سرت کن 

فقط دروغ نگم یک بار سینما آزادی بودیم فیلم تموم شده بود 

داشتیم از پله برقی می یومدیم پائین 

یک خانمی مانتویی شبیه یک مانتویی که من دارم (تو کمد آویزون البته) پوشیده بود 

 گفتم  منم این مانتو دارم 

   تو چرا نمی پوشی !

یا یکبار هم در کمد باز کرد اون مدل مانتویی که خوشش می یود به من نشون داد 

گفت اینا رو برای از ما بهترون می پوشی دیگه 

در همین حد 

تو مهونی هر جا که بریم تا حالا یکبار هم نشده 

از همون  اوایل تا همین الان الان 

یک اخلاق خوبی هم که داره 

از چیزی که خوشش بیاد تعریف می کنه 

انقدر شیرین اون لحظه برام ...عزیز با احساسم

اگه اون دختر اسپرتی الان فقط تیپ خانومانه میزنه  شدم 

خودم خواستم 

 حرمت ها رو بینمون حفظ 

    به سلیقه و فرهنگ من احترام می گذاره

چون بالاخره فرهنگ من سلیقه من می سازه 

شایدم تجربه بهش ثابت کرده اگه دخالت کنه 

منم اجازه دخالت تو مسائل خصوصی شو دارم 

احتمالاً داره جلوی این قضیه می گیره 

بالاخره دو تا پیرهن بیشتر از من پاره کرده تو این مسائل 

تجربه داره بچه ام 

هر چی که هست 

من از این اخلاقش خوشم میاد 

احساس خوبی دارم 

فکر نمی کنم مایملکش هستم 

اختیارم دست خودم 

 رضا  هم  تیپش مردونه است

من از اول اونو همین جوری پذیرفتم 

ولی رضا یه موقع هایی می گفت بریم لباس  سلیقه تو بگیریم 

فکر کنم میفهمید بعضی وقت ها   دل من می زنه 

قوربونت برم عشق آخرم همش حواست به من بود 

دلم داره میره از دلتنگی 

همه چیز همون شکل است که بود

هنوز بر زمین است رد پای تو زیبا ترین نقش آن

              پنجره ها با  همان شکل هنوز هستند

                          هنوز از همه چیز بوی تو را می شنوم

                                           تو نیستی حرفی جز سکوت نیست

 فقط تو نیستی

صدایت   لبخندت  نگاهت


در یک روز آفتابی تو رفتی

خورشید هم با خودت بردی

و تمام پرندگانی که پرواز می کردند

عشقی که فقط خودمان می شناختیمش

روز های جوان

شب های دراز

آواز پرنده های شب

همه را با خود بردی

 

اگه می موندی

چه روز های جوانی برای هم می ساختیم

بی شباهت با هیچ روز دیگری که تا حالا داشتیم

 

این متن یکی از ایمیل های رضا است 

خدا 

نمی تونم کوتاه بیام 

به راحتی نرسید آنکه سختی نکشید 

این زندگی سینوسی منه 

می دونم تموم میشه 

رد خور نداره مطمئنم درست میشه همه چی 


+ |نارین
زندگی 25
+ |نارین
زندگی 24
چند شب پیش که خبری ازش نبود 

قصد یک سری کار ها رو داشتم 

دیگه تکرار نکنه و لی دو دل بودم 

بعضی وقت ها پیش خودم فکر می کردم عقد نمی کردیم من راحت تر بودم 

ولی اون شب که با همفکری دوست عزیزم بهم گفت شکایت کن 

پیش خودم گفتم خوب حد اقل یک مدرکی من دارم 

اهرمی هست زهر چشم ازش بگیرم 

شناسنامه من دفترچه خاطرات نیست که توش یادگاری برای من نوشته 

گفتم قبل از اینکه برم درخواست بدم 

به دوست عزیزش مستر کارشناس هم بگم 

گوشی دستشون باشه 

زنش  هفته پیش دختر  آموز دختر کارآموز  راه انداخته بود 

یک دختر کارآموزی بهشون نشون بدم 

یعنی انقدر که دوست دارم زهر مو رو این زن بریزم 

که به هیچ  کس یک همچین احساسی ندارم 

بعد از کار رفتم تو اتاق مستر  بهش گفتم 

من فردا  می خواهم درخواست طلاق بدم

 آدرس خونه اش هم می نویسم به دست زنش هم بیوفته 

البته خیلی برنامه ها داشتم 

ولی گفتم 

همه برگ های برنده مو که نباید رو کنم 

یه پوزخند به من زده انگار  مدت هاست منتظر این حرف 

رفت در اتاقشو ببنده 

بلند بهش گفتم 

در باز بزار 

( همینم مونده با زن تو ...)

