زندگی خصوصی مثلثی
باشد که فراگیرد هستی ، ما را
روزی دوبار خنده تراپی براتون تجویز میکنم
چند تا پست قبل نوشتم هر شب برنامه خندوانه می بینم

هر شب که اغراق بعضی وقت ها نمی بینم 

یکم به نظرم لووس شده و تکنیکی نیست ولی چیکار میشه کرد حداقل برای یک ساعتم که شده با خنده مردم تو تلوزیون منم میخندم البته تو رشته که من درس خواندم میگفتند همیشه برای هر کاری که میکنید هر چند وقت یکبار نظر سنجی از مشتری ها انجام بشه که به قول معرف مشتری حفظ کنم من  این برنامه دوست دارم با اینکه به نظر یکم چیپ بعضی وقت ها ولی خوب به عنوان یکی از بیننده ها بهتر یک تغییراتی انجام بشه  .... ترافیک سرسام آور دردی به در هام اضافه شده نزدیک پائیز و همهمه خرید ... خیابون ها هم شلوغ 

از رضا هم خبری نیست فکر کنم امارت یک سایتی پیدا کردم چند هفته پیش سایت خوبی بود به من که خیلی کمک کرد جریان زندگیمو از سیر تا پیاز دوران کودکی همه و همه براشون نوشتم کمک خواستم دوست مهربان هم امد و یک نصحیت های دوستانه کرد که همش درست بود حالا آدرسش میگذارم سایت مفید خوبیه .

این روز ها که رضا نیست انگار همه چی تهی هیچی برام معنی و رنگ نداره ، دوباره درگیری های ذهنی بی دلیل انگاری دوست دارم دنبال بهونه بگردم یک موضوع پیش پا افتاده را بزرگ کنم غصه بخورم حرص بخورم تو خودمم بریزم ... می دونم منشا چیه ... رضا نیست و من ناراحتم و خودمم خالی می کنم با این کار ها 

اون دوست درست بهم گفت شاید تا یک مدتی بتونی بدون رضا باشی و یا دچار هیجانات مقطعی بشی ولی بعد اون هیجان از بین میره و من یاد جای خالی رضا میوفتم .

میگن یک دو یا سه سالی طول میکشه دروان نقاهت جدائی ... سه سال که با رضا بودم سه سالم که دوران نقاهت جدائی تحمل کنم میشه شش سال ... عمر عزیز است غنیمت شماریدش لطفا 

جمعه برادر زن دائیم فوت کردند بعد مدت ها فکر کنم سه سال رفتم تو فامیل یعنی رفتم  مراسم ختم تو مسجد فامیل ها را دیدم ( آدم های خوبی بودن  ) توی پستی فکر کنم اسمش روز های قبل از ازدواج بود یک توضیحی راجع به خواستگاری داده بودم که زن دائیم و یک معرف از فامیلشون برام فرستاده بودند که زندگیم از این رو به اون رو شد .... رو صندلی که نشسته بودم اون خانمی که معرف بود اومد تو .... درجه حرارت بدنم همین جور رفت بالا یاد اون پسر افتادم یاد ماردش یاد اون دوران ... وای چه لحظه بودقلب تند تند میزد داغ کرده بودم اسنرس خاصی همه وجودم گرفته بود نمی تونستم تعادلم رو صندلی حفظ کنم الکی با بچه پسر خاله ام که یک پسر یک ساله است خودمم سرگرم کردم که بگم من اصلن حواسم بهش نیست که چشم تو چشم نشم ... ولی بدنم صدام داشت میلزید 

که بعله کسی که نمی خواستم ببینم دیدم ... مادر هم اومد همون مادری که همه چی بهم زد ...  

آخر مجلس بود اومدم از صاحب عزا خداحافظی کنم که با معرف چشم تو چشم شدم البته یک چند باری زیر چشمی نگاهم کرده بود اون بیچاره که تقصیری نداشت تازه لطف هم به من کرده بود 

وای همین جور که دارم تایپ میکنم دوباره استرس کرفتم مثل همون موقع شدم 

خلاصه اومد جلو سلام احوال ... که زیر گوشم موقع خداحافظی گفت که فلانی یعنی همون پسر در شرف طلاق .... 

همون موقع انگار تو یک جنگ من برنده شده باشم برگشتم مادر دیدم ...اونم همون جور داشت به من نگاه میکرد ... نمی دونم پیش خودش چی فکر میکرد شاید داشت فکر میکرد اگر بهم نمیزد الان بجای اینکه پسر طلاق بگیره نوه اش تو بغلش بود ... شاید پشیمون شده بود ... نمی دونم واقعن نمیدونم به چی فکر میکرد... همین جور از دور به من خیره شده بود .... شاید می خواست ازم حلالیت بطلبه به خاطر کاری که در حقم کرده بود ... 

بعضی نگاه همه حرف های نگفته بهم میگن 

اینم اون عروسی که میخواستی ... حجاب و دین و ایمان من بهونه میکردی .... 

حالا عروست دین و ایمانش محکم بود  !!! پسرت خوشبخت شد !!!! 

نمیدونم یک جائی خواندم نوشته بود وقتی خدا به بنده اش روزی میده تو چطور اون آدم به خاطر دین ایمانش قضاوت میکنی 

دیگه وقتی داشتم از مسجد میومدم بیرون از ترس اینکه با پسر چشم تو چشم بشم صد تا صلوت تذر کردم بعدشم به سرعت نور  گاز گرفتم رفتم از هیچ کس خداحافظی نکردم ... مامانم اینا را هم جا گذاشتم گفتم خودتون با یکی بیاین 

وقتی داشتم برمیگشتم تو این ترافیک (وحشتناک)  به این فکر میکردم که اگر من و اون با هم ازدواج میکردیم مادر موش نمی دووند ... شاید رضا برام مثل همه مرد هایی میشد که تو خیابون هر روز از بغلشون رد میشم همه این مرد هایی که تو ترافیک کنار هم هستیم ... بدون احساس بدون نیاز 

ولی حالا زندگی من اینطوری شد زندگی پسرش اون طوری اون عروسی هم که گرفت اونم بد شد براش وقتی دو نفر همدیگر دوست نداشته باشند معلوم که سر انجامی نداره 

شاید اون پسر هم من دوست داشته برای همین نتونسته با زنش کنار بیاد ....

زندگی رضا و ف این طوری شد ... این خانم چند تا زندگی بهم زد چند تا آدم درگیر کرد 

خانواده من خانواده رضا خانواده خودش خانواده اون دختر هر کدوم ضرب در چهار کنید تعداد آدم هایی که زندگی هاشون بهم گره خورد معلوم میشه ... 

واقعن اگر همون سه سال پیش من و اون با هم ازدواج میکردیم هیچ کدوم از این اتفاق های نمیوفتاد یک سال بعدش عقد میکردیم یک سال بعد هم عروسیم بود الانم سر خونه زندگیم بودیم شاید بچه هم داشتیم 

البته من نمی خواهم نقش قربانی بازی کنم که زندگی من دست اون خانم بود من هیچ اختیاری از خودم نداشتم ولی این می تونم بگم من تو اون دوران سیاه ( که تو همون پست روز های قبل از ازدواج کامل نوشتم ) با اون دوران کودکی که داشتم حال و روزم خوشایند نبود... اعتماد به نفس از دست رفته.... شکست خورده تو روابط.... آبروی رفته تو فامیل و دوست آشنا.... خودم منزوی کرده بودم ... رضا هم که از زندگی مشترکش سالها بود شکست خورده بود .... مثل مغناطیس همدیگر جذب کردیم و ادامه پیدا کرد ... 

انگاری ابر و باد مه خورشید فلک هم تو این قضیه دست داشتند 

درسته من خودم انتخاب کردم هیچ کس هم مقصر نیست  ولی شرایط روحی من اون زن خراب کرد ... 

 اینکه یک مرد بعد از یک مدتی بدون دلیل جوابت نده و احساس کنی که زیبا یا دوست داشتنی نیستی مردی که به عشق و توجه تو نیاز نداره البته خودش هیچ وقت این رفتار با من نداشت اون من خیلی دوست داشت این قلبم بهم میگفت و هیچ وقت قلبم بهم دروغ نگفته ولی یهو دیگه غیب شد   اعتماد به نفس و ناامیدی تو وجودم کاشت... خودم این احساس ها را داشتم که شاید به چشم اون زیبا نبودم شاید دختر های دیگه ویژگی های بهتری از من دارند شاید شاید هزار تا شاید اومد تو سرم  ولی  یک مردی پیدا شده بود که به من میگفت تو زیبایی  به من به عشق من به توجه من نیاز داشت ... بهم محبت میکرد احساس امید بهم میداد به نظرش من یک زن منحصر به فرد بودم دروغ نمیگفت حیله گر نبود خودش تو این تمام اون مدت به من نشون داد همه جور باهام راه میومد اگه بد اخلاقی میکردم اگه نمی خواستمش صبر میکرد لبخند میورد رو لبم هر کاری از دستش بر میومد برای من انجام میداد همیشه بهم میگفت تو باهوش ترین زنی هستی که تا حالا دیدم تو آینده خوبی داری وقتی باهام حرف میزد احساس غرور میکردم احساس شادی داشتم به خودم مصمم بودم  ... فقط یک ایراد بزرگ داشت ... مال من نبود و هیچ وقتم مال من نمیشد 

این نیز بگذرد .... 

بین همه این حرف ها من کار پیدا کردم همونی که می خواستم حقوقم خدا رو شکر خوبه 

خودمم پیدا کردم .... همیشه میگن خدا اگر دری ببینده در دیگه باز میکنه 

 

+ |نارین
احساس مثل شاپرک مثل عطر می پرد
تو پست قبل از احساسم نوشتم که بعد از مدت ها رضا دیدم خوب من شاید تو دنیای واقعی احساسات و زندگی واقعیم بروز ندم ولی تو دنیای مجازی فرق میکنه 

من یک دوست صمیمی دارم حداقل هفته یک بار با هم تلفنی حرف میزنیم و ماهی یک بار هم همدیگر میبینیم تو تمام این مدت که من با رضا بودم و با دوستم رفت و آمد داشتیم یک بار هم در مورد زندگیم و رضا هیچی بهش نگفتم یعنی اگه الان به همین دوستم بگن نارین یک مدت با یک مرد متاهل  بوده ازدواج کرده زن دوم بوده الان جدا شده میگه برو بابا نارین این حرف ها .... من میشناسمش هر ماه می بینمش 

البته پارسال که در گیر دار همین موضوعات بودم زیاد بهش سر نمیزدم یک موضوعی بهونه کرده بودم 

همینطور پدر و مادرم وقتی میرفتم پیششون اصلن متوجه کاری که کردم نشدن ... البته میدونستن با یک کسی هستم  ولی فکر نمیکردن متاهل باشه چون تا میرفتم دلم مدام تاپ تاپ میکرد میخواستم برگردم 

فامیل هامون که اصلن متوجه نشدن 

مگر اینکه با انبر دست از تو دهن من حرف بکشن بیرون ... من احساساتم بروز نمیدهم کسی متوجه بشه تو قلبم چی میگذره 

برای همین تو پست قبلی دوستان نگران برگشت من شده بودن ... زندگی به من یاد داده بر اساس اون چیزی که دلم میخواهد نباید پیش برم کاری باید بکنم که به نفعم باشه حالا دلم می خواهد خوشش بیاد می خواهد خوشش نیاد 

دیشب داشتم برمیگشتم خونه تا  ماشین رو پل بود داشتم ریموت پارکینگ میزدم دیدم یک ماشین داره چراغ میزنه هوا گرگ و میش بود نور چراغ ها نمیگذاشت ببینم کی هست ولی ماشین معلوم بود ماشین رضا بود 

دوباره همون روز ها داره تکرار میشه روز هایی که جواب رضا نمیدادم میومد میومد جلوی در خونه صبر میکرد که بیام بیرون ... صبح ها که می خواستم برم بیرون شب ها که خونه بودم با ماشین میومد جلوی پنجره 

فصل پائیز بود اون موقع ها الانم داریم به سمت پائیز میریم دوباره اون غروب ها اون روز های ابری پائیزی برگ ها نارنجی ...

ای کاش می تونستم زمان نگه دارم تو تابستون بمونیم ...همه خاطرات با این کار های رضا میاد جلوی چشمم 

من اولین باری که با رضا بودم دیگه نمی تونستم جلو آینه برم 

الان یاد اون موقع ها افتادم وقتی میرفتم جلوی آینه انگاری یکی بهم میگفت داری چی کار میکنی ... من دیگه دختر زیبایی از خودم تو آینه نمیدیدم .... یادم چهره ام برام زیبا نبود به عکس های یک هفته پیشش خودم نگاه میکردم می گفتم نه من الان زشت تر شدم ... امروز که رفتم جلو آینه انگاری همون سال ها اومد جلوم 

شاید مثل فیلم ها باشه ولی واقعیت بود من خودم دختر خوشگلی نمیدیدم تو آینه بعد گذشت یادم نیست چقدر زمان برد ولی دیگه این حس به خودم نداشتم دیگه راحت میرفتم جلو آینه 

من شاید از نظر فیزیکی با رضا نیستم ولی این کار هایی که میکنه میاد جلوی چشمم این بازی های ذهنی که داره از خودش در میاره واقعن من درگیر ذهنی میکنه ... مجبورم هی بهش فکر کنم یاد گذشته ها بیوفتم 

همین شبنه میرم خط میفروشم یک خط جدید میخرم اون ایمیلی هم که دارم رضا میدونه بلاک میکنم 

یک پس اندازی هم دارم... برای همین می خواهم یک خونه جدا بگیرم 

دیگه اون وقت رضا آدرسی هم ازم نداره که بخواهد بیاد جلوی خونه کمین کنه 

برای همین تو این مدت باید برم دنبال یک خونه میتراژ برام مهم نیست فقط همین حوالی نزدیک مامان اینا باشم همین برام اوکی 

+ |نارین
سوپرایزززززز
سلام و عرض ادب 

اول هفته یک مصاحبه کاری داشتم دیشبش هم با رضا کل کل کرده بودم ... اس ام اس زده بود منم جوابش دادم 

 ساعت سه مصاحبه داشتم منم درگیر کار های خونه بودم مشکلات یا محسنات با پدر و مادر زندگی کردن همینه درگیر کار های آنها هم میشی دیدم ای وای بیست دقیقه به سه تند تند آماده شدم  ناهار هول هولکی تو ماشین پشت چراغ قرمز خوردم ... حالا آدرس شرکت هم یک خیابان بسیار شلوغ تهران که جای پارک تو کوچه هاشم پیدا نمیشه یک ربع هم دنبال جای پارک فقط شانسی شانسی رفتم تو یک کوچه پشت یک کامیون هم گیر کردم تا ته کوچه هم رفتم جای پارک نبود دور زدم بازم پشت کامیون گیر کردم نزدیک بود گریه ام بگیره وقتی داشتم میرفتم دیدم یک ماشین داره از پارک میاد بیرون همون موقع جای اون پارک کردم اون لحظه به قسمت ایمان آوردم واقعن زندگی ما هم همین طوری که اگر یک کامیون یا یک مانع جلوی زندگیم برای اینه که به موقع به اونی که می خواهیم برسیم اگر من موقع برگشت پشت کامیون گیر نمیکردم سریع میرفتم و اون راننده نمیدیدم  ولی اومدن من و اون راننده با هم دقیقن تصادفی بود و خوب شد پشت کامیون گیر کرده که یکم طول کشید .