خیلی ریلکس 

برگشته می گه 

گفتم به این رضا 

این دختره.... خانواده داره.... شر می شه برات 

برو یک بیوه بگیر  بیارش منطقه بالا تهرون هم بشونش 

ننه باباش  پشتکم برات می ندازن 

تو بالاسر دخترشونی 

نه این دختری که خانواده اش دستشون به دهنشون می سه 

(لال شم اگه یک کلمه شو دروغ نوشته باشم )

واقعا این مردا چی فکر می کنن راجع زنا

دوباره میگه

از همه بدتر دائم هم کرد 

منم گفتم 

به دوستش نگاه نکرده 

من هیچ وقت دائم نمی کنم 

پس بگو من همش تو شرکت دنبال زن دومش  می گشتم 

پیداش نمی کردم 

هر سری میره ماموریت گیر نمی یوفته 

رضا هم هیچی نمی گفت 

آقا موقتی می پره 

یعنی یا وقتی این حرفا رو ازش شنیدم 

دیگه هیچ نفرتی از زنش نداشتم 

این مرد به اندازه کافی داره دقش می ده 

پشت این زندگی یا چه خبر  ، ما ها  فکر می کنیم چه زندگی دارن 

شوهر مدیرعامل فلان شرکت 

من اینجا خیلی خوب نمی تونم واضح بنویسم 

قیافه و یا روابط شون 

ولی تا حدودی منظورم می نویسم 

 این آقای کارشناس یک جوری انگار ناراحت  همیشه تو پرش خورده 

نمی دونم انگار اوضاع اون جوری که می خواهد نیست 

این همه پشتک براش می ندازن یکیش خورده به دهنش 

دو تا بچه هم دارن یک پسرش فکر کنم دبیرستانی 

چند بار اومده اینجا 

یک پسر نوجوون 

اصلن شادی نشاط تو این پسر نمی بینی 

همش می گن بچه مون شاگرد اول 

المپیاد شرکت کرده 

قرار رتبه دو رقمی کنکور شه 

یک بچه نچسب شکم گنده بی حال  زشت ...واقعا به دل نمی شینه 

 زنش هم 

بی خیال اینجا جاش نیست 

ولی در کل خانواده بی حوصله ین 

همشون بی حال ان حوصله تو سر می برن 

پشت ماشیناشون شخصیت پیدا می کنن 

بگذریم 

بهم گفت 

حیف این عشقی که بینتون 

خرابش نکن 

گفتم من فقط کمبود های زنشو براش جبران کردم 

گفت 

می رفت موقت با یک نفر ...کمبود هاش هم جبران میشد 

همین طوری هم باهاش بود بدون هیچ قید و شرطی 

حرفش حالمو گرفت 

یک لحظه خیلی دلم براش تنگ شد

 من تا رفتم یکم برای شام خرید کردم اومدم 

رضا رو تو ماشین جلو در خونه بود 

دوست عزیزم بهم گفت  

بشنوه میخوای شکایت کنی سر و کله اش پیدا میشه 

قبل از اینکه رضا رو ببینم 

تو راه پیش خودم می گفتم 

وای چقدر سخت 

جولوش باید مهربون باشم 

ولی موظب هم باشم رو دست نخورم

دستشو همش باید بخونی 

همش باید ازش آتو داشته باشم یک روز به دردم بخوره 

تو دلم می گفتم 

که هر جور دلش بخواهد با من رفتار کرده 

می رم ولی نه اونجور که اون می خواهد 

اون جوری می رم که خودم می خواهم 

آتیش می زنم می رم 

احساسات و هیثیت مو  که از سر راه بر نداشتم 

داشتم به یکی از ویژگی های دیگر دوم بودن فکر می کردم 

رسیدم جلوی در خونه دیدمش 

گفتم بفرما حرفام درست دراومد 

ولی تا قیافه شو دیدم 

خجالت کشیدم از این فکر های شیطانی که راجع به شوهرم کردم 

هرچی می کشیم از این فکر  های موج منفی الکی خودمون 

اصلاح نکرده بود اصلن یک غمی تو چشم هاش بود 

بلیط ام هم اومده رو میز بود دید 

رضا گفت می خوای درخواست طلاق بدی 


انقدر دلم می خواست می رفتم بغلش میکردم 

احساسمو بهش نشون می دادم 

غم      اسم اون لحظه ی من بود 

 آدم تو چشم های عشقش نگاه کنه جلوش باشه 

 مجبور باشه اون چیزی که نمی خواهد وانمود کنه 

 مجبور بودم برای روشن شدن زندگیم این حرفا رو بزنم 

گفتم مجبورم ...تو که معلوم چه تصمیمی داری و کیو انتخاب کردی 

خانواده ام ....هیچ وقت نمی پذیرند دخترشون زن دوم باشه 

100  تا دختر کور کچل هم ر داشته باشن باز هم اجازه نمی دم 

کلاس خانواده گیم نمی گذاره 

آبروی خانواده ام  می ره 

پشت سر پدر بزرگ هام می شینن حرف می زنن 

موجود منفوری تو فک فامیلام میشم 

به دلیل بد آموزی دیگه من هیج جا دعوت نمی کنن 

(واقعا فامیل ها من اینجورین )

من یا باید قید تو رو بزنم یا خانواده ام 

از خودشم پرسیدم 

گفتم تو حاضری به خاطر من قید خانواده تو بزنی 

که از من توقع داری ؟

نمیشه که همش من فداکاری کنم 

بعد از خانواده ام هم شرایط روحیم دیگه توان بهم نداده 

تو خودت حاضری یک رقیب داشته باشی 

که از من می خوای زنتو تحمل کنم 

قرص ها مو بهش نشون دادم 

هر ماه داره بیشتر میشه 

حالا اینا به کنار 

تو شرکت همه بو برده بودن من با تو تیک تاک دارم 

دیگه جواب سلام من واضح نمی دن 

وای به آن روز که بفهمن من زن دوم شدم 

دیگه کسی با من حرف نمی زنه 

احترامی ندارم هیج جا 

از اون بقال سر کوچه  بگیر برو بالا تر 

حالا بیا ثابت کن اقا این زنش دوستش نداشته 

من به  تو زندگی دادم  تف و لعنتش هم مال من 


رضا گفت زنش بهش گفته 

از همون پارسال که یک شب بهم سلام کردی 

از سلام کردنت  فهمیدم تو رضا سابق نیستی 

(مثل اینکه عمق فاجعه رو نمی دونه فکر می کنه من و رضا دوست هستیم )

اون هم گفته منم تو این دوازه سیزده سال  فقط فقط به خاط بچه هام با تو زندگی کردم 

تحمل کردم  که بچه هام به ثمر برسن 



مقصر زنش که تو این همه سال فقط به خاطر بچه هاش با رضا زندگی کرد

روابط شون درست نکرد یک زندگی خشک 

برای شیرین شدنش فقط تحمل کرد چیزی که خودش گفته حرف من نیست 

تا بعد چند سال رضا عشق تو من پیدا کرد 


من مقصرم که زود عاشق شدم 

می خواستم عشقی که رضا بهم داده بود بهش پس بدم 

خوشبختش کنم چون سزاوارش بود و هست 


 یا رضا که فاعل  بود 

به خاطر بچه هاش و خانواده اش و احساس مسئولیتی که داشت مخفی کرد 

نمیدونم تو این مثلث کی مقصره 


من و رضا اگه با  هم باشیم رضا با کسی که عاشقش 

یک زندگی که مدت هاست بهش فکر می کنم 

 ولی  یک عمرباید  با سایه زنش زندگی کنم 

دو تا بچه که مال اونن و همشه تو زندگی من 

ثمره عشق قبلیش 



اگر هم رضا اونو بخواهد فکر کنم  به یاد من تو چشم های اون نگاه کنه 

هم زنش می دونه هم خودش 

مردی که دلش با یکی دیگه است ولی برای حفظ ظاهر با زن و بچه اش 

یک زندگی مصنوعی بدون حس  

زن و شوهر هایی که فقط اسمشون زن و شوهرن 

شناسنامه و بچه هاشون  وصلشون کرده 

تنها حرف مشترک شون  در مورد  بچه هاست 

(مثل زندگی آقای کارشناس که همش شوهر داره هرز میره زن هم یک آدم افسرده عصبی )


اگه زندگی با من نخواهد 

مطمئناً  وقتی از رضا جدا بشم رو زمین که نمی مونم 

بالاخره بعد از چند وقت یک نفر می یاد تو زندگیم 

ولی اثرات این رابطه و این ازدواج صد در صد تو زندگی آینده ام هست 

مگه میشه 

هر عملی یک عکس العملی داره 

این عمل منم بدون عکس العمل نیست 

شاید هم تا ابد  زندگیمو تحت الشعاع قرار بده 

مثل آدم های گذشته که اومدن تو زندگیم و اثراتشون تو زمان حال من 

باید با دروغ زندگی کنم و همش  از ترس اینکه لو برم هر روز صبح از خواب پاشم



 نیمه تیر ...