خلاصه که رفتم مصاحبه ، مصاحبه انجام شد داشتم از همون شرکت بر میگشتم که دیدم گوشیم زنگ خورد جواب دادم می دونستم رضا است ولی می خواستم یک چیزی بهش بگم تیر بارونش کنم به رگبار ببیندمش هر چی تو دلم بهش بگم  تو خونه نمی تونم باهاش دعوا کنم چون بابام خونه است اگه صدام بشنوه یا بفهمه رضا پشت خط گیر میده چی گفت چی کار داشت منم چون اعصاب ندارم ممکنه سر پدرم یک عدد داد بنفش بزنم که به پنج دقیقه نمیکشه به خاطر دادی که سر پدرم زدم رو به موت میشم عذاب وجدان که این چه کاری بود کردم کلن تو خونه جواب نمیدهم .... دیدم بهترین فرصت... تا جواب دادم صدایی نمییومد فقط یکم صدای بوق خیابون اینا میومد که فکر میکردم چون خیابون بغل دستم می شنوم که بعد از چند دقیقه که من داشتم بهش می گفتم جرات داری حرف بزن   صدای یک بوقی شنیدم که فرکانس صدای بوق از تو گوشی هم اومد 

برگشتم عقب نگاه کردم دیدم بعله ... آقا رضا پشت سر من داره راه میاد 

عجب سوپرایزی فکرشم نمیکردم ... دیدم خود رضا با اون لبخند موزیانه همیشگیش ... دهنم باز مونده بود 

این کجا من پیدا کرد ... دیدم بعله این شرکت  یکی از کارکنان شرکت قبلی به من معرفی کرده بود چون خانم بود منم شک نکردم که رضا اطلاع داشته باشه . ساعت همه چیش هم می دونسته تازه فهمیدم همه با هم دستشون تو یک کاسه است 

حالا تو دلم عروسی بود از اینکه میدیدمش داشتم از ذوق می میرم خیلی سوپرایز قشنگی بود بعد این همه وقت ندیدن ... ولی اصلن به روی خودم نیوردم خیلی شاکی ...دعوا وسط خیابون .... این چه کاریه دست از سرم بردار ... چی می خوای از جونم ... 

حالا رضا ریلکس با اون خنده اش ... اینا ولش کن ماشین کجا پارک کردی 

همیشه همین طوریه دعوا که میشد میزد یک کانال دیگه یک چیز خیلی عادی میگفت 

منم تند راهم کشیدم رفتم رضا شونه به شونه من 

رضا کلن از این سوپرایز ها زیاد میکرد  اوایل آشنایی...  دانشگاه که میرفتم  همین جوری پشت سرم راه میرفت یهو میپرید وسط مثلن من سوپرایز میکرد ... دیوانه این کار هاست کلن ... به قول خودش رکب میزنه 

با ماشین بابام اومده بودم رضا ماشین بابام نمیدونه چیه بعد کی خریدی اینو ؟ سرکار میری ؟ 

منم خیلی شیک جوابش نمیدادم ... 

بعد اومده میگه بیا من تا سر کوچه بعدی برسون... خدا یا  ... 

 من اون موقع که با رضا بودم موهام همیشه مش میکردم موهام داغون از بین رفت تو این سه سال بعد چند وقتی رنگ میکنم اونم تیره گذاشتم 

حالا تو این هاگیر واگیر برگشته میگه موی تیره هم بهت میاد ... شیطون تر میشی

 میگم رضا تموم شد ... هنوز باورت نشده 

میگه نه ... اگه تموم شده بود من الان اینجا نبودم ...

گوشیش زنگ خورد باید میرفت با یک آه حسرتی به من نگاه کرد ... من از این نگاه های آخر خداحافظی با رضا زیاد داشتم ... میگفتم این دیگه آخریش ... این دیگه آخرین نگاه اش بود... مثل خنجری میمونه این نگاه ها ...قلب سوراخ میکنه تا تهش میره ...

دوباره بغضم گرفت ... انقدر دوست داشتم حداقل می خندیدم یک لبخند بهش میزدم ... ولی نکردم 

 سوار ماشین شدم گفت حداقل تا سر خیابون میرسوندی مهندس ... 

رضا هر وقت از من چیزی میخواست میدونست انجام نمیدهم بهم میگفت مهندس ... دوباره همه خاطرات اومد سراغم 

گفتم بیا سوار شو ... یکم پشت چراغ قرمز اذیتش کردم می تونستم بپیچم سمت خیابون... جا بود ولی یک جوری وانمود کردم میخواهم برم تو اتوبان 

 سر خیابونی که می خواست نگه داشتم از فرصتی که پیش اومد من دید تشکر کرد و رفت 

دقیق همین گفت ... ممنون که برام فرصت آفریدی .... حالا من اصلن در جریان نبودم خودش برای خودش آفرید

وای عجب سوپرایزی بود اون لحظه که برگشتم دیدمش پشت سرم داره راه میاد ... غیر قابل توصیف حسش 

 خیلی خوشرنگ  بود اون لحظه یک رنگ شاد منحصر به فرد   .. لباس رضا هم خوش رنگ بود برای همین به خاطره ام رنگ شادی داد

 تا شب شاد بودم ... موقع خواب از خدا به خاطر این حس شادی که بهم داد تشکر کردم 

فقط خدا کنه رضا این وبلاگ پیدا نکنه ... خدایا خودت رحم کن 

دیر وقت این پست نوشتم  این اتفاق هم داغ بود سریع نوشتم کامنت ها شما دوستان عزیز جواب ندادم در اولین فرصت به روی چشم ممنون از لطف همه تون 

 

 

 

 

 

+ |نارین
چارهٔ دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد خضر این ویرانه را تعمیر نتوانست کرد
دیروز روز جالبی نبود خیلی خوشحالم که تموم شد امروز هم یک خبر ناگوار شنیدم سقوط هواپیمایی طبس خدا صبر بده به همه بازماندگان واقعن دنیا ارزش نداره  همین دیروز بود به مامانم می گفتم از کجا معلوم فردا زنده باشیم یا نه حرفم به 24 ساعت نکشید این خبر صبح شنیدم به قول خیام عزیزم پركن قدح باده  كه  معلومم   نیست كاین  دم  كه  فرو برم  برآرم یا نه

این روز ها روز های قمر در عقرب حال و روز خوبی نداریم !!!!!

دیروز هم من می خواستم برم آرایشگاه مامان هم می خواست بره خونه مامان بزرگ ام من با خانواده مادریم به خاطر یک سری مشکلاتی که در گذشته برای من به وجود آوردن اوضاعم شکر آب است خیلی باهاشون اخت نیستم از دست مادر بزرگم بیشتر از هر کس دیگه ناراحتم دیروز بعد از آرایشگاه مامانم گیررر که باید ناهار بیای اینجا منم رفتم خیلی با محبت رفتار نکردم ... اصلن نمی تونم فیلم بازی کنم من همیشه تو رفتارم رک و صریح هستم مامان ناراحت شد اومدیم خونه دوباره بحث های گذشته  و رفتار امروزم متذکر شد  منم گریه و اعصاب خوردی رفتم 

واقعن می خواستم با صدای بلند های های گریه کنم چون مامانم ناراحت میشد این کار نکردم طبق معمول بی صدا و تو خلوت خودم اشک ریختم البته از صبح هم اشک ریخته بودم

خلاصه همین جور که گریه میکردم یاد رضا هم میوفتادم ... که نیست که تنهام ... واینکه تنها بودن و حامی نداشتن چقدر سخت و دلگیر .... شاید یکی از نعمت ها داشتن یک همراه یک همسفر یک دوست کنار آدم باشه که احساس کنی یک نفر هست یک نفر هست که بهت توجه داره دستت میگیره .... تنهایی و حامی نداشتن درد سنگینی تو سینه .... یاد عموم افتادم چقدر دلم می خواست میرفتم پیشش 

همین جور که گریه می کردم تو دلم رضا صدا می زدم ... گوشیم زنگ خورد رضا بود 

باور نمیشد ... خیلی برام عجیب این چندمین بار که وقتی رضا صدا میزنم تو اوج گریه هام فقط خودم صدای خودم میشنوم رضا همون موقع بهم زنگ میزنه انگاری صدام میشنوه می فهمه کارش دارم به بودنش نیاز دارم 

بودن نه به اون معنی که کنارم فیزیکی باشه ولی همین که احساس کنم... هست... یک کسی من دارم که به فکرم ...دوستم داره ... حرفام گوش میده ...

همین دیشب رفتیم سینما آزادی فیلم امروز دیدیم دقیقن موضوع فیلم همین بود یک زنی که تنها و بی کس و وقت زایمانش به یک حامی نیاز داره هیچی نمی خواهد فقط می خواهد یکی باشه یکی داشته باشه دلش قرص میشد اون مرد فهمیده بود با اینکه هیچ حس تعلق یا عاشقانه به زن نداشت ولی حس نیاز اون زن درک کرده بود که به وجودش نیاز داره  همین که احساس کنه یکی بهش توجه میکنه نگرانش و یکی هست نیاز داره ... فقط یکی باشه

یک بار ماشینم خراب شد وسط پمپ بنزین حالا ماشین های دیگه پشت سرم بوق میزدند برم منم ماشین روشن نمیشد فقط یکی از کارمندای همون پمپ بنزین اومد ماشین هل داد حالا بازم جلو بود سریع زنگ زدم  واقعن اون لحظه پیش خودم گفتم خدا رو شکر من کسی دارم بیاد اگه کسی نداشتم چی میشد چی کار باید میکردم 

یک بار پدرم بهم گفت همین که آدم یکی دره خودش خیلیه بعضی ها اینم ندارن 

وقتی اسم رضا رو گوشم دیدم گریه ام اتومات قطع شد اون گریه سوزناک یک ساعت من که از صبح تمومی نداشت با دیدن اسم رضا ... احساس اینکه رضا وجود داره .... رضا کنارم  هست  قطع شد 

فهمیدم من هنوز رضا دوست دارم و بهش نیاز شاید اونم همین حس به من داره 

نمیشه مثل اینکه نمیشه من از رضا دل بکنم هر کاری که تونستم تو این مدت کردم یک سال در گیر و  دار جدائی  بودیم من که خودم طاقت رفت آمد امضا زدن نداشتم به بابام وکالت دادم بابام وکیل گرفت وکیل گفت پدر و مادر رضا هم اومده بودن تو محضر( نمی دونم برای چی اومده بودن... مطمئن بشن)  مادر رضا به پدرش گفته بر فرض هم تونستی این دو تا از رو کاغذ از هم جدا کنی دل هاشون می خوای چی کار کنی 

واقعن الان به حرف مادر رضا رسیدم ... ما از رو کاغذ همه چی جدا شدیم ولی دل هامون چی ... 

خدا یا یادت اون روز های اول بهت میگفتم من با یکی آشنا کن مجرد باشه  همون موقع هایی که با رضا بودم ... با رضا قرار گذاشته بودم من اگه با یک کیس مجرد درست حسابی آشنا بشم میزارم میرم ... حالا چی شد این کیس مجردی که قرار بود تو زندگیم بیاری .... این همه آدم تو این دنیای خاکی .... تو این تهران شلوغ پر از ترافیک ... یعنی سهم من یک مرد متاهل با دو تا بچه بود ای کاش حد اقل بچه نداشت ....

رضا امروز اس ام اس زده میگه فقط باش هیچی دیگه ازت نمی خواهم فقط می خواهم مطمئن باشم تو رو دارم ... دقیقن همین نیازی که من به رضا دارم ... بودن  یک نفر که نیازی به دیدن ندارد 

.

.

.

هستی عزیزم 

خیلی برات خوشحال شدم که زندگیت حفظ کردی  و شوهرت بالا سر بچه هات هست بچه هات خیلی کوچک بودند که این اتفاق افتاد واقعن بچه کوچک سخت بدون پدر بزرگ بشه باور کن اگه بچه های رضا از آب و گل در اومده بودند منم راضی بودم ولی تا بچه هاش بزرگ بشن عمر منم تموم شده مخصوصن کوچک 

مستقل بودن و استقلال مالی داشتن برای یک زن خیلی خوب و بهش اعتماد به نفس میده سعی کاری که داری حفظ کنی . امیدوارم کانون خانواده ات دیگه جدائی توش نباشه . 

بهاره عزیز 

متاسفانه این احساس هایی که برام نوشتی خودم تجربه کردم و همه همه نتایج بچگیم و ارتباط مون با پدرمون هست چقدر حرفات شبیه احساسات من بود انگاری همه مون مثل هم هستیم 

+ |نارین
ای باد بامدادی خوش میروی به شادی
 

امروز هوا خوب آفتابش دوست دارم صبح با شوخی دادشم از خواب بیدار شدم 

دیروز صبح خواب بود بعد می خواستم بیدارش کنم بهش میگفتم پاشو انقدر خوابیدی مامان داره گریه میکنه 

امروز صبحم حالا آیدین اومده میگه پاشو مامان داره گریه میکنه انقدر میگیری می خوابی 

یک نون بربری تازه هم صبحی برام خریده بود ... قربونش برم 

دیشب رفتم دیدن دوستم عمل جراحی کرده بود یک تولد سوپرازانه هم برای برادرش گرفته بود  دیشب شانسی شانسی رفتم تولد بدون کادو  البته به دوستم گفته بودم می خواهم بیام ببینمت ولی نگفته بود تولد هم هست خلاصه که دیشب کلی از زمین و زمان گفتیم خندیدیم

لباس من معمولی ... خوب نمی دونستم تولد... یک گوشه نشسته بودیم فقط حرف میزدیم 

 مهمون ها هم تم زنبوری زده بودن سیاه و زرد پوشیده بودن همه با هم ست کرده بودن 

من و دوستم وصله ناجور  خدا روشکر لباسم فقط مشکی بود یکم با هاشون ست شده بودم 

از بیمارستان می گفت رفته بوده بیمارستان دولتی عمل کرده بود می گفت به من گفتند فلان روز صبح پاشو بیا می گفت رفته بودیم بیمارستان دیدیم جمعیت اومدن بدون نوبت یک آقایی به دلخواه از هر کی خوشش میومد می گفت تو بیا برو تو اتاق عمل ...  طرح سلامت جدید که میگن اومده همین  که بیمارستان های ما قرار رونق بگیره 

حالا دوستم تعریف میکرد میگفت اون وسط یک پسر اومده بوده برای عمل دنبال زنم میگشته دختر خوب سراغ ندارید  یکی دیگه می خواسته خونه شو بفروشه حالا مریضش تو اتاق عمل ... ملت خجسته شدن 

چند وقت دیگه هم عروسی یکی از بچه هاست یعنی همین خاله دوستم یک دختر زشت سیاه هر چی بگم کم گفتم با یک پسر داره ازدواج میکنه 13 سال از خودش کوچک تر  پسر هم تک فرزند ، مهندس پدرشم استاد دانشگاه.......... خدا یا 

من فقط گفتم ان شالله خوشبخت بشید 

دیگه آخر تولد یکی از پسر ها  به نامزدش ساعت رولکس داد دیگه  دختر ها همه جیغ دست غش کرده بودند اوووف چی کار میکردند انگاری به همه ساعت داده بود 

حالا تا صبح خوابشون نمیره ها  

رضا هم که ول کن نیست هر شب یک میس باید برای من بندازه نذر داره فکر کنم

 منم کماکان بی محلی و جواب ندادن ادامه داده ام همین روز هاست که برم خط بفروشم حال شو بگیرم 

عاشق برنامه هر شب رامبد جوانم خندوانه .... هر شب می بینم 

چند شب پیش هنرپیشه آورده بود من خودم به شخصه از همون هنرپیشه خیلی خوشم میاد ولی یک حرفایی میزد آره مردم ما ورود ممنوع این جوری میان تو اتوبان دنده عقب میان  وسط کوچه پارک می کنند ما قیطریه بلوار کاوه میشینیم  ...حالا انگاری خودش کانادایی ... خوب خودتم مال همین فرهنگ جامعه هستی 