من هفته دیگه عازمم و تابستون بر می گردم  

نیمه تیر همه چی معلوم میشه ........قلبم داره درد میگیره 

فقط اینو می دونم رضا شاید با محبت های من کار های کوچیک برام انجام میده 

ولی تصمیمات بزرگی مثل طلاق و ازدواج خیلی هم عقلش خوب کار می کنه 

برای همینم شاید نباید تو این شرایط تنهاش بگذارم 

ولی اون مثل من با احساساتش تصمیم نمی گیره 

چه من باشم چه نباشم اون کار خودش می کنه 

این همه باهاش بودم چه گلی به سرم زد 


+ |نارین
برای قهرمانم


نبودن تو چنان از من گذشته است

که انگار نخ از میان سوزن،

به هر چه دست می‌زنم به رنگ تو کوک می‌خورد.

 



از رضا خبری نیست 

امروز صبح نیومد دنبالم 

گوشیش خاموش 


رضا کلافه ام 

از آخرین بار 

از اینکه همش می گی الان وقتش نیست 

عصبانیم  

آره عصبانیم چون توقع بی جا ازم داری 

از اینکه با اونی 

 از اینکه عکس بچه هات پشت گوشیته

 برای اینکه هیچ خبری ازت نیست حق نداشتی ایجوری  منو بی خبر  بگذاری

از اینکه الان با من حرف نمیزنی 

نمی گی چته ...چی شده 

من حتی از ناراحتی تو هم ناراحت میشم 

نکنه دیگه هیچ وقت زنگ نزنی 

یعنی اون آخرین باری بود که با هم بودیم 

رضا بگو اینا همش فکر و خیال های مسخره من 

تو اونو انتخاب کردی 

من تمام تهران با تو خاطره دارم 

اسم هر اتوبانی که میشنوم یاد خاطراتمون می اوفتم 

 نباید حرفی از جدایی می زدم 

الان فهمیدم  نمی تونم تحمل کنم 

قول می دم دیگه از کوره در نرم 

منو ببخش دیگه اونجوری حرف نمیزنم 

آره تو راست گفتی 

دوستت دارم الان خیلی بیشتر از دیروز 

اگه هر کاری کردم برای اینکه 

 می خواستم خوشحالت کنم می خواستم بیشتر با هم باشیم 

همیشه قهرمانم تو هستی 


می بخشمت 

ولی باید دفعه آخرت باشه که منو بی خبر می گذاری 

همه چیز سیاه  

فکر نمیکردم انقدر داغون بشم از نبودنت 

من حتی یک شب بدون تو  نمی تونم نفس بکشم 

وای رضا نکن 

از صبح همش دارم صداتو که رو منشی تلفنی گذاشتی گوش می دم 

همه عکس هامو بیست بار دیدم 

حیف این همه عشق نیست 

حیف این همه خاطره نیست 

قلبم بهم دروغ نمیگه 

تو منو دوست داری بیشتر از اون 

اینو مطمئنم 

همین احساسی که من به تو دارم تو هم به من داری 

فقط الان شرایط خوب درسته 

برای همین جواب نمی دی 

رضا تو منو دوست داری و  انتخاب می کنی 


+ |نارین
زندگی 23

آن کس که پای تیرک چوبی آب می ریزد 

                              دیوانه نیست ، باغبانی است امیدوار 



    این هفته حالم خوب نبود 

شنبه جراحی دندون و فک این حرفا داشتم 

خیلی درد داشتم 

هفته پیش رضا جان از ماموریت تشریف اوردن 

قرار بود رسید تهران شب بیاد پیش من 

ولی از اونجایی که ف خانم دیگه مثل سابق نیست 

به رضا گفته بود میام دنبالت 

تو این مدت پیش خودم فکر می کردم 

چه زبل خانم شده مچ می گیره قبلاً این جوری نبود 

زن ساده من............... به قول آقا رضا 

خلاصه که از صبح اش منم  زهر مار بودم 

چون رضا می گفت نمی تونم بپیچونم بیام پیشت 

منم شده بودم ....

جوابشو نمی دادم 

تا بالاخره یک چند ساعتی خودش رسوند 

اینا همه بماند الان اصلن مهم نیست 

رضا به من گفته بود که یک عیدی توپ بهت می دم 

می گفت سوپرایزه به موقع اش 

این حرف مال تقریبا یک ماه پیش بود 

تا اینکه چند وقت پیش  با اون درد دندونم به من می گه 

قرار  بیای خونه ما 

میگه من می خواستم برای این ماه هماهنگ کنم بریم دبی 

اسم تو رو رد کردیم 


یک نفر این وسط سوسه اومده که چرا باید اسم این دختر کار آمور رد شه 

کسی که تا حالا سابقه نداشته 

موش دوندن 

به گوش زن آقای کار شناس رسیده 

اونم به شوهرش گفته

 دیگه نمی دونم چی گفتن چی شده 

آقای کارشناس معلوم نیست چی گفته ...

 منم از همه جا بی خبر 

زن اقای کارشناس به گوش ف رسونده که شوهرت می خواسته با من بره دبی 

دختر کار آموز 

شش ماه  بیشتر نیست اومده تو شرکت 

معرف اش هم رضا بوده

به اعتبار رضا اینجا استخدام شد 

بله 

قبلا هم که ماموریت قبلی اسم من با رضا رد کرده بودن 

نشد اینا 

تو این مدت منو همش می فرستادن بازید اطراف تهران 

اطراف تهران کلا ً برای آقایون خانم ها رو زیاد نمی فرستن 

من هی می دیدم فقط تنها خانم منم 

نگو برنامه بوده 

سوتی که داده شده بود کمرنگ شه 

اینا همش بماند 

یک بار هم من اومدم قاب عکس بچه های رضا رو رو میز دیدم 


یک بار هم چند وقت پیش یک اتفاق +18 سال  افتاد 

من به دلیل شئونات اسلامی واقعا ً روم نشد بنویسم 

رضا طبق معمول خودشو لو داده 

اعصاب می ریزه بهم نمی تونم اینو بنویسم 

سر همون ف قرآن اورده به رضا گفته باید دست بگذاری  رو قرآن قسم بخوری با

 کسی نبودی 

رضا هم دست رو قرآن گذاشته 

من فقط با تو بودم..................... اینا همش توهم 

فرداش اومده به من می گه 

دروغ مصلحتی گناه نیست 

احمق نفهم برای منم تعریف کرد

برگشته میگه ....خوب باید عدالت رعایت می کردم 

آخه من نمی دونم این چه عدالتی که اگه با من باشه اون گریه می کنه 

اگه با اون باشه من داغون می شم 

آخه کجای این اسمش عدالت 

سوتی پشت سوتی 

تو این مدت ف خانم دنبال متهم می گشته 

خدا براش رسوند 

قرار زنگ بزنه من تو خونه خودش  دعوت کنه 

رضا گفت بهانه ایی جور کن نیا 

می گم الان یک بهونه جور کنم دفعه دیگه چی بگم 

مطمئنی اون ساکت می شینه 

شده میاد تو شرکت جلوی همه 

بعد اش به رضا می گم می خواهد 

من و تو رو جلو ی هم رو در رو کنه 

بفهمه با همیم یا نه 

بهش می گم رضا یک وقت ساکت نشینی 

باید با همدیگر جلوی اون  حرف بزنیم 

اگه مثل  میز صندلی جلو هم بشینیم 

قشنگ تابلو داریم فیلم بازی می کنیم 

سکوت یعنی این دوتا با همن 


فکر کن من خانم فلانی 

لبخند بزن عادی رفتار کن 

یک وقت ساکت نشینی 

نه حرفی نه لبخندی 

هیچی بدترین نشانه است 

خدا کنه با ایما و اشاره با من حرف نزنه 

من تو این مدت که با رضا بودم 

لحن حرف زدنم یکم مثل رضا شده 

همش دارم تمرین می کنم لحنمو عوض کنم 


 یعنی می خواهد چی کار کنه جلو من رو پای رضا  بشینه  ببینه قیافه من چه

 شگلی میشه 

چیز خورم نکنه 

والله به خدا 

حالا درست من دانشگاه رفتم 

ولی این چیز ها هست وجود داره 

شب بخوابیم صبح بیدار شیم 

چشم مون زیر بغل مون باشه 


من که دندونمو بهونه می کنم 


خدا یا ببین 

من گناهی ندارم 

من داشتم می رفتم پیش خانواده ام ...