نمی دونم چرا مردم به یک جایی میرسن فکر میکنند از بقیه جدا شدن خیلی با فرهنگ هستند 

هنرپیشه باید مردمی باشه درون فرهنگ و با مردم باشه نه اینکه خودش از بالا نگاه کنه به بقیه 

همین مردم تو رو به اینجا رسوندن البنه بیشتر تحت تفکرات همسرش 

از همسرش که اصلن خوشم نمیاد نوشته هاش به نظر من خنده دار نیست حالا خودشون گم کردند میان تو برنامه ها فرهنگ جامعه مسخره می کنند .... با اون حرف زشتی هم که رفته بوده برزیل بهش گفته بودن جواب داده بود .... که همون جا تو کامنت ها من خوانده بودم یکی براش نوشته بود تو هر چی داری از مردم داری این جوری می نویسی 

فرهنگ راهنمایی رانندگی تو ایران همین ... منم خداییش موقع رانندگی همیشه حرص می خورم از دست رانندگی های مردم ولی دلیل نمیشه فرهنگم زیر سوال ببرم 

فکر میکرد داره با مسخره کردن رانندگی های مردم فرهنگ درست ترویج میکنه 

یکی باید به شما یاد بده که با مسخره کردن هیچی درست نمیشه 

توی هند وقتی میرید انقدر رانندگی و آلودگی صوتی زیاد یا صدای ضبط شون خاموش یا بی نهایت سر سام می گیرید

بعد هنرپیشه های هندی همین معروف ترین ها چقدر با فرهنگ و مردمشون دوست هستند و چقدر احترام میگذارند به همه ادیان تو هند 

والله اگه ما ایرانی ها نصف مون مثل هندی ها گاو پرست بودیم یا میمون پرست بودیم دیگه امثالی مثل این هنرپیشه من نمیدونم چجوری حرف میزدند 

اون وقت این هنرپیشه های ایرانی خودشون همه چی فراموش می کنند فکر می کنند کی هستند 

آمریکایی ها یک ضرب المثل دارند که گاری که خالی باشه وقتی حرکت میکنه سر و صداش بیشتر هر چی گاری پر تر باشه بدون سر و صدا حرکت میکنه 

خلاصه که این برنامه خندوانه خیلی دوست دارم 

من کلن تلوزیون نگاه نمیکنم در طول 24 ساعت ولی این جز معدود برنامه هایی که هر شب سعی مکنم ببینم 

 

+ |نارین
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
این پست یکم دلخوری شاد نیست اگر کسی الان روحیه خوب نداره نخوانه 

امشب خونه مون مامان و بابا باهم دعوا کردن خیلی وقت که یادم رفته این دعوا ها رو منم وارد دعوا شدم و همین جور اوج گرفت 

البته قبلش برای استادم مقاله هام فرستاده بودم کلی خوشحال بودم از طرح های گرافیکی که تو مقاله کار کرده بودم دلخوشی های جزئی من تو زندگی 

بعد که دعوا شدت گرفت حرف به منم کشیده شد منم تو چشم های بابام نگاه کردم گفتم هر چی می کشم از تو میکشم تو با من این کار کردی 

اگه الان همه هم سن و سال های من ازدواج کردن سر خونه زندگی شونن تقصیر تو ...تو با روح روان من این کار کردی 

حدود یک ماه پیش دوستم من با روانشناسی تی ام آشنا کرد منم پیگیر کتاب های روانشناسی شدم یک کتاب تو کتابخانه داشتیم البته مامان خریده بود به اسم زنان شیفته این کتاب خواندم توش نوشته بود دختر هایی که با پدرشون روابط خوبی ندارند دچار و درگیر رابطه های غلط و اشتباه میشن 

وقتی دختر بچه و پدرت گذاشته رفته و هر شب اشک های مادرت می بینی و می خوای مادرت نجات بدی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد وقتی بزرگ هم که بشی دنبال نجات مادرتی دنبال مردی هستی که تو بچگیت از دستش دادی و اون پدرت 

نوشته بود یک مردی توی تاریکی شب یک نقطه که چراغ روشن دنبال کلیدش میگیرده یک رهگذری ازش میپرسه مطمئنی همین جا گم کردی میگه نمی دونم فقط میدونم کلید گم شده 

زندگی دخترهایی مثل من تو بچگی عشق شون که پدرشون بوده گم کردند یا دست دادند حالا دارند دنبالش میگردند ... آدم ها وارد رابطه هایی میشن که از بچگی شون با اون ها انس داشتند حتی اگر دردناک باشه با اون احساس ها احساس راحتی می کنند چون آشنا هستند دختر هایی که تو خونه های شاد بزرگ شدن با آدم های شاد آشنا میشن ولی دختر هایی که تو خونه پر از اشک بزرگ میشن دنبال رابطه هایی هستند که تتوش اشک انس دارند با اون اشک ها و احساس ها 

آره همه حرفام به بابام زدم گفتم تو با من این کار کردی البته متاسفانه رو مامانم تاثیر گذاشت و شروع کرد گریه کردن که همین من ناراحت کرد نمی خواستم این ببینم 

آره خدا رو شکر پدرم هست یتیم بزرگ نشدم مادر حامی همیشه ام کنارمه خودش نعمتی 

خودم یا عزیزی تو بیمارستان نیستیم اینا خودش نعمت های بزرگی ولی من روحم در دروان بچگیم خیلی آسیب دید زخمی شده و تو زندگی الانم تاثیر گذاشته 

پیش خودم فکر میکردم اگه مامانم جدا میشد چی میشد شاید با حقوق کارمندی مامانم زندگی میکردیم یک زندگی سخت بعد من مجبور میشدم خودم برم سر کار 

یک آرایشگر دارم هم سن و سال های خودم اونم تو بچگیش باباش گذاشت رفت از همون سن پائین اومد تو کار آرایشگری الان وضع مالی خوبی داره مستقل شاید منم اینجوری میشدم حداقل روحم آسیب نمی دید 

وقتی به روابط گذشته ام با مرد هایی که اومدن تو زندگیم فکر می کنم میگم چرا من انقدر بچگانه رفتار میکردم من اون موقع 21 یا 22 سالم بود کم سنی نبود همش اعتماد به نفس پائین داشتم 

همش ترس از ترک شدن داشتم میترسیدم من ترک کنه 

بیشتر دنبال مرد هایی بودم که با من آینده نداشتن یا می دونستم مال من نیستند انگاری مرد هایی مثل پدرم دوست داشتم بی مسئولیت مرد هایی که مثل پدرم (من) برای اونا ارزش نداشتم من عاشق این مدل مرد ها میشدم  یا مرد هایی که مثل پدرم من دوست داشتند ولی کنارم نبود .... اگر مردی میود تو زندگیم به من توجه میکرد  یا کنارم بود دلم میزد نمی خواستمش 

یا کسانی که از نظر جایگاه اجنماعی از من پائین تر بودن 

خدا یا با من چی کار کردی من قربانی کردی ....قربانی چیزی که خودم توش دخلی نداشتم 

همش انکار انکار واقعیت ها انکار .... دلم به خوشی های جزئی خوش 

باید رفت از این خونه تنها راه خوشبختیم مستقل شدن 

زندگی پدر و مادرم بهم یاد داد مرد یا شوهر همیشه وفادار نیست زن باید دستش تو جیب خودش باشه 

شاید تقدیر خدا اینه که اینطوری باشم ولی الان چی ....گذشته چی.... من چه زندگی داشتم همش باید برای آینده تلاش کرد آینده که معلوم نیست 

وقتی 18 سالم بود یک بار رفتم روانپزشک انقدر گریه کردم فکر میکردم اگر بیام بیرون مشکلات تموم شده و یا از خواب بیدار میشم ولی نه وقتی از در اومد بیرون همه چی سر جاش یود انگاری یک مانع گنده تو زندگیم بود که همه چی تحت الشعاع قرار داده بود .....پدرم میخواستم 

یکی از دلائلی که از جدا شدن با رضا ناراحت نیستم یاد اون شب میوفتم قسم می خورم که دلم نمی خواهد هیچ کدوم از بچه های رضا اون لحظه من تجربه کنند 

وقتی یاد رضا میوفتم اشکام با سرعت و قدرت بیشتری میان شاید اینا همش پیامد های تنهایی

رضا برام دعا کن تو که همیشه بهترین ها رو برای من می خواستی بد جور گیرم

تو ایمانت از من قوی تر 

یادت اون موقع ها به همدیگه میگفتیم گیر کردیم

میگفتم رضا گیرم تو هم میگقتی منم گیرم 

بین عقل و دل مون گیر کرده بودیم 

زخم های کهنه و واقعیت ها 

.

.

.

 دوست عزیزم که برام خصوصی نوشتی سه سال دختری تو زندگیت و اس ام اس بازی می کنند 

این که گفتی با هم اس ام اس بازی می کنند من یاد اس ام اس بازی های شبانه خودم و رضا انداخت 

ما هم شب های زیادی با هم چت میکردیم تا دلت بخواهد یکی از سرگرمی های زندگیمون همین چت ها بود 

می دونی عزیزم این کار ها همه اینا ریشه در گذشته آدم هاست دست خودشون نیست 

من با اینکه شب های زیادی اشک مادرم دیده بودم و می دونستم مردی که دلش تو خونه نباشه چه حس و حالیه خودم با یک زن دیگه همین کار میکردم باور کن هر اس ام اسی که به رضا میزدم پشتش یک عذاب وجدان بود رضا نمی دونم هیچ وقتم نفهمیدم چرا این کار ها می کرد 

ولی اگه شوهرت تو خونه کنارت و باهات داره زندگی میکنه این بدون که دوست داره و این زندگی می خواهد 

بعضی از مرد ها از این احساس ها خوششون میاد زنشون بهشون گیر با یکی دیگه باشند دو تا زن  بهشون توجه کنه قربون صدقه شون بره....  خوششون میاد هی زن سرشون دعوا کنند ..... از این بازی ها مرد ها خوششون میاد 

کیف داره این بازی ها من خودم بازیکن یکی از این بازی ها بودم یک حس و حال خوبیه 

 عزیزم برای هیچ زندگی نمیشه نسخه یک جور پیچید ولی سعی کن با شوهرت بازی کنی کاری که اون دختر میکنه تو انجام بده و اینم بدون اون دختر به جایگاه تو حسرت میخوره هر شب که داره اس ام اس میزنه و می دونه که اون با تو و پیش اون نیست ناراحت  و منتظر یک گاف تو بدی ...حواست باشه میدون به اون نده 

با شوهرت قهر نکن این بدترین کار اون وقت  اون همش با شوهرت حرف میزنه 

 

 

+ |نارین
حال و روز این روز های من
شنبه شب بود بد جور دلم گرفته بودم دیگه وقتی رفتم  بخوابم همین جور اشکی بود که میومد تنهایی سخت خیلی هم سخت یاد رضا افتادم یاد گذشته ها انقدر گریه کردم تا خوابم رفت 

کلن گریه خوبه سبک میشم وقتی تو خلوت خودم اشک میریزم 

صبحی که از خواب بیدار شدم تا صبحانه آماده کردم بخورم دیدم یک میس کال دارم شماره اش شبیه خط ثابت رضا بود فقط انگاری چند تا عددش با هم فرق داشت منم کنجکاو شدم ببینم کیه جواب نداد به فاصله نیم ساعت گوشیم زنگ خورد شماره از امارات بود فهمیدم رضا است وضع رضا توپ شده تو امارات هم بیزنس راه انداخته منم که کسی امارات ندارم فهمیدم خود رضا است جواب ندادم تا اینکه یک چند دقیقه با همون شماره امارات اس ام اس زده که کار واجب باهات دارم جواب بده منم اصلن به روی خودم نیوردم تا الان الانشم جوابش ندادم

اگه بدونید من چند بار از دست رضا خط عوض کردم احتمالن فردا روزی که دوباره برم خط بفروشم یکی دیگه بخرم 

این قضیه دل به دل راه داره حقیقت است دیشبش که ناراحت بودم اشک می ریختم احتمالن رضا یک فرکانس هایی دریافت کرده چون هیچ وقت از امارات به من زنگ نمیزد

باید تحمل کرد دیگه چکار میشه کرد تا ورق زندگی ما هم بر گردد قرعه زندگی به نام من بیوفته 

زندگی با پدر و مادر هم سخت است من از چند سال پیش که مامان اینا رفته بودن مستقلی تنها زندگی کردن تجربه کردم بعدشم که با رضا یک خونه دیگه گرفتیم رو همین حساب الان که با پدر و مادر زندگی میکنم بهم دارم سخت میگذره باید یک پول و پله جور کنم یک خونه بگیرم دوباره مستقل شم 

استقلال خیلی خوبه حس آدم بزرگی بهم دست میده احساس میکنی سربار کسی نیستی خانم خودتی 

فقط امکان نداره اجازه بدم رضا فهمه اون وقت که دوباره روزی از نو شاید گیر بده یک خونه خوب برام پیدا کنه بگه ابن برات میگیرم دل من ببره منم که یک آدم ایده آلیست دنبال بهترین ها ممکن دوباره همه زحماتم به هدر بره  برای همین کلن همه چی با رضا قطع قطع که دیگه هیچ نشانه از من پیدا نکنه .... 

یک خونه نزدیک مامان اینا پیدا کنم متراژشم الان برام مهم نیست الان فقط مستقل شدم دستم تو جیب خودم باشه برام مهم 

استاد خودخواه مون که پروژه مقاله رو سرم ریخته که نمیگذاره وقت کنم به پول در آوردن برسم ....

+ |نارین
زندگی جدید
اول از همه سلام  با اینکه می دونم خیلی از دوستان رفتن که تقصیر خودم بود کم میومدم و کم می نوشتم پارسال سالی برای من  پر از ماجرا های جور وار جور بود  رو همین حساب وقت نمیکردم به سراغ دنیای مجازی بیام 

ولی هر وقت میام به وبلاگ سر میزنم یا کامنت های دوستان می خوانم یک حس جدیدی برای نوشتن دارم 

کلن همه چی و رضا دیگه تموم شد البته موقتی چون می دونم دوباره سر و کله اش پیدا میشه این که میگم تموم شد الان نزدیک یک هفته است بی خبرم  دروغ نگم پارسال خیلی سخت بود دوری رضا و وقتی در کش و قوس جدایی بودیم خیلی جای خالیش حس می کردم و بهم سخت می گذشت ولی انگار حالا دیگه برام راحت شده عادی شده شاید معجزه است یک نعمت خدایی که بهم داده دیگه دوریش برام سخت نباشه دنبالش نرم یا اگه رضا میاد دلم نلغزه برنگردم چون  این رفتن و برگشتن های من هزار بار اتفاق افتاده 

خوب من هیچ وقت نمی خواهم تا آخر عمرم با یک زن دیگه در جنگ و مبارزه باشم من دوست دارم بچه دار شم مادر شم رضا همیشه می گفت من دوست دارم بچه تو رو ببینم لپش بکشم ولی اینکه فکر کنم پدر بچه ام پیشش نباشه یا شب عید تنها باشم شب یلدا تنها باشم به بچه ام چی بگم الان همین تعطیلات عید فطر من باید تنها می بودم نمی تونم این قضیه برای خودم هضم کنم که یک شوهر نصف نیمه داشته باشم 

رضا میگفت هر دو تا زندگی اداره می کنم 

رضا یک پدر فوق العاده احساسی و مهربون برای بچه هاش هست و امکان نداشت از بچه هاش دل بکنه یک هفته می رفت مسافرت دلش براشون تنگ میشد 

منم دوست نداشتم یک پدر از بچه هاش بگیرم بالاخره پدر نقش حیاتی تو رشد و رفتار بچه اش داره و رو آینده آنها تاثیر می گذاره ولی از یک طرف زندگی خودمم بود 

بالاخره به این نتجه رسیدم که این منم که باید زندگی جدیدی شروع کنم رضا یک مرد کامل دوست داشتنی است شاید هیچ مردی نتونه جای اون بگیره رضا هم از نظر اخلاق هم خانواده هم تحصیلات هم موقعیت شغلی و درآمد در درجه ممتاز است  نماز خوان واقعی رضا یک مومن و مسلمان واقعی با اعتقادات محکم بود و اصلن هیچ وقت پاش خطا نمیگذاره از این اخلاق خوبش خیلی خوشم میومد با اینکه من بی حجاب هستم و اهل نماز روزه نیستم رضا هم می دونست براش مهم نبود

شوخ طبع... رضا یک طناز و طنز پرداز فوق العاده ماهر هست امکان نداره کنارش باشی و لحظات شاد و خنده داری باهاش تجربه نکنی فوق العاده بامزه است و یک ویژگی بارزی هم که داره ادبیات و تثر نویس ماهری خیلی از کلمات قشنگ استفاده می کنه و نثر های شاعرانه زیبا می نویسه فوق العاده مهربون و احساسی است

خانواده اش هم من اون موقع که با رضا آشنا شدم نمی دونشتم کی هستند بعد آشنایی با پدرش که دیدم خیلی نگران آبرو حیثیت فهمیدم اینا کی هستند .... خانواده اصیل ، مذهبی هستند . 