به رضا گفتم خودش انتخاب کنه تصمیم بگیره 

و قسم میخورم رضا هر انتخابی کنه هیچی نگم آبرو  خودم خانواده ام حفظ میکنم

ف هر کاری بکنه خودش کرده 

 

+ |نارین
زندگی 22
ببخشید بابت تاخیر یک مشکلاتی به وجود اومده 

ولنتاین 

ای کاش از همه چیز غربی ها تقلید می کردیم نه فقط روز عشاق 

صنعتمون مثل اونا هاست فرهنگ مون آداب معاشرتمون چی مون ؟که حالا فقط

 ولنتاین مون از قلم افتاده 

اگه مشکل روز عشاق  روز سپندار مذگان که در تاریخ خودمون ثبت 

در هر صورت ما هم داشتیم و  چقدر پر هیجان 

خواهش می کنم کسانی که ناراحتی قلبی دارن 

این پست نخوانن چون خیلی اون روز مهیج بود 

بریم بخوانیم 


 رضا:  این جنگولک بازی ها یعنی چی 

دقیقا عین جمله نوشتم 

رضا کلا از اختلاف سنی من خودش طفره می ره ولی در این مواقع از زمان خودش

 حرف می زنه این کارا یعنی 

چی ...زمان ما کی از این خبرا بود 

می گفتم رضا حالا که پای کادو این چیزا وسط این حرفا رو می زنی 

از نظر رضا بوس عاشقانه کلی کادو محسوب می شه 

البته  گناهی هم نداره زمان اونا آیفون تبلت آیپاد این چیزها کشف نشده بود 

یک روز به روز ولنتاین مونده بود صبح که اومد دنبالم یک بلیط به من نشون داده که

 همین امروز ظهر می ره

ماموریت 

کاغذ های بلیط زرد 

می گم چرا این شکلی 

می گه صبح چایی ریخت روش 

احتمالا سر صبحی به عیال اولی نشون داده اونم از حرصش چایی ریخته روش 

می گم از قصد  دیگه تا دیدی قرار کیسه شل کنی پیچوندی  

خدا شاهده  قضیه این نیست 

نه حوصله جبغ ف دارم نه گریه زاری تو 

بله .... یک هفته ماموریت ...منم  ...گفتم هر کی ناراحتی قلبی داره نخونه 

از این همه هیجان و عشقی که من اون روز داشتم 

می گه آخه این روز ها خیلی تابلو  یک دقیقه  دیر کنم ف شک می کنه 

پیش تو هم که نباشم یک هفته باید منت بکشم 

اونم به خاطر چی 

یک روز بی خود 

برای خودم تو شرکت نشسته بودم دختر های شرکت غش غش پای تلفن با

 دوست پسراشون می خندیدن

یعنی باید  از یک روز قبل  برای دستشویی شرکت وقت می گرفتیم 

دختر با اتو مو رفته بود تو بیرون هم نمی یومد 

کلا در دستشویی خانم ها تو شرکت باز میشه 

بوی عطر لوازم، آرایش، کرم هر چی بگی می یاد 

همیشه فکر می کردم چرا به ایران کشور جهان سوم می گن از وقتی که اومدم

 شرکت و بازدهی کارمندان 

می بینم متوجه این قضیه شدم 

آبدارچی هم چپ می رفت راست می یومد می گفت 

چیه پکری شب خونه راهت نمی دن 

فکر کنم قرار بود شب خونه راهش ندن خیلی با این موضوع مشکل داشت 

اون موقع ها که مجرد بودم 

همش فکر می کردم آدم ازدواج می کنه

همش شادی خنده عشق محبت 

چه فکر هایی برای خودم می کردم 

یادم پیش دانشگاهی بودیم 

ما ها تو سر خودمون می زدیم کنکور قبول شیم 

یک نفر نامزد کرده بود 

هر چند وقت یکبار هم می یومد سی دی شاد از بچه ها می گرفت 

دوستم می گفت 

یعنی اینا تو خونشون میوه هم می خوان پوست بکنن 

با رقص چاقو این کار می کنن 

طرز تفکر ما قبل ازدواج بود 

حالا پشت چراغ قرمز دوست دختر پسر می دیدم دست تو دست هم از جلو من رد می شدن 

واقعا کار دنیا 

اون موقع مجرد بودیم می خواستیم  شوهر کنیم

اون موقع شوهر داریم ...

بگذریم 

کلا از وقتی که رضا رفت هر چی بلای الکترونیکی بود تو خونه ما نازل شد 

به رضا میگم عزیزم خیلی جات خالیه 

حالا قرار ما هم یک شب روز عشاق بگیریم 

یکی از ویژگی های دوم بودن همینه که نمی دونی کدوم روز باید برنامه بچینی 

من که دیگه پشت دستمو داغ کردم برای همسر محترم کادو نمی خرم 

هنوز کفش و کتی که براش خریدم آینه دق تو کمد آویزون 

رضا که تحریم ها روش اثر گذاشته 

فکر نمی کنم چیز گرونی بگیر حوصله قهر منم نداره 

چون یک ماه دیگه عید ...عیدی که صد صد باید بده 

عید اولمون ....حورا حورا 

برای همین خرج شکممون می کنیم 

یا می ریم رستوران یا یک شام تپل برای خودمون درست می کنیم 

دسر پیش غذا با من 

غذای اصلی با رضا است 

این روز ها  عشقم از ماموریت می یاد 

مگه می شه بهش زنگ زد .............عصبانی 

من و ف مقصر می دونه 

از کار و زندگی منو انداختید

شما دو تا تو  خونه راحت لم دادید من تو این آفتاب برو اینور برو اون ور 

ای خدا 

شنیده بودم مرد دو زنه جاش تو مسجد 

به عینه ندیده بودم 

دیگه احتمالا آخر هفته یک چند ساعتی به من می رسه 

یعنی واقعا ً بیست  تا مرثیه برای زندگی من بنویسن کم 

آخه کدوم زنی مثل من زندگی می کنه 

دلش به چند ساعت آخر هفته خوش باشه 

دلم  ترکیده  براش از دلتنگی ....الان می زنم زیر گریه 

حالا باید منتظر چند ساعت باشم 



+ |نارین
ابلوموویسم
دوستان من الان یک خبر خواندم نمی تونم راحت ازش بگذرم 

واقعا جدی که می خوان کشتی از المپیک حذف کنن ؟؟

به عرق ملی م  بر خورده 

کشتی یک ورزش قدیمی باستانی 

چقدر مدال المپیک زندگی جوون هایی  را می تونه عوض کنه به جایگاه اجتماعی

 خوبی برسن 


پارسال یک کتاب خواندم به اسم ابلوموف این کتاب سمبل بی حسی و بی تفاوتی 

یک جامعه به اتفاقات است 

 به فلسفه ابولوموویسم معروف 

امیدوارم ما یک همچین جامعه نباشیم

+ |نارین
زندگی 21
+ |نارین
زندگی 20.......+پی نوشت

 




داشتم سس از یخچال بیرون می اوردم دسته اش شل بود پخش زمین شد 

یخچال کف آشپزخونه به گند کشیده شد

طبقه پائین تمیز کردم دیدم کل یخچال باید تمیز کرد 

همه چیو ریختم بیرون همون موقع رضا اومد 

گفتم رضا به موقع اومدی 

دو تایی نشستیم به تمیز کردن یخچال دیدم حالا که رضا هست توی  کابینت ها رو هم یک دستی بکشیم 

کابینت ها را هم ریختیم بیرون منم حوصله کدبانو گری نداشتم آبگوشت گذاشتم 

همین جور تا بعد از ظهر آشپزخونه سابیدیم 

آبگوشت زدیم تو رگ 

خیلی چسبید بی خود نیست کارگر ها بعد از کار آبگوشت می خورن 

خیلی خوب بود 

رضا می گفت دیگه باید من شهین خانم صدا کنید 

صبح هم که از خواب پاشدم ف  یک لیوان آب پرتقال داد بعد 

بخارشور بهم داد دیوار های پذیرایی تمیز کردم 

بهش می گفتم ف یک لیوان آب پرتقال دادی یا 

 به خیر گذشت اگه صبحونه  می دادی دیگه چی کارا باید می کردم 

احمق خودش غش غش می خنده برای من تعریف می کنه 

می خواستم همچین بزنم تو سرش 

فقط چپ چپ نگاه اش کردم خودش نگاه منو دید فهمید 

انگار اصلن حالیش نیست من کیم ف کیه ...همین جور خاطره تعریف می کنه 

غش غشم می خنده ...الاغ 

خوابمون گرفته بود تا چشم هام گرم شد تلفن زنگ زد 

مامان گلم ،گل خوشگلم بود 

کلاً تلفن های من و مامانم کمتر از دو ساعت نیست 

 دوساعتی حرف زدیم 

رضا هم بنفش شد تو این مدت 

بهش گفته بودم جیکت در نیاد نفسم نباید بکشی مامانم  چیزی بفهمه شک کنه ناراحت شه 

دیگه قرار برای عید برم 

اعصابم خورده با این وضع دلار و قیمت بلیط حداقل حداقل دو ماهی باید بمونم 

چه جوری  رضا اینجا با ف  تنها بگذارم 

هم دلم برا مامانم  تنگ شده ...بابام داداشم همه شون دلم یک ذره شده 

هم دلم پیش رضا است 

پارسال که  رفتم با رضا جان هیچ تیریپی نداشتیم 

دلم طاقت نیورد حالا که ....