یک مهندس مومن  شوخ طبع هنرمند از یک خانواده اصیل تهرانی با درآمد بسیار خوب در حد بالا  کجا دیگه می تونم  یک همچین کیسی پیدا کنم با این شرایط اوکازیون  

ولی خوب رضا همه این خوبی ها را داره( البته ویژگی های بد هم داره که بیشتر به خودش آسیب می زد البته دوست داشت اینطوری رفتار کنه ) ولی مال من نبود حداقل کامل مال من نبود احساس خوشبختی نمی کردم تنها بودم همش تنها بودم کنارم نبود هیچ وقت وقت نداشت این اون زندگی نبود که می خواستم 

یک مرد کامل میخواهم که تو همه شرایط تو تعطیلات کنارم باشه صبح وقتی بیدار میشم ببینمش باهم شام بخوریم با هم بریم مهمونی با اعتماد به نفس بگه آذین زن من احساس گناه و یا عذاب وجدان نداشته باشم وقتی باهاش هستم بچه دار شم نگران آینده بچه ام نباشم پس فردا بزرگ شه ناراحت بشه من توبیخ کنه از پدر نصف و  نمیه که براش انتخاب کردم نگه چرا پدرم مثل بقیه پدر ها نیست دوست ندارم بچه ام سختی بکشه 

دو سال پیش که برای اولین بار وبلاگ زده بودم یک خانمی بود به اسم مامان بچه که خیلی هم کنارم بود و دوستش داشتم حرف های خوبی بهم میزد یک حرفش هنوز که هنوز تو گوشم 

خدای رو چه دیدی شاید ورق برگشت و منم سرو سامان گرفتم همون جوری که می خواهم بشه 

حالا همه این درد و غصه ها به کنار فک فامیل فضول ما به کنار هر دفعه من می بینن حالا نمی دونم خبر دارن یا ندارن چرا عروس نمیشی چرا شوهر نمی کنی مامانت به آرزوش برسون 

تا من می بینند شوهر کردی ؟!؟!؟!

آخه زن حسابی من اگه شوهر کنم که تومی فهمی مثلن می خوای بپرسی من با ناراحتی بگم نه که فکر کنی خیلی جلوتر از من هستی برده یک مرد سیبیل گنده شدی که یک قرون با هزار تا دوز و کلک جلوت می ندازه 

زشت ترین اخلاق ایرانی ها همین که فضول زندگی مردمن ببینند کی شوهر کرده کی شوهر نکرده کی  طلاق گرفته نگرفته  چرا طلاق گرفته کی بچه دار شده نشده چرا نشده ..... وای 

آخه به شما چه ربطی داره کی چطوری می خواهد زندگی کنه شاید یک نفر مجرد یا طلاق گرفته باشه و خوشبخت باشه مگه آدم دیوونه است خودش دستی دستی به خاطر حرف چند تا خاله زنگ بی سواد بیکار سطح پائین که فقط زاییدن بلدن خودش بدبخت کنه زن هر بی اصل و نسبی بشه 

واقعن آدم بعضی وقت ها از ایرانی بودن خودش خجالت میکشه انقدر فرهنگ مردمش پائین و فضول زندگی هم  هستند انگاری آدم زن میشه که شوهر کنه و بچه دار بشه اگر کسی این زندگی نداشته باشه باید بهش گیر داد پشت سرش حرف زد تو روش آورد اینگاری این شرایط نداشته باشه یک چیزیش کم یا یک ایرادی داره باید همه در سن پائین ازدواج کنند بچه دار بشن راه مادر بزرگ هاشون برن هر کی نره نمیدونم پیش خودشون چی فکر می کنند 

البته من به این نتجه رسیدم که آدم های فضول بیشتر به خاطر اینکه مشکلات شخصی دارند و می خواهند فرافکنی کنند کسی متوجه مشکلات درونی آنها نشه بحث می کشند به یک موضوع دیگه که کسی از زندگی های داغون خودشون سر در نیازه چه بحثی هم شیرین تر و حرص در بیار تر از چرا شوهر نکردی که طرف دیگه جرات نکنه بفهمه اینا چه مشکلاتی در زندگی خودشون دارند 

وگرنه آدمی که سطح شعور بالا باشه ( تحصیلات و پول سطح شعور نمیبره بالا به  سطح خانواده و فرهنگ خانوادگی بستگی داره که فقط باید بمیری تا توی یک خانواده با فرهنگ به دنیا بیای تا بتونی ادعا کنی ادم با فرهنگ اصیلی هستی ) هیچ وقت سوال هایی که مربوط به زندگی شخصی کسی باشه نمی پرسه سطح خودش پائین و فرهنگ پائینی داره که انقدر خاله زنک ما آدم ها گول ظواهر اونا می خوریم وگرنه اگر آدم باکلاس با موقعیت اجتماعی بالایی  باشه که خودش درگیر بحث های خاله زنکی نمیکنه 

امیدوارم هیچ کس وارد بحث های خاله زنکی آدم های بیکار نشه همیشه با آدم هایی معاشرت کنیم که موقعیت های اجتماعی بالایی دارند 

 

 

+ |نارین
من رفتم

این وبلاگ دیگه آپ نمیشه 

با تشکر از همه دوستان نازنینم تو این مدت کنارم بودید با اینکه مجازی بودیم ولی لحظات و خاطرات واقعی با هم ساختیم شیرین تلخ ...  من که فراموش نمیکنم اون لحظه ها را  ، نظراتتون باعث شد بهترین تصمیم ها را برای زندگیم بگیرم دوستانی که در مقابل زندگی همنوعان خود احساس مسئولیت میکردند و با بیانی سرشار از مهربانی و و عطوفت باران رحمت خود را بر من ارزانی داشتند عزیزان شاید باور نکنید ولی تک تک حرف های شما در ذهن من باقی مانده و بر مسیر و تصمیم نهایی من تاثیر گذاشت من زندگی جدیدی را شروع کردم و به سمت دنیای سبزی در حرکت هستم بعضی وقت ها کلمات جایگزین احساسات و بیان قلبی نیستند ولی از ته قلبم از تک تک شما دوستان عزیز که دلسوزانه من از نظرات خود بهره مند کردید سپاسگزارم و زندگی سرشار از عشق و زیبایی برای همه شما عزیزان آرزو دارم 

 کسانی هم هستند  که شما دوستان عزیز را نمیشناسند ولی  شما آنها را میشناسید نظرات شما بر زندگی آنها نیز سایه افکند و این قدرتی هست که دنیای مجازی بر دنیای واقعی دارد 

 بهتون سر میزنم ولی دیگه وبلاگ آپ نمیشه شایدم آپ شه نمیدونم ولی تا اطلاع ثانویه بسته شد  

دوستانی که  نظر میگذارند که بایگانی نوشته ها کجاست در بخش archive بالای قسمت FRIENDS می توانید بایگانی مطالب بخوانید و دوستانی که در خواست رمز دارند تا اونجایی که تونستم پست های مهم رمزی نکردم پست هایی که رمزی هست خیلی مهم نیست چیزی از دست نمیدید

 با ارزوی ساعاتی خوش و زندگی سر شار از زیبایی برای همه دوستان عزیز  

 

مامان نوژان عزیز اینجا جواب کامنتتون میدهم انقدر حرف تو دلم هست و جواب برای شما دارم که در انتهای یک کامنت جا نمیشه 

حق چی بگیرم ... از کی بگیرم ... منظورتون مالیه یا نه جایگاه زن دوم بودنم حفظ کنم؟ نفر دوم باقی بمونم !

یا شرایط بهتر میکنم زن اول بشم 

امیدوارم هیچ وقت تو جایگاه من قرار نگیرید و احساس الان من نداشته باشید فقط تو یک کلام اونا ها یعنی زن و بچه رضا همش با من هستند و این خودش درد کمی نیست حتی اون موقع هم که با رضا با شوهرم بودم تو همه لحظاتی که میتونیستیم برای هم عاشقانه بسازیم اونا بودند و اون لحظه ها خراب میشد ... حسش میرفت یک عذاب وجدان خاصی بهم دست میداد ... خودش کم نیست ... همین که نتونی از ته قلبت عشق لمس کنی یکی چهره یک زن دیگه بیاد تو ذهنت ....وقتی میفهمی شوهرت به یک جا خیره شده حواسش به تو نیست میفهمی داره به بچه هاش فکر میکنه شایدم داره به اون اولی فکر میکنه کنار تو ولی دلش یک جا دیگه است ... اینا کم نیست ... نه من از ته قلبم عشق لمس کردم نه رضا چون اون زن بچه بودن حس گناه حس عذاب وجدان با ما بود شاید به روی خودمون نمیاوردیم عشق چشم های هر دو تای ما را کور کرده بود ولی اونا با ما بودن و ما لحظه های ناب از دست دادیم 

حتی همون اوایل رضا عذاب وجدان داشت راحت نبود این از چهره اش میفهمیدم  دس دس میکرد یک بار بهم میگفت من عاشقتم آغوشت میخواهم عشقت می خواهم  ولی یک جای داستان ایراد داره اینکه من ازدواج کردم تو نکردی این جمله نوشتم دقیقن حرف رضا بود بعد میگفت ولی تو چی اگه وابسته من بشی من چی کار کنم نمیدونم نگران وابستگی عاطفی من بود یا خودش ولی بار ها بهم میگفت  .... ما عاشق شده بودیم گیر کرده بودیم تحمل جدائی از هم نداشتیم از نظر روحی به شدت بهم وابسته بودیم ... رضا گیر کرده بود منم گیر کرده بودم ... شاید از هزار بار بیشتر تصمیم گرفتم جوابش ندم ولی نمیشد من بدون اون از بین میرفتم هیچی برام معنی نداشت الانم نداره ... یاد رضا عشق رضا همه چیش با من اگه نباشه من از بین میرم .... ولی وقتی نتونی خالصانه عشقت به شوهرت بدی و عذاب وجدان داشته باشی گرفتن حقی برات نمیمونه 

اعتراف میکنم من از زن اول خوشم نمیاد اونم به خاطر حس زنانه است ولی از اینکه زندگی من تو زندگی اون گره خورد اینم دوست ندارم عشق از ته قلبم با شوهرم حس نکردم چون همیشه این ناراحتی با من بود 

هیچ وقت نمی خواستم بچه های رضا بی پدر بزرگ بشن این از ته قلبم میگم یک خونه خالی بدون پدر نمی خواستم... بچه هاش چشم به در بمونن 

عشق رضا جوری بود که کس دیگه برام اهمیت نداشت یک حسی تو قلبم داشتم که جایی برای کس دیگه نگذاشته بود و هیچ کدوم از اینا تقصیر من نبود دست من نبود خودش به وجود اومد تو قلبم 

نمیدونم هر کسی تو جایگاه من رضا قرار میگرفت چی کار میکرد رضا مرد بدی نیست هوس باز نیست من عاشق پاکی و مهربانی رضا شدم خلوص و سادگیش من بیشتر از هر چیزی جذب کرد 

تو جامعه ما تعدد زوجات جایز نیست برای منی که زن دوم بودم سخت بود منم طوری تربیت نشدم که وجود زن دیگه کنارم تحمل کنم و یک زندگی و دو تا بچه بی پدر کنم  و خوشبخت زندگی کنم 

واقعن نتونستم... واقعیت امر بود ... خوشبختی واقعی از ته قلب نداشتم .... دوست عزیز که من با زن دومی مقایسه کردی و گفتی مثل اون مبارزه کن از نظر من زندگی میدون جنگ و مبارزه نیست دیدگاه من زندگی یعنی با آرامش کنار عشق و شوهرت زندگی کردن ... تا چه وقت توان روحی من اجازه میده مدام در طول زندگیم مبارزه کنم زندگی کوتاه تر از این حرف هاست من می خواهم با آرامش و بدون عذاب وجدان خوشبخت واقعی با حس شیرین محبت زندگی کنم اینکه تنونی عشق و محبتت خالصانه بدون هیچ حس ناراحت کننده ای به شوهرت بدی این ارزش داره نه اینکه تو تک تک لحظه هات سایه اونا را حس کنی یک نیرویی قلبت فشار بده از این کاری که داری انجام میدی اون لحظه که قبول کردم وارد اون زندگی بشم فکر میکردم میتونم تحمل کنم و یا فکر میکردم برام عادی میشه ولی هر روز بدتر شد و حس ناراحتی همیشه کنارم بود هم کنار من هم رضا ... رضا عوض شده بود خودم مقصر میدونستم تقصیر من رضا تغییر کرده بود من به خاطر خودش به خاطر زندگیش.... به خاطر همه چی ... نمیدونم ....شایدم زندگی خودم.... از عاقبت این کار   ....... بین بد دو راهی قرار گرفتم از یک طرف رضا و زندگی رضا از یک طرف ناراحتی و عذاب وجدان برای بچه های رضا من از اینکه اون دو تا بچه بی گناه از پدر یا مادرشون جدا کنم ناراحت بودم اگر یک کدوم از اون بچه ها  به خاطر جدائی  آینده اش خراب میشد و یا دچار مشکلات اجتماعی و روحی  من هرگز خودمم نمیبخشیدم فکر کنم شب ها از درد وجدان خوابم نمیرفت واقعن دلم نمیاید به اون دو تا بچه ظلم کنم اینکه من عاشق یک مرد متاهل شدم و بیشتر به مرد هایی که اختلاف سنی زیاد با هم داشتند علاقمند میدشم ریشه در ارتباط ام در دوران کودکی با پدرم داره من دقیقن هم سن و سال بچه بزرگ رضا بودم که پدرم اونم خیانت نکرد بیشتر به دنبال ترقی در جایگه شغلیش بود توجه اش بیشتر به کار و در آمدش معطوف کرد و رابطه صمیمی با من و مادرم نداشت و به خاطر اینکه خونه بدون حضور پدر و تجربه کردم دلم نمی خواهد اون بچه ها تجربه کنند شاید اگر پدر باهام دوست بود بهم توجه میکرد  علاقمند به مرد های با اختلاف سنی زیاد نمیشدم این رفتار های من همه ریشه در دوران کودکیم و نوجوانیم داره و خودم میدونم این ضمیر های نا خودآگاه  ... اعتراف میکنم دلم برای ف نمی سوزه و احساس ناراحتی در مقابل اون ندارم و اصلن برام مهم نیست چه آینده پیدا میکنه ولی با بچه های رضا وضع فرق میکنه خود رضا هم به بچه هاش وابسته است ....  رفتم دنبال یک زندگی جدید با اینکه هنوز تو قلبم رضا دوست دارم و بیشتر به خاطر خودش دست به این کار زدم اشکال نداره بگذار من رنج بکشم ولی اون خوشبخت باشه .

من تصمیم گرفتم .... 

 

یاسی جان جواب شما در این قسمت میدهم 

عزیزم این که میگی هسر اول همه سختی های مالی تحمل میکنه بعد که شوهرش به همه چی رسید یاد عیش و نوش جوانانیش میوفته 

مرد ها دو دسته اند یک سری هستند هوس باز که با یک زن هم سیر نمیشوند یک عده هستند که اسمشون هوس باز هرزه نیست ولی معلوم نیست با زنشون چه رابطه دارند که انقدر سریع وابسته و دل شیفته یک زن دیگه میشوند 

من توی یکی از کامنت ها هم جواب یکی از دوستان دادم که در یک مثلث هر سه مقصز هستند اینکه زن اول می سوزه و سازه مرد پولدار میکنه از همه چیش میگذره حتی مسافرت و لباس تا اینکه شوهرش صاحب خونه ماشین زندگی مرفه بشه فکر نمیکنی که همه چی پول نیست مادیات نیست شاید اون زن و شوهر عادت می کنند به این رابطه که فقط فقط باید پس انداز کنند و پول در بیارند و این رفتار در درونشون نهادینه میشه وقتی خونه اول می خری فکر ماشینی وقتی ماشین میخری فکر ویلای شمالی همین جور ادامه داره و دیگه یادشون میره ای وسط عشق هم هست محبت هم باید باشه ... یک زندگی تجملاتی و چشم و هم چشمی به وجود میاد

و بعضی از زن ها فکر می کنند چون انقدر زحمت کشیندند و از خودگذشتگی کردند یک معامله پا یا پای با شوهرشون دارند و مرد باید همه جور به این خانم سرویس بده .... در صورتی که هر دو طرف هم مرد هم زن زحمت کشیدند رابطه شون در حد روابط مالی خلاصه میشه 

بعضی زن ها شوهر هاشون دوست ندارند موقعیت خودشون دوست دارند همین که یک مرد بالا سرشون باشه و بهترین زندگی براشون بسازه  میجنگند ولی خوب مرد میفهمه یک ابزاری برای این زن و دنبال محبت میگرده و با اولین محبتی که از یک زن دیگه میبینه جذب میشه و وابسته 

کی گفته زن دوم همش تو عیش نوش ... باید عاشق باشی تا بتونی تحمل کنی اگه عاشق نباشی نمی تونی دوام بیاری 

بعضی زن ها منم قبول دارم   مرد میاد حسرت دوران کودکی بی پول و فقر زن جبران میکنه اونا خیلی سختی نمیکشن .... ولی همه که مشکل مالی ندارند خیلی از زن های دوم از نظر جایگاه تحصیلی و شغلی بالا هستند و اصلن نیازی به پول مرد ندارند متاسفانه زن های موفق بسیاری در جامعه هستند که تنها اند و دنبال عشق و فقط باید عاشق باشی تا بتونی تحمل کنی عشقت کنارت نیست نه شب یلدا نه شب عید و نه هیچ شب دیگه چند وقت یک بار یک مسافرتی جور بشه با هم باشید 

اگه تو خونه عشق باشه محبت دو طرفه باشه خودخواهی نباشه مطمئن باشید هیچ مردی با کوچک ترین محبت دست یک زن دیگه نمیگیره .... بیشتر این اتفاقات ریشه در گذشته و رفتار های آدم ها داره 

من تو یک پست  نظر سنجی کردم ...کی مقصر میدونید یک آقایی به اسم نیما به من گفت مقصر اصلی تو هستی چون تو اگه رضا دوست داشتی هیچ وقت زندگی شو بهم نمیریختی منم یک همیچین موردی تو زندگیم به وجود اومد ولی اون زن تلاش کرد که زندگی من از هم نپاشه 

این کامنت خیلی روی من اثر گذاشت شاید خو آقا نیما این ندونه ولی تصمیمی که من گرفتم بر این پایه و اساس است و فقط باید عاشق باشی تا بتونی این کار بکنی ولی اگر خودخواه باشی و یک مرد ابزاری برای خوشبختی خودت بخوای میشم یک زنی که شوهرش فقط به خاطر منافع اش  داره باهاش زندگی میکنه .... حالا این منافع هر چیزی می تونه باشه موقعیت کاری مالی آینده بچه هاش هر چیزی 

بعضی وقت ها یک اتفاقاتی تو زندگی برات میوفته که هم موج اون اتفاقات میشی دست خودتم نیست موج تو رو با خودش میبره 

وقتی به گذشته فکر میکنم می بینم آشنایی من رضا و قدم قدم جلو رفتنون انگار از روی یک برنامه بود که پیش میرفتیم . 

 یک زمانی که با رضا آشنا نشده بودم وقتی بهم میگفتند فلانی با یک مرد متاهل میگفتم عجب آدمی چطوری میتونه با یک زن و بچه این کار بکنه فکر میکردم از یک جنس دیگه اند  بعد چند سال به طور ناخواسته خودم وارد این مدل رابطه شدم و هیچ وفت نفهمیدم منی که زن ها دیگه محکوم میکردم چطور خودم گرفتار شدم .... 

همه مون از یک جنس هستیم فقط بعضی وقت ها برای بعضی ها یک شرایطی و اتفاقاتی  به وجود میاد که برای بعضی ها به وجود نمیاد شاید  اگر هر کسی تو اون شرایط قرار بگیره همین رفتار میکنه .... 

 

+ |نارین
هفته های نخست
خیلی وقت دیگه تو وبلاگ ننوشتم 

ولی می خواهم این دفعه از روز های اول از اون حس و احوال اون موقع بگم 

اول  بگم که رضا فوق العاده مذهبی و از خانواده مذهبی هم هست نماز اول وقت میخونه فقط هم یک ماه رمضونم روزه نمیگیره از شعبان روزه است تا آخر ماه رمضون 

و علاقه که بین من رضا به وجود اومد با یک نگاه شروع شد باور کنید نه من میخواستم نه رضا با یک نگاه یک حسی تو وجودمون به وجود اومد خیلی اومدیم جلوش بگیریم پیشروی نکنه ولی نشد و بیشتر شد 

نمیدونم احساس میکنم رضا اون موقع ها دوست داشت بیشتر بدونه از چیز هایی که نمیدونست 

یک حرف هایی اون موقع ها به من میزد از من میپرسید واقعن تعجب میکردم مثل دختر پسر ها دبیرستانی که تازه فهمیدن دختر چیه پسر چیه سوال های پیش پا افتاده میکنند 

همون جوری میپرسید 

مثلن میگفت تو چجوری بیشتر لباس میپوشی چه مدلی بعد من میگفتم خوب بیشتر هر چی که مد باشه رضا میگفت الان مد چی 

نمیدونم احساس میکردم از اون دنیای سنتی و مذهبی میخواهد یک سرکی بیرون بکشه ببینه چجوری 

یا یک سوالش این بود بلدی برقصی چه رقص هایی بلدی 

دهنم همین جور باز میموند میگفت من تا حالا رقص هیچ زنی از نزدیک ندیدم 

خوشش میومد من امروزی لباس میپوشم تیپ میزنم باشگاه میرم ورزش میکنم اهل کتابم بحث علمی و هنری میکردم 

از این چیز ها خوشش میومد 

رضا یک ویژگی که داشت اون اوایل که خیلی با هم صمیمی نشده بودیم خیلی بامزه بود و مزه میریخت 

رضا کلن بامزه هست نه از این مدل مرد هایی که به زور می خواهند مزه بریزند ذاتن نمکی و حرف های بانمک بداهه زیاد میگه 

بعد از اینکه صمیمی شدیم رضا دیگه معمولی شد مثل همه آدم حرف میزد 


+ |نارین
عادت به هر دوا که کنی بی‌اثر شود
بعضی وقت ها نمیشه با هر کسی درد دل کرد راز دل  به همه گفت 

من خودم عادتی دارم که نمی خواهم کسی احساس کنه نقطه ضعفی تو زندگیم هست برای همین اگر هم قرار به درد دل باشه خودم با خودم با نوشتن این کار میکنم 

این روز ها 

عادت کردم  وقتی می خواهم لباس بخرم  یا بپوشم نظر کسی نپرسم 

یا وقتایی از جلوی ویترین مغازه رد میشم چشمم یک وسیله مردونه میبینه رد میشم 

یاد گرفتم اگه شوفاژ سرویس می خواست به کی زنگ بزنم قیمتش مناسب باشه 

 یاد گرفتم اگه ماشین خراب شد خودم ببرم تعمیر گاه 

و وقتی خرید کردم و خرید هام سنگین چی کار کنم 

یاد گرفتم در وسیله هایی که سفت چجوری باز کنم 

خودم دیگه وسائل خونه جابجا می کنم 

عادت کردم موقع هایی که بیرونم  کسی بهم زنگ نزنه بگه کی میای خونه 

دیگه عادت کردم کسی تو خونه منتظرم نباشه  

به صدای سکوت خونه و تنها غذا خوردن عادت کردم  

 عادت کردم دیگه هر شب کتاب و فیلم ببینم 

 

عادت میکنم بازم به خیلی چیز ها عادت میکنم 


+ |نارین
باید از گرگ ها یاد گرفت چون هیچ وقت بازیگر سیرک نمی شوند
+ |نارین
در اشتیاق گلـــــی که نچیده ام
بعضی وقت ها پیش خودم فکر میکنم ای کاش به همون مقدار کم قانع بودیم همون موقع هایی که من به تو میگفتم آقای فلانی تو من با پسوند خانم صدا میزدی 

بعد ها بهم گفتی جراتبیشتر از این نداشتی و از این می ترسیدی که من برنجم 

ملاقات ها به قدری برایمان عزیز بودند که نمی خواستیم آنها را از دست بدهیم 

همون موقع هایی که فقط در حد یک قرار یک ساعت بودیم  به خودمون قول داده بودیم ما به هم تعهدی نداریم و متهد  نسبت به خانواده مون هستیم 

ای کاش راضی میشدیم به همون روز ها همون موقع شم خوشحال بودیم برای اون دو روز در هفته ثانیه شماری می کریدیم 

حداقل برای دو ساعت هم که شده از دنیای واقعی که توش بودیم خلاص میشدیم همین برای من تو کافی بود 

هر قدمی که باهام بر میداشتیم برام ابدی و فراموش نشدنی بود اون موقع ها بدون کوچک ترین سوالی که  از همدیگر بکنیم همدیگر سنجیده و امتحان کرده بودیم 

وقتی تو تنهایی یادت میوفتادم ناراحت میشدم چون نمی خواستم بیشتر از این جلو بره احساس میکردم به زوایای قلب و روحم دست داری همین ناراحتم میکرد 

طمع تو وجود همه آدم هاست  طمع فقط برای پول نیست تو عشق هم هست شاید تقصیری هم نداشتیم وجود آدمیزاد طمع کار و به جلو میره و بیشتر می خواهد 

بعد همه چیز عوض شد 

یکی از حرفایی که رضا بهم گفت و هنوز که هنوز یادم 

   اهریمنی و فرشته ... مهربانی و بی رحم ... به اندازه که تو رو می پرستم ازت می ترسم 

میدونم  من دوست داشتی در حد پرستش ولی همیشه از اینکه زندگیت از دست بدی می ترسیدی

 بابای رضا از آبرو ریزی خیلی مترسه و فکر می کنم بیشتر رفتار خوبش با من سر همین ترسش بود وگرنه چه دلیلی داشت با کسی مثل من مهربون باشه یا ترس از خدا اون دنیا یا ترس از آبرو ریزی 

آخرین باری که با بابای رضا حرف زدم گفتم اجازه ندید کار به جاهای باریک بکشه بابا کلی ترسید گفت نه من درستش میکنم این حرفا خبری نشد بعد ها فهمیدم که رضا به پدرش گفته من یعنی نارین هیچ وقت آبرو ریزی نمکینه چون خودش اینو نمی خواهد خانواده اش بویی برن از این قضیه رو همین حساب وقتی فهمیدم دست من خواندن دیگه نمی خواهم سکوت کنم تشت رسوایی بگذار  بیوفته صداش همه جا بپیچه  نمی تونم با جوونیم و آینده ام بازی کنم تا چند سال اسم رضا تو شناسنامه ام باشه منم زنش باشم ولی هیچ رابطه باهام نداشته باشم اونم وفقط به خاطر یک اشتباه همه شانس های زندگیم از دست بدم 

قرار بود با دوستام برای تعطیلات بریم امارات بگردیم فهمیدم جدی جدی  من ممنوع خروج کرده 

از وقتی که این فهمیدم دیگه به خاطر آبرو خفه خون نمیگیرم میخواهم برم دنبال زندگیم 

چند وقت پیش رضا بهم گفت  اگه نمی دیدمت می تونستم همون زندگی معمولی و سرد تکراری که داشتم مثل سابق ادامه بدم  ولی الان دیگه نمی تونم به اون زندگی قبل برگردم 

من به این حرف اعتقاد دارم عشق هرگز برنمی گردد زن و مرد بعد از جدایی تغییر میکنن و تجربه دور از هم بودن پیدا می کنن 

   اینو می دونم مرد ها تو زندگی  فقط یک زن می تونن دوست داشته باشه بین نارین قبلی نارین الان خیلی تفاوت رضا همون نارین قبلی  لطیف با احساسات ساده اش دوست داره

من عوض شدم و مطمئن هستم رضا نارین الان دوست نداره و خودش اینو نمی دونه من تغییر کردم شاید با نارین الان دیگه خوشبخت نباشه مثل قدیم 

بارها خواستم این بهش بفهمونم ولی نمی خواهد قبول کنه 



+ |نارین
کاش خاطره ی نگاهت را با خود می بردی
ماه شهریور دوست دارم همیشه یک حس خوبی بهش داشتم ولی از اینکه تابستون داره تموم میشه ناراحت هستم 

این روز ها سر کار نمی رم استعفا دادم چون می خواهم برای خودم  کار کنم خودم رئیس خودم باشم درخواست کار تو امارات هم نپذیرفتم با این اوضاع روحی برم تو غربت دوباره زیر بلیط رضا و آقای کارشناس باشم 

رضا قبول نمیکنه توافقی از هم جدا شیم یعنی اصلن زیر بار جدایی نمیره میگه هر کاری دلت می خواهد بکن به هر کی هم دلت می خواهد بگو  ....من کار خودم می کنم 

خونه رو هم پس نگرفته دیروز مدیر ساختمون زنگ زده که پول شارژ ساختمون بیاین بدید 

خسته شدم انقدر غصه خوردم بی خیال همه فکر و خیال ها شدم بالاخره که یک چیزی میشه همین جوری که نمی مونه 

دلم نمی خواهد کار به قانون و دادسرا این حرفا بکشه نمی خواهم آبرو ریزی بشه دهن مردم نمیشه بست 

هر روز دارم به خودمم دروغ میگم به خودم تلقین می کنم که نمی خواهمش ولی دل به دل راه داره می دونم اونم همین احساس داره ولی خودت نخواستی خودت انتخاب کردی من که گفتم انتخاب دست تو مگه من این خواستم 

این ماه قرار بریم مسافرت و جاهایی که ندیدم ببینم دخترونه هم میریم حوصله ناخالصی ندارم تو جمع باشه ولی  چقدر مرد ها متاهل بی مسئولیت هستند همین دوستم نیلوفر که باهم صحبت می کنیم آرژانس مسافرتی داره میگه مرد با زنش اومده بودن ماه عسل مرد به من گیر داده بود ...فکر کن تو ماه عسل 

یا دوباره خود من پام درد میکرد  رفتم دکتر ارتوپد پام نشون بدم دکتر هم حلقه تو دستش بود من یک حس ششممی بهم گفت دکتر یک احساس دیگه به من داره گفت برو عکس بگیر ام آر آی این حرفا دفعه بعد که رفتم  می پرسه چند سالت رشته تحصیلیت چیه ؟ 

ای بابا سن و سال و رشته تحصیلی چه ربطی به پا درد من داره بعدشم شماره شو خیلی شیک بهم داد 

منم از اونجایی که می خواستم مطمئن بشم برای چی شماره شو بهم داد  بی تعارف پرسیدم کار از با دست پس کشیدن با پا پیش کشیدن گذشته 

 بهش گفتم به عنوان یک مریض بهت زنگ بزنم یا یک دوست 

خیلی ریلکس گفت مریض ها فقط تو مطب هستن بیرون مطب دوستان هستند

به حلقه اش اشاره کردم گفتم پس اون چیه 

برگشته میگه هر کس جای خودش داره 

حیف که وقت کل کل نداشتم فقط اخمام کردم تو هم بدون خدا حافظی رفتم بیرون 

اینم یادم اومد بگم اون موقع که داشت ام آر آی می نوشت به من میگه خونه تون نزدیک کدوم بیمارستان یعنی می خواست بفهمه کجای تهران میشینم 

انگار همه مرد ها سر و ته یک کریاسن 

این روز ها خودم تو کار غرق کردم همیشه میگن قدم اول سخت ترین قدم می خواهم تو کارم موفق بشم این یک قلم که دست خودمم متاسفانه سرمایه زیادی ندارم همه کار تا اطلاع ثانوی فقط خودم هستم 

+ |نارین
زندگی 34 ... تو غافلگیری رگبار بودی و من کسی که چتر به همراه نداشت ...
این روز ها می خواهم بیشتر وقتم با دوستام بگذرونم با دوستانی که بعد از ازدواجم رفت و آمد مون به حداقل رسید 

رضا نمی خواست چون خودشم نمی تونست تو مهمونی های ما شرکت کنه از منم خواهش کرد که روابط با دوستانم کم کنم و تو جمع نباشم 

از هفته پیش تماس هام با دوستام شروع شد جمعه هفته پیش بود سر قضیه کاریم خیلی بهم ریخته بودم حساس بودم اون روزها با کوچک ترین ناراحتی ناراحت میشدم و اشکام میریخت تا اینکه اس ام اس یکی از دوستان قدیمی(نیلوفر) دیدم باهاش تماس گرفتم و حال روحیم خیلی بهتر شد 

دوست من حدود یک سال  قبل از ازدواجم با هم آشنا شدیم همون موقع هایی که با دکتر ف آشنا بودم جریانش برمگیرده به یکی از  تا بستون های سال های قبل  من و دوستام همه سر کار می رفتیم و با هم قرار گذاشته بودیم با اولین حقوقمون برای اولین بار مسافرت بدون خانواده تجربه کینم مستقل و مجردی بریم مسافرت بیشتر هم دوست داشتیم ترکیه یا دبی بریم اون موقع  دلار 1000 تومن بود باز با این آنها هر چی حساب میکردیم با اون حقوق های چند غازمون  نمی تونیستیم بریم

تا اینکه یک روز صبح با صدای دوستام بیدار شدم گفت چمدونت تا ساعت 5 بعد از ظهر آماه باشه که امشب پرواز داریم ترکیه ...گفتم چی شده گفت تو روزنامه از این پرواز های چارتر دیده نصف قیمت هتل 4 ستاره 

یعنی ما تو خوب نمیتونستیم فکرشم بکنیم انقدر مفتی مفتی بریم مسافرت 

دیگه از ذوقمون تند تند وسائل جمع کردیم سریع دلار خردیدیم پاسبورت ها تا ساعت 1 باید میرسوندیم به اون آژانس هواپیمایی حالا یکی از بچه ها پاسبورتش گم شده بود رفتیم خونه شون زندگی شون بهم ریختیم همه کشو ها ریختیم بیرون تا بالاخره پاسبورتش پیدا شد سریع فرستادیم آژانس بلیط ها با پیک برامون فرستادن ما در عرض چند ساعت مسافر شدیم ... یکی از قشنگ ترین سوپرایز های زندگیم بود 

تو فرودگاه ترکیه با هم توریهامون آشنا شدیم اون شب کامل همه یادم نیست به جز یکی دو نفر تا بالاخره رسیدیم هتل از خستگی غش کردیم صبح برای صبحانه که رفتیم با ایرانی های دیگه آشنا شدیم 

هتل فوق العاده لوکس و تمیزی بود به جرات می تونم بگم یکی از بهترین لحظات زندگیم تجربه کردم تو اون مسافرت 

دیگه هر جا می خواستیم بریم با هم توری هامون می رفتیم و یک اکیپ خوب بودیم  شهر بهم ریخته بودیم تا بالاخره تو پارک آبی با همین دوستم نیلوفر( اونا تو هتل ما نبودن ولی تو یک تور بودیم ) دوست شدیم شماره همدیگر گرفتیم که ایران هم اومدیم با هم باشیم 

شاید تو یک پست خاطرات کامل و دوستام نوشتم چون خیلی اتفاقات خنده دار افتاد و پست جالبی میشد

وقتی ایران اومدیم بازم به دوستی هامون وفادار موندیم آخر هر هفته دور هم جمع میشیدم یکی از بچه ها اطراف تهران خونه باغ داشتن بیشتر اوقات آخر هفته اونجا بودیم 

اکیپ تشکیل شده بود از سه تا زوج و سه تا دختر مجرد و سه تا پسر مجرد البته هر سری بچه ها دوستاشون هم میوردن و شلوغ ترم میشد دایره دوستی هامون بیشتر میشد به همدیگر هم قول داده بودیم کسی با کسی تریپ عاشقانه ور نمی داره که حرف و حدیث پیش نیاد و اکیپ بهم نخوره  تو یک کلمه  شئونات اسلامی حفظ کنیم 

نیلوفر زیاد با بقیه اخت نمیشد تو جمع نمی یومد فقط با تنها کسی که دوست بود من بودم پدرش یک شرکت داشت کلی دوست هر چند وقت یک بار عروسی دوستان و نزدیکان پدر نیلوفر بود نیلوفر همیشه من با خودش به این عروسی ها می برد 

عروسی های فوق العاده که  آدم حسابی  ها دعوت هستند من و نیلوفرم کلی خوشگل می کردیم لباس مجلسی می پوشیدیم نیلوفرم عاشق حرکات موزون ول نمی کرد تا آخر عروسی  اون وسط مجلس خلاصه کلی دل میبردیم  اعصاب برای دختر های فامیلشون نمیگذاشتیم 

عروسی های غریبه خوبیش به این کسی  نمیشناستت 

ااین دوران دقیقن روزهای قبل از آشنایی من با اون پسر و مادر که اومدن خواستگاری در پست روز های قبل از ازدواج توضیح کامل دادم  

خیلی شاد بود اون دوران دوستان خوب و مهمونی ها دور همی ها ی خوب عروسی رفتن های من و  نیلوفر  اون موقع دکتر ف  هم بود  ....همه و همه 

تا اینکه اون خواستگاری اتفاق افتاد و با من این کار کردن منم روحیه ام باختم 

وقتی این روز ها به گذشته فکر می کنم انگار از یک دنیای سبز و روشن  که صدای رودخانه و پرنده می یومد وارد یک تونل سیاهی شدم  که مقصد نداشت و تا تهش سیاهی بود اون دوران رنگش سیاه 

برای خدا کاری نداره یک درصد هم فکر نمیکردم از اون روزهای آفتابی انقدر سریع روزگارم ابری بشه 

وقتی که با من  اون پسر و مادر  این کار کردن غرور و اعتماد به نفسم از دست دادم 

هیچ وقت نفهیمدم چطور از این قضیه انقدر ضربه شدید خوردم 

حتی تو جمع بچه ها من افسرده بودم به حرف هایی که دیگران می خندین خنده ام نمی گرفت فقط می خواستم تنهای تنها باشم از جمع بدم میومد فقط تو تنهایی آرامش داشتم 

یک روز یکی از بچه ها  شوخی  شوخی  هلم داد افتادم تو استخر با شدت عصبانیت با اینکه دوست عزیزی برام بود باهاش دعوا کردم همه دهنش باز مونده بود همون بهونه کردم با همه شون قهر کردم مهمونی و دور همی کم میرفتم و یا اگه دعوت می کردن نمی رفتم بهونه میوردم 

بعد ازدواج  رضا خواهش کرد از جمع دوستام  کلی بیرون بیام و منم همین کار کردم و تموم شد همه دوستی ها 

 دقیقن از موقع تاریخ عقد به این طرف من هیچ کدوم از دوستانم حتی بچه های دانشگاه ندیدم  خیلی کم تلفنی با همدیگر حرف میزدیم 

ولی الان دوباره می خواهم شروع کنم دوباره تماس گرفتم دوباره می خواهم مثل قبل بشیم مثل همون روز ها 

نیلوفر گفت یکی از زوج ها طلاق گرفتن یکی دیگه شون بچه دار شده یکی از پسر ها ازدواج کرده خلاصه که کلی اتفاق افتاده تو این مدت که من نبودم 


+ |نارین
زندگی 33

رمز همون قبلی هر کی نداره بگه 


ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
چه کنم که توان از من می گریزد وقتی که نام کوچک تو را در حضور من به زبان می آورند

سه تا چیز را دوست نداشتی:

صدای گریه بچه 

چایی جوشیده ...حتی اگه یک ساعت گذشته بود نمی خواستی چایی می ریختی دور 

و   بددهنی 

یادت یک بار من داشتم رانندگی می کردم یک ماشین جلوم پیچید بهش فحش دادم یهو جا خوردی من خجالت کشیدم به خاطر اون فحشی که جلو تو دادم برای اینکه از خجالتم کم کنی تو هم فحش دادی با اینکه می دونستم تو آدم این حرفا نیستی 

امروز  لباسم جمع کردم لباس های خودت و  لباس هایی که برات خریدم (و تو یک بار هم نپوشیدی)  همون جا هستند وقتی برای آخرین بار به کمد نگاه کردم مثل یک جراحی موفقیت آمیز  بود کمد از وسایل من پاک شده بند بارونیم که افتاده بود برداشتم هیچ اثری از خودم جا نگذاشتم 

 با دستمال کمد هم گردگیری کردم  جات خالی بود بهم بگی وسواسی تو نبودی و نگفتی ولی من صدات شنیدم وقتی بوی عطر لباسات بهم خورد انگار کنارم بودی 

تو کشو ها  و هر چیز که به من ربط داشت برداشتم 

می خواستم تخت و روتختی ملافه  همه  رو  با یک بنزین از بین ببرم شاید اگه جلو چشم هام سوخته شدن اونا رو ببینم خاطراتم با تو هم از بین بره مثل مراسم تشیع جنازه وقتی خاک میرزن باور می کنی که اون رفته و تموم شده منم می خواستم همین کار بکنم  اون خاطرات بسوزن 

چقدر اون اتاق با اون پنجره اش دوست داشتم برگ های  درخت از حیاط طبقه پائینی می یومد جلو پنجره درخت گردو بود تابستونا چقدر گردو می کندیم یادته شاخه های درخت کوتاه کردی می گفتی برگ های درخت گردو خوب نیستن مریضت می کنن نباید کنارش بخوابی به خاطر این کارت باهات قهر کردم  می گفتم دستای درخت قطع کردی یک اتاق با پنجره بزرگ  نور ماه می یوفتاد توش با صفا ترین  اتاقی بود که تا حالا دیدم اولین باری که اومدیم خونه دیدیم  نقشه شو  دوست نداشتیم  ولی باز قبول کردیم 

فکر میکردم یک ساعت بیشتر طول نمیکشه ولی من از ساعت 2 بعد از ظهر تا 8 اونجا بودم اون صندلی  همون طوری رو زمین   صندلی که پام بهش گرفت و افتاد می تونستم برش دارم ولی این کار نکردم  روزی که میای خونه پس بدی  اون صندلی هست  یاد اون شب میوفتی با یک خونه بدون من و وسایلم 

 خودت اینو خواستی ....نمی تونم ....من فقط برای خودم زندگی نمیکنم  این کار با خانواده ام  نمیکنم تو هم خانوادت به من ترجیح دادی من و تو کاملن منصفانه واقعن به شکل زجر آور منصفانه با هم رفتار کردیم 


+ |نارین
من دلم اینجا سخت معجزه می خواهد
ممنون از دوستان عزیزم 

من اگه بخواهم برم مطمئن باشید حدا حافظی می کنم ولی قصد رفتن ندارم این مدت اتفاقاتی اوفتاد خوب حس خوبی نداشتم و بعضی خاطرات و لحظات بهتر که از ذهن پاک بشه تا اینکه ثبت کنم خونه خودم نبودم نمی دونم چرا تو گوشی دیگه نمی تونم تایپ کنم سیستم عامل  مک اینتاژ اگه کسی می دونه بهم بگه 

پدر رضا وقتی فهمید قصد دارم از تهران برم اجازه نداد بهم از رضا جلوی من قول گرفت هر موقع قصد اومدن به خونه داره قبلش تماس بگیره 

حدود دو سه هفته پیش  با هم درگیر شدیم البته اعتراف می کنم  من مقصر بودم  اول من رفتم  زدم تو صورت رضا  اونم  اومد دست من بگیر که تمومش کنم  که ماشالله مردی گفتن زنی گفتن زور و بازویی گفتن پرت شدم و بینیم شکست 

سریع رفتم بیمارستان بینیم جا انداختن منم در خواست دیه کردم 18 میلیون دیه بردیدن 

فعلن به خاطر همین شکایتی که کردم یک برگه برنده دستم 

با تمام این حرفا این درگیری ها این شکایت ها من هنوز رضا دوست دارم  هر روز با یک خاطره ام با رضا صبح شب می کنم 

بعضی وقت ها میگم بی خیال همه چیز دوباره همون زندگی قبلی  ادامه بدم ولی می گم خانواده ام گناه دارن حقشون این نیست 

رضا به خاطر من هیچ کاری نکرد هیچ قدمی برنداشت همش وعده سر خرمن می داد نمی تونم دیگه بهش اعتماد کنم زندگی من قمار نیست که  شاید ببازم شاید ببرم 

   تو خواب یادم نیست رضا رفته وقتی از خواب بیدار میشم یادم میاد رضا نیست دیگه رضا نیست حس بدی توصیفش سخت فقط در این حد که هیچ چیز دیگه برام جذابیت نداره 

فقط منتظرم این دوره این برهه هستم که  بگذره به حالت  روحی نرمال قبل خودم برگردم همون دختر سابقی که بودم 

همیشه از ده سال پیش می خواستم بینیم عمل کنم ولی ترس تو وجودم بینیم یکم ایراد داره بار ها خود دکتر ها بهم گفتن خانم حیف نمک صورتت از بین میره عمل نکن دیگه وقتی خود دکترا ( پولکی) میگفتن منم می گفتم بی خیال 

بماند که با همین بینیم چه مرد هایی  به زانو انداختم 

حالا که دیگه اینطوری شده باید برم عمل کنم البته میگن خوب میشه مثل سابق   فقط زمان میبره نمی دونم شایدم دوبار رفتم  دکتر  بهم گفت حیف عمل نکن منم منصرف شدم 




+ |نارین
زندگی 32
این هفته شاید به جرات بگم یکی از سخت ترین هفته های زندگیم بود

همش دودلی و تردید این کار درسته غلط با خودم  هر لحظه در حال کلنجار رفتنم

رضا هم که هر  شب راس ساعت میومد خونه پروسه کاری رضا اول التماس  می کرد بعد وعده خوشبختی و امید به من میداد  یک نگاه به من میگرد میدید فایده نداره بعد شروع به تهدید کردن بعضی وقت ناسزا گفتن دوباره التماس کردن و گریه زاری

هر شب سیکل رفتاری رضا بود

تصمیم به گرفتن وکیل داشتم به خود رضا هم پیشنهاد دادم جفتمون به یک وکیل وکالت بدیم که دیگه هر دو تامون نریم بیام

چون اولن من اصلن حوصله پله های دادگاه ندارم دومن از اونجایی که شانس بنده بسیار بسیار گل و بلبل هست هر لحظه ممکن آشنایی من ببینه

رضا هم وقتی دید التماس ها فایده نداره پاسپورت زبون بسته من برداشت با فندک می خواست آتیش بزنه یعنی بدبخت میشدم تا ده سال باید اداره گذرنامه میرفتم میومدم

منم رفتم تو بالکن رو صندلی وایسادم گفتم یا خودم میندازم یا پاسپورت بهم میدی البته به قدری مصنوعی بود که رضا جان خیلی ریلکس نسشته بودن می گفت بیا پائین بهت میدهم

خدا رو شکر آتیش نزد ولی از وسط  پاره اش کرد بعد آخرشم گفت کاری نداره ممنوع الخروجت میکنم

 

بعد از اون شب سر بگو مگو هامون هر شب گرگ به هوا داشتیم تو خونه همسایه ها اخطار بهمون دادن سر صدا تون زیاد ما چند شب آرامش نداریم

 همه مدارکم برداشتم  چون اعتباری بهش نیست میومد یکی دیگه آتیش میزد  منم از خونه رفتم خونه حودمون و فامیل اون هایی که رضا میشناخت که نمی تونستم برم پیدام میکرد  هر دفعه خونه  یکی از دوستان قدیمی

هر شب هم قایم موشک بازی می کردیم من خونه دوستام قایم میشدم رضا دنبال من میگشت

انقدر هم از رضا می ترسم از اونجایی که مهندس  خدای کامپیوتر بهم ایمیل زده بود میگفتم تو ایمیلش یک برنامه نصب می تونه چای من پیدا کنه با تبلت دوستم میرفتم دو تا اتوبان اون ور تر جواب ایمیلش می دادم

نوشته بود بیا سر خونه زندگیت قول میدم دیگه نیام قفل های خونه عوض کن فقط بیا تو اون خونه باش من خیالم راحت باشه منم براش نوشتم باید عادت کنی به بی خبری دو باره قاطی کرد صد تا ایمیل بعدش زد

از شرکتم بهم خبر دادن باید بیای این چند وقت اجازه گرفته بودن دوباره ازشون خواهش کردم بهم مرخصی بدن گفتن اگه نیای نیروی جدید میگذاریم جات من اگه برم  رضا مثل تله موش میاد من پیدا میکنه

شرکت یک شعبه دیگه داره تو یکی از شهر ها که  همیشه بالای ۴۰ درجه است    رفتم به مدیر خودم گفتم من تو چله تابستون بفرستید برم  اونجا فکش افتاده بود همه از شهرستان میان تهران من تو این هوا گرم که تو سر سگ بزنی از خونه بیرون نمیاد دارم میرم اونجا

یکی از دوستای من ایران زندگی نمکنه با شوهرش مشکل داشت پلیس به مرد اخطار داده بود اگه تا شعاع صد متری زن دیده بشی کارت با از ما بهترون

حالا نگاه کن تو رو خدا تو کشور ما من باید تا شعاع صد کیلومتری خودم گم و گور کنم دستش به من نرسه

فقط امیدم به بابای رضا  گفته درستش می کنم

دلم به حقوقی ماموریتیم خوش کردم میگم اشکال نداره حالا اون شهر گرم هست به جاش حقوق خوبی گیرم میاد

 

یعنی واقعن با این قوانین شمع و گل و پروانه که  برای زن ها داریم  علنن به عنوان زن هیج اختیاری از زندگیت نداری

مرد که جق داره تو رو طلاق بده ممنوع الخروج کنه بچه بگیره (خدا رو شکر این یک قلم بچه من ندارم )

حماقت محض  بدون شرط ضمن عقد حاضر بشی امضا کنی  عقدنامه


 

 

 

+ |نارین
زندگی 31
همسر یعنی هم اندازه ، برابر 

پدر همسر هم باید این  معنی بده یکی مثل پدر خودم 


+ تشکر ویژه از همه دوستان از ته قلبم از مهربونی های شما  متشکرم 


دیشب که خوابم نمی برد امشب نمی دونم دیشب دلهره داشتم چی میشه کی  یا هستن رضا چی کار میکنه همش فکر و خیال هایی که نمی دونستم چی میشه 

امشب که همه چیو فهمیدم الان چرا خوابم نمیاد دیشبم که نخوابیدم 

خیلی حقایق رو شد 

لباسمو از شب قبل آماده کرده بودم اونا رو تخت گذاشتم اتوش خراب نشه خودمم رو مبل خوابیدم 

با اینکه دیر وقت خوابیدم صبح زود بیدار شدم مانتو دوباره  اتو کردم بیگودی مو هامو باز کردم صبحونه فقط نسکافه خوردم اصلن هیچی از گلوم پائین نمیرفت 

احساس می کردم قرار خواستگار برام بیاد اون احساسی که وای اگه ازم خوشش نیومد چی داشتم 

هر یک دقیقه صد سال برام می گذشت نمی خواستم بی حوصله بد اخلاق بشم یک بار دیگه موهامو بیگودی پیچیدم لباسامو مانتو دوباره اتو کردم تا زمان بگذره منم عصبی نشم سرم گرم باشه تا بالاخره صدای کلید رضا اومد 

رضا هم عصبی بود شوخی های بیمزه میکرد منم بدتر از اون قسم اش دادم جون هر کی دوست داره با هم حرف نزنیم ولی مگه این رضا ساکت میشینه از هر دری حرف زد گفتم یک گوش در یک گوش دروازه بگذار هر چی می خواهد بگه جوابش نمی دادم   خودم کنترل می کردم عصبی نشم گفتم بگذار هر چی دلش می خواهد بگه بالاخره که خسته میشه 

پیشنهاد پدرش قرار  شد باغ خودشون  تو کردان بریم 

 یعنی وقتی رضا پیچید تو کوچه از ماشین پیاده شد در حیاط باز  کنه ماشین بیاره تو  به قدری استرس داشتم و دلهره حالت تهوع بهم دست داد دستام یخ  میلرزیدم خیلی سخت بود اصلن فکرشم نمیکردم  این حالت بهم دست بده 

پدرش اومد تو تراس با ماشین که اومدیم تو دیدمش وقتی رضا ماشین پارک کرد جرات پیاده شدن نداشتم  جرات تکون خوردنم نداشتم یکم طول کشید رضا فهمید در ماشین برام باز کرد دستم گرفت اورد پائین   چه لحظه بود دستام هنوز یخ بودن بی حس  پدرش اومد جلو چشم تو چشم شدیم  می خواستم دستم ببرم جلو  دست بدم گفتم ولش کن  فقط  سلام کردم 

پدرش جواب سلام نه اینکه نخواهد بده حالتی که جا خورده باشه فقط همین جور نگاهم می کرد با یک چشم های  نگران  سرش انداخت پائین با یک آهی گفت  بیا تو دخترم  گفتم الان هر کی ندونه فکر می کنه من چه بدبختیم 

ولی انقدر به دلم نشست گفت دخترممم احساس راحتی بهم دست داد جو خیلی سنگین بود رضا مثلن اومد یکم از اون حالت بیرون بیاره یکم شروع کرد باغ به من نشون دادن از کاراش حرف زد 

وقتی داشتیم میرفتیم تو یک توپ فوتبال دیدم نمی دونم چرا حس کردم توپ پسر های رضا است  دست خودم نبود دوباره حالم گرفته شد 

پدر گفت صبحونه خوردی گفتم بله ...اصلن نمی دونستیم در مورد چی باید حرف بزنیم حرفمون نمیومد یکم الکب حرف زدیم وقت بگذره جو بهتر شه 

ازم شروع کرد سوال کردن چند سالت شغل پدرت چیه از خانواده ام پرسید هر چی من جواب می دادم یک دستی روی صورتش میکشید نمی دونم عرق شرم بود چی بود بعد از هر جواب این کار می کرد 

سوال آخرم این بود که دفعه اول کی ازدواج کردی که من گفتم دختر بودم  خانواده ام بی خبر هستن 

دیگه پدرش قاطی کرد با رضا  هر چی از دهنش در اومد جلو من به رضا گفت هر چی من می خواستم آرومشون کنم  می گفتم حاج آقا حاج آقا  شما کوتاه بیا  بر می گشت می گفت من روم سیاه است تا الان فکر می کردم یک زن بیوه یا مطلقه گرفته  

آخرش پدرش گفت رضا یک کاری نکن ممنوع الارثت کنم 

وقتی رضا کلمه ممنوع الارث شنید دیگه این رضا بود اسپند رو آتیش داد بیداد ...اره همیشه دنبال بهونه می گشتی به من هیچی ندی همه برای علی و بچه هاش می خوای نه من دوست داری نه بچه هام عروسی برام نگرفتی برای علی فلان جا گرفتی تو خرید خونه بهم کممک نکردی نصف هزینه خونه علی دادی من ده سال قسط دادم .... گفت و گفت یعنی هر چی من نمی دونستمم فهمیدم چی به چیه تو فامیلشون 

آخرش خیلی دلم سوخت پدرش گفت هیچ وقت فکر نمی کردم پسرم این جوری تو روم وایسه 

یعنی خدا من گور به گور کنه باعث شدم رضا این جوری با پدرش حرف بزنه دلش بشکونه یا رضا چقدر ناراحت شد پدرش این حرف زد خیلی بد پدر مادر بین بچه هاشون فرق بگذارن رضا هم قلبش از پدرش شکست دیدم  کار خودم بلند شدم 

 رضا از ساختمون بیرون کردم  در بستم گفتم رضا تو برو که الان پدرت یا یک کاری دست خودش میده یا تو برو فقط جلو چشمش نباش 

گفت نه باید حقم بگیرم گفتم من خودم حق تو رو می گیرم نگران نباش نمی گذارم  پس بیا بریم گفتم نه من با پدرت کار دارم من و پدرت با هم میام تو برو 

مگه میرفت دو ساعت راضیش کردم و حرف زدم به داداش بدبختش هر چی می خواست گفت تا بالاخره رفت 

آخرشم به پدرش گفت دیگه نمی گذارم رنگ بچه هام ببینی رفت  اون گوشه  توپ برداشت 

حس ششمم دروغ نگفت می دونستم توپ اوناست 

خیلی حرف بدی زد و رفت دل پدرش  شکست من از نگاه های پدرش دلم می سوخت با غم به این حرف رضا نگاه کرد 

رضا که رفت از ظهر چند ساعتی گذشته بود پدرش از بیرون غذا سفارش داد دیگه حرفامون با هم زدیم 

همه گذشته رضا بهم گفت 

رضا قبلن بهم گفته بود قبل از فریبا شیرینی دختر خاله اش خوردن و نامزد بودن پدرش کامل بهم گفت 

یک سال قبل از فارغ التحصیل شدنش دختر خاله رضا هم پزشکی دانشگاه تهران قبول میشه رضا هم رتبه سه رقمی کنکور بوده و یکی از دانشگاه های سراسری تهران درس می خوانده 

مامان رضا و خاله اش تصمیم می گیرن این دوتا با هم ازدواج کنن نامزد می کنن 

پدرش می گفت تقصیر خانمم بود رضا میگفت نمی خوامش خانمم اصرار می کرد نه صبر کن مهرش میشینه به دلت صبر کن 

پدرش می گفت رضا می رفت و میومد می گفت مامان من نمی خواهمش مادرش می گفت درست میشه 

منم که حرف می زدم می گفت دخالت نکن 

رضا هم فارغ التحصیل که میشه میره سربازی کار دائم نداشته تدریس خصوصی تو خونه ها داشته که تو همین تدریس ها با فریبا .... که پشت کنکوری بوده اشنا میشه 

میگفت خانمم به فریبا میگفت رابطه ما دو تا خواهر با هم خراب نکن از زندگی رضا برو بیرون یک سال شیرینی همدیگر خوردن درست نیست اسم پسر من روش  همه می دونن 

تازه اونجا بود فهمیدم چرا یکی از خاله های رضا فهمید من و رضا عقد کردیم اومد با خوشحالی به من تبریک گفت نگو به خیال خودش فکر می کرده اومدم انتقام بچه خواهرش از فریبا بگیرم والله به این قبله قسم اگه من می دونستم رضا به من نگقت معلم خصوصیش بوده همون زمان که نامزد داشته 

پدرش می گفت سر همین من نتونستم عروسی خوب برای رضا بگیرم اونم بچه باجناقم بود درست نبود دختر بیچاره  اونجوری بشه و ما عروسی آنچنانی بگیریم 

هر چی هم به رضا گفتم رضا اینا وصله ما نیستن مادرش آدم نیست به گوش رضا نمی رفت که نمیرفت 

نمی دونم چرا همه از مادر فریبا بدشون میاد چی کار کرده مگه رضا همیشه میگفت خیلی دلم می خواهد مادر فریبا بفهمه داغی به دلش بگذارم که حالش جا بیاد پدر رضا هم ازش بدش میومد 

رضا اجمق بگو نامزدش دانشجو دانشگاه تهراان بوده یک پشت کنکوری بهش ترجبح داده خدا پدر جاسبی بیامورزه دانشگاه آزاد راه اندازی کرد من تونستم غول کنکور بشکونم 

تا دو سال با فریبا ارتباط نداشتن مادرش فریبا تو خونه راه نمی داده رضا خودش تنهایی می یومده می رفته که یک روز میاد میگه ما با هم نمیسازیم 

گفت منم دو تا دختر دارم به رضا گفتم اگه این دفعه بهم بزنی مردم میگن مقصر شماهایید که هیچ کس با هاتون نمیسازه خانواده مون زیر سوال می رن رو ازدواج خواهرات اثر می گذاره 

منم نمی خواستم بی عقلی های رضا رو ازدواج بقیه بچه هام تاثیر داشته باشه نگذاشتم طلاق بگیره تصمیم گرفتیم با فریبا رفت و آمد کنیم 

گفت الانم همینه من داماد دارم یک پسر دیگه دارم باید جلو رضا وایسم تا اونای دیگه هم بفهمن از این خبرا نیست 

بچه های رضا هم هستن اون دوتا آبروی ما هر اتفاقی که بیوفته فامیلی من روی اون بچه هاست به من بر می گیرده 

نه من نه خانمم به خاطر کاری که فریبا  با بچه باجناقم کرد دل خوشی ازش نداریم ولی الان زندگی دو تا بچه در میون نوه های ما 

گفتم پس تکلیف من چی میشه شما یک حرفی به رضا گفتید که هیج راهی براش نگذاشتید 

اونم رضایی که هر سال بدهی داره باباش بدهی هاش میده 

گفت همون رفتاری باهات دارم که اگر روزی برای دختر خودم اتفاق بیوفته توقع دارم پدر شوهرش رفتار کنه فریبا مثل دختر من 

گفتم من چی 

آه دختر باجناقم زندگی رضا گرفت از همون روز اول مثل سگ و گربه با هم بودن الانم که این جوری کرد نمی خواهم آه تو دیگه پشت سرش باشه نمیگذارم با دلخوری بری 

 گفت از رضا  همون موقع پرسیده می خوای چی کار کنی گفته هیچ کدوم طلاق تمی دهم شما هم زن دوم من بپذیرید باهاش رفت و آمد داشته باشید 

ما هم نمی تونیم این قبول کنیم فریبا هر چقدر هم اولش بدی کرد ولی همه جور با جیب رضا ساخت و زندگی کرد الان رضا به این جا رسونده این که دیگه جلو چشمم  نمی تونم این دروغ به عروس و نوه هام بگم 

راستش منم نمی تونم این حرف رضا قبول کنم خانواده ام نمی پذیرن به هیچ وجه 

خودمم آرزو دارم 

یادم نمیره یکی از دوستام عروس شده بود بهم گفت اگه بدونی دامن عروس با این تور هاش چه کیفی داره حاضر بودم همه داراییم بدم فقط برای یک بار تجربه کنم اونایی که دخترن حداقل امید دارن به این آرزوش میرسن نه اینکه رضا بگه برو بابا خسته کننده ترین روز زندگی آدم 

هزار تا آرزو  دیگه هم دارم مردم انقدر حسرت داشته های دیگرون خوردم 

پدر ش یک حرفی بهم زد اگه اونی که میگه  باشه قول یک چیزی بهم داده (نمی خواهم بنویسم چون مربوط به من نیست مربوط به خانواده رضا ست.... نمی تونم ....سوال نکنید لطفن ) 

اگه اون  حرفش صحت داشته باشه مجبورم قول پدرشوهرم قبول کنم برم دنبال زندگیم 

همه چی رضا قبول کردم ولی این دیگه نمی تونم 




+ |نارین
زندگی 30

نزدیک غروب بود تلفن زنگ خورد رضا بود منتظرش بودم از صبح تازه دیر زنگ زد

عصبانی وقتی صداش می شیندم و حرفاش شنیدم برای اولین بار ازش ترسیدم واقعن ترسیده بودم می خواستم در قفل کنم و چراغ ها رو خاموش و تلفن و گوشی رو هم قطع ولی یک لحظه پیش خودم گفتم الان این کار بکنم فردا چی روزهای دیگه چی من خودم قبل زنگ زدن اماده این طوفان کرده بودم برای همین منتظرش شدم بیاد 

تو اتاق خودم بودم دستام یخ یخ بود صدای کلید در اومد بعد هم صدای محکم بسته شدن در

منم کم نیوردم اومد بیرون با حالت شاکی این چه وضع در بستن رضا حرف نمیزد همینش خیلی من می ترسوند پیش خودم می گفتم سگی که واق نمی کنه گاز می گیره الان رضا است 

 ای کاش  یک لباس آستین بلند می پوشیدم الان که  کار به کتک کاری بکشه حداقل   خیلی دردم نمی گرفت زن نیستم اگه بگذارم دست روم بلند کنه 

گفتم رضا دست زدی به من نزدی بلایی سرم بیاری همین فردا می رم پزشک قانونی برات پرونده تشکیل میدهم  مییام شرکت پیش آقای فلانی پرونده همه چی بهش میگم 

دیشب به بابات گفتم اذیتم کنی به زمین و زمان میگم انگشت نمای عام خاصت می کنم

 احمق کی من دست رو زن بلند کردم که دفعه دومم باشه لباس بپوش بابام می خواهد ببینتت 

گفتم خوب میوردیش اینجا 

گفت نمی خواستم آدرس خونه یاد بگیره 

اصلن نمی دونستم چی بپوشم می خواستم به رضا بگم بیاد کمکم کنه بگه چجوری بیا می دوستم کمک نمی کنه اصلن حوصله نداشت 

کارد می زدی خونش در نمی یومد 

یک مانتو بلند سیاه از چمدون پیدا کردم تا اتو کنم یک ارایش آروم هم کردم فقط یکم قیافه ام رو بیاد نگه این تحفه چیه با این قیافه گرفتی یکم جلو موهام سشوایر کردم صدا  رضا در اومد عروسی که نمیریم زود باش 

دل تو دلم نبود اصلن فکرشم نمی تونستم بکنم می خواهم بابای رضا ببینم از صبح هم هیچی نخورده بودم دل ضعفه هم داشتم شکلات ریختم تو کیفم فقط غش نکنم 

دستام بازم یخ بود با رضا هم که نمیشد حرف زد کجا میریم  ا

هوا تاریک بود رضا هم با باباش قرار گذاشت  بیاد دنبالش که سوار ماشین بشه با هم بریم 

حالم خیلی بد بود احساس غربت کنار رضا داشتم اصلن می گفتم این مرد کیه  من کجا دارن میبرن واقعن ترسیده بودم رضا از هر آدمی برام غریبه تر بود  انگار نمیشناختمش 

ترافیک هم بیداد کرده بود همین جور ماشین ها کنارمون رد می شدن  بوق بوق خوشحالی نصف تهران انگار جشن گرفته بوودن همه تو ماشین ها می رقصیدن فلاشر زده بودن صدای اهنگ خنده 

فقط از ماشین ما هیچ صدایی در نمی یومد رضا می گفت تو همه چیو خراب کردی برنامه های من ریختی به هم

رضا چرت میگه تا صد سال هیچ کاری هم نمی کرد 

ترافیک وحشتناک بود یکم به ماشین های دور برم نگاه می کردم از شادی مردم یکم حالم بهتر شد خیلی دیر شده بود با این ترافیک تخمین زدیم دیر میرسیم بعد تا حرف بزنیم برگردیم صبح شده قرار کنسل کردیم 

به رضا هم گفتم با این اخلاقت لازم نکرده بیای دنبالم  هر موقع وقتم آزاد بود خودم با پدرت قرار می گذارم تو هم هر موقع فهمیدی چطوری باید با زنت رفتار کنی می تونی بیای 

برج زهر مار بغل من نشسته بود به دیگران  غبطه خوردم همه انقدر شاد و خندون من این جوری 

قشتگ دو ساعت نیم  تو ترافیک بودیم اتوبان بسته بود دیگه نمی دونم رضا کی رسید خونه 

منم از خستگی این همه استرس که داشتم رو مبل با همون لباس خوابم رفت 

خودم با پدرش تماس می گیرم یک جای درست حسابی باهاش قرار می گذارم سنگامون وا می کنیم 

خودم بی ارزش نمی کنم من این جوری ببره پیش پدرش 

همون بهتر که نشد ارزش و شخصیتم حفظ شد 



28 خرداد نوشت :

 تبریک به همه فوتبال دوستان 

به همه میهن دوستان 

هورا 

اول تیر نوشت :

 الان ساعت از 12 گذشته و من همچنان بیدارم و خوابم نمیاد فردا ظهر با پدر شوهرمان قرار داربم به هر کسی هم که زنگ می زنیم حرف بزنم وقت بگذره جواب نمیده حالا همه اینا به کنار شاید من در حال مردن بودم شما ها نباید جواب بدید دوست هم دوستای قدیم به خدا

از 28 خرداد ماه بگوییم که همراه یکی از دوستان در هنگام بازی ایران و کره جنوبی ملعون به مطب یک پزشک زیبایی رفتیم تا رسیدیم مطب هی دیدیم هر کی میره تو به پنج دقیقه نمیکشه میاد بیرون 

به دوستم گفتم یعنی دکتر چه شکلی این همه پول ویزیت بده بعد سریع بیا بیرون خلاصه از اون جایی که همیشه شانس ما قابل تعریف و یک سور به جناب اقای مورفی زدیم قرار بود نوبت ما بشه که اولن فوتبال شروع شد و ثانین همون دقایق دختر خانم جوانی  بدون نوبت وارد اتاق دکتر شدن و در قفل کردن زنش بود دخترش بود هر کی که بود دو ساعت ما رو کاشت 

هیچی دیگه توفیق اجباری نشستیم دور هم تو مطب فوتبال دیدیم

 تا یک ساعت اول تو  فوتبال  خبری نبود  ایران هم که همش دفاع میکرد صدایی هم از هیچ کس در نمیومد به دوستم می گفتم حداقل تو از سوراخ در نگاه کن گزارش بده 

تا بالاخره ایران گل زد دکتر از مطب اومد بیرون چشممون به جمالشون آشنا شد دیدیم انقدر ها هم ترس نداره 

خلاصه فوتبال تموم شد صدای بوق بوق مییومد ما هم چون پول ویزیت داده بودیم دو ساعت هم کاشته شده بودیم مجبور شدیم بریم  پیش دکتر 

دوستم مشکل خودش گفت من همین جوری تنها نباشه رفته بودم دکتر هم به من یک نگاه کرد گفت شما برای عمل بینی اومدید به جان خودم اگه می گفت کره یک هیچ ایران برده انقدر ناراحت نمیشدم که این حرف بهم زد 

من هم دیدم سنگ مفت گنجیشک مفت گفتم آقای دکتر باید عمل کنم؟ گفت آره خیلی بهتر قشنگ تر میشی 

گفتم خوب حالا چقدر شما می گیرید 

نگذاشت نه برداشت 25 میلیون 

کف و خون قاطی کردم اساسی بابا نامروت حداقل بگو 10 میلیون نه سگ خور 15 میلیون از کجا در آوردی 25 

یک فیلم بود اسمش دختر یک میلیون دلاری بود منم عمل می کنم دماغ 25 میلیون تومنی میشم فیلمو میسازن

تازه همون جا بود فهمیدم چرا هر کی میرفت مطبش سریع میومد بیرون یک قیمتی بهشون می گفت آمپر می سوزوندن 

شوهرم شوهر های متخصص زیبایی  ... یعنی خوشبخت 

به شوهر گرام زنگ زدم جشن ملی بهش تبریک بگم میگه اگه راست میگی اسم دو تا بازیکن تیم ملی بگو خیلی فوتبال دوستی 

هیچی یواشکی در جشن ملی شرکت کردیم

یعنی قر تو کمر ملت همیشه در صحنه فراوون بود نمی دوستن کجا بریزن 

فردای جشن ملی نمی دونم چرا افسردگی گرفته بودم ... 

جاتون خالی یک شاخه گلم از طرف خودم و دوستان به یکی از دوستان  نیرو انتظامی دادم تمام دلخوری ها حل بشه 

چون چند روز پیش پشت چراغ قرمز بنده جریمه کردن به دلیل آواز خواندن 

هر چی گفتیم کجای قانون گفتن آواز خواندن پشت چراغ قرمز جریمه داره... نوشت که نوشت 

اولش همچین ززد به شیشه به تنها چیزی که فکر نمی کردم جریمه بود گفتم عجب دل عاشقی داره دانلود آهنگ ازم می خواهد .... تو رو خدا چقدر من آخه می تونم ساده باشم 

خلاصه خاطره یی برام ساختند تا هر وقت صدای سیروان گوش کنم یاد ... بیوفتم 


.

همه وقتی قرار  برای اولین بار پدرشوهرشون ببینن انقدر بی خوابی به سرشون میزنه جفنگیات سر هم می کنن یا فقط من این طوریم 





ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
زندگی 29

در طی یک عملیات انتحاری با پدر رضا تماس گرفتم و همه چی گفتم دیگه صبرم سر اومده بود دلیل خاصی هم نداشت 

بارها به رضا گفته بودم به پدرش میگم حتی همون موقع که غیب شده بود رفته بود زیر زمین می خواستم به پدرش زنگ بزنم ولی خودش سر و کله اش پیدا شد تماس نگرفتم 

 حدود چند ماه پیش رضا یک ماشین به جای طلبش گرفته بود ماشین اورد آپارتمان من گذاشت منم جاهای نزدیکی که می خواستم برم مثل باشگاه یا خرید های کوچیک با اون ماشین می رفتم بماند که ماشین گنده بود منم سر پارک کردن زیاد به جدول می زدم ولی دستم بود به رضا می گفتم نفروشش حالا من دارم استفاده می کنم دیگه 

ولی از اونجایی که همیشه همه چی برای من برعکس جالب سال به دوازده ماه کسی مزاحم من نمیشه اون وقت یک بار داشتیم می رفتیم بنزین بزنیم رضا هم خسته بود صندلی داده بود عقب دراز کشیده بود ماشینم شاسی بلند رضا کلن دیده نمیشد منم پشت فرمون بودم یک ماشین کوروک اومد یک عدد  جوان بیشعور همین جور نه یک بار نه  دو بار مدام برای من چراغ می زد آمار می داد منم اصلن محلش نمی دادم هی تو دلم بهش فحش می دادم  گور تو گم کن 

رضا فهمید صندلیشو بلند کرد پسر دید من با شوهرم هستم گازشو گرفت رفت رضا هم گفت نه این ماشین مناسب تو نیست مزاحمت می شن 

حالا بیا ثابت کن مردم شعور ندارن چرا من چوبش باید  بخورم 

یک بار دیگه هم یک خط افتاد رو ماشین رضا هم بهونه کرد دست فرمونت خوب نیست حیف ماشین خیلی شیک ماشین فروخت

 کلن عادت داره همیشه با احساسات من بازی می کرد از قدیم و ایام 

بعد از اینکه  برگشتم پامو کردم تو یک کفش  به رضا می گفتم تکلیف باید روشن کنی رضا هم رفت دوباره همون مدل  ماشین گرفت سوئیچشم داد و ماشین گذاشت تو پارکینگ که مثلن دهن من ببنده 

منم لج کردم سوار ماشین نمیشم چون اون موقع خیلی دلم شکست من اون ماشین دوست داشتم ولی رضا گوش به حرفم نداد فروخت

رضا هم تو این مدت نیاز به پول داشت یک روز  دوباره اومد  سوئیچ بگیره  گفتم می خوای بفروشییش گفت اره منم سوئیچ بهش ندادم گفتم این مال من 

بهم گفتی قول دادی که این ماشین مال منه  نباید بزنی زیر قولت ..التبه قصدم واقعن ندادن ماشین نبود می خواستم بدونم رضا به جز این سرمایه  دیگه هم داره یا نه 

اگه راحت قبول می کرد معلوم میشد فقط زورش به من می رسه تا کم میاره از من مایه می گذاره اگه التماس می کرد معلوم میشد واقعن چیز دیگه نداره و راه دیگه نداره 

فقط قصدم آزمایشش بود رضا هم شروع کرد دوباره می خرم برات منم گفتم این ماشین دوست دارم برو همه فکرت بکن ببین می تونی از یک جای دیگه جور کنی اگه نشد  دقیقه نود بیا سراغش  این ماشین گزینه آخرت باشه نه اینکه هر دفعه کم میاری اولین جا  میای پیش من 

یک چند روز هم از رضا جان خبری نبود تا بالاخره زنگ زد گفت حل شد 

فهمیدم مشکل پدرش قرار حل کنه منم گفتم پدر به این خوبی که پسرش  نجات میده پس می تونه این مشکلش هم حل کنه 

منم یک ساعت خاص که می دونستم