انقدر دوست دارم دوتایی با هم بریم 

از شر همه راحت می شیم  راحت با هم زندگی می کنیم 

بدون هیچ نگاه  دل آزاری 

حرف و حدیثی ...راحت راحت 

ف هم نباشه  

مگه می شه این رضا از بچه هاش جدا کرد 

دم به دقیقه این تحفه هاش زنگ می زنن 

بابا اینو بگیر بابا کجایی بابا بیا 

انقدر رضا لوس داره بار می یاره مخصوصا اون پسر بزرگه 

یعنی به رضا بگه برو از بالای کوه قاف فلان چیز برای من بگیر 

امکان نداره رضا براش نخره 

از نظر آقا رضا بچه هاشون نابغه تشریف دارن ...

نمی دونم کی تو مغز این کرده دو تا بچه لوس نابغه ان 

اصلن نباید احساس کم کسری داشته باشن 

خداییش نه این که زن بابا بازی در بیارم خیلی لوس پرتوقع ان 

تقصیر خود رضا است این چه وضع بچه بزرگ کردن هر چی بگن و بخواهم رضا نه نمی گه 

بعضی وقت ها می خواهم بهش بگم چرا انجوری داری بچه  تربیت می کنی 

خدا کنه هر دو تا به مادرشون برسه پیش من نیان 

خلاصه که امکان جدایی آقا رضا از بچه های لوسش وجود نداره 

 حالم بهم می خوره به مامانم عزیز ترینم  دروغ بگم 

همین جوری پشت تلفن عذاب وجدان دارم 

بعد از هر تلفن کارم گریه است 

جواب تمام این زحمت های مادر پدرم دارم با دروغ می دم 

من بد ترین دختر روی زمینم 

هیچ دختری با پدر و مادرش این کار نکرد که من کردم 

برم اونجا چطوری تو چشم هاشون نگاه کنم 

دیگه نمی تونم  به خدا نمی تونم ....دیگه نمی خواهم دروغ بگم 

خسته شدم حالم از خودم بهم می خوره 

اون موقع که مامانم اینا داشتن می رفتن بابام قرار بود همراه داداشم باشه 

چون می گفتن محیط اونجا برای یک پسر جوون خوب نیست تنها نفرستیدش 

قرار شد بابام همراه داداشم بره 

خاله هام به مامان گفتن برای چی می خوای شوهرتو تنها بفرستی 

زن و شوهر که نباید از هم جدا بشن 

اصلن نباید مرد تنها گذاشت 

دخترت عاقل برو مواظب شوهرت باش 

حالا اگه مامانم بفهمه همین دختر عاقلش که همه سنگ  شو به سینه می زدند

چه دسته گلی به آب داده ....

هم مامانم می خواهم هم رضا 

این چه مخمصه ای ...

به رضا می گم خسته شدم 

پارسال بهم گفتی یک سال بهم فرصت بده زنمو آماده کنم 

خدا که بین من اون شاهد 

می گفت ده سال من زندگی نداشتم مثل مرده ها زندگی می کردم

تو خنده یاد من آوردی 

می ترسید من برم اون ور دیگه دستش به من نرسه 

گفتم الان داره یک سال می شه 

مثل همیشه حرف های همیشگی شو تحویلم داد 

اگه قرار به طلاق باشه اونی که طلاق می دم ف نه تو 

گفتم یک سال داری می گی ف طلاق می دم 

فقط حرف می زنی 

 اگه تا چند وقت دیگه کاری نکنی این منم که دیگه کوتاه نمی یام 

اولتیماتوم بهش دادم 

خدا یا ... خدا جونم 


ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
زندگی 19
+ |نارین
دوستان
+ |نارین
زندگی 18

در فراسوى غم دل زمزمه چیزهائى را مى‏شنوم،- نمى‏توانم آن‏ها را ببینم.


پ.ن : دوستان عزیزم وقتی با کسی زیر یک سقف زندگی نکنیم چه طور میشه توقع یک زندگی عادی مثل بقیه زن و شوهر ها رو  داشت .


پ.ن: یک نفر خودش می دونه کامنت خیلی بدی برام نوشت دلم شکست 

دوست عزیز من به اندازه کافی  مشکلات دارم و درگیر هستم به عنوان یک انسان رفتار کن 

همین که هیچ کس حتی تو همین دنیای مجازی قبولت نداره خودش خیلی درد 

اگه انقدر پست های من تو رو اذیت می کنه خوب چرا از من رمز گرفتی 



ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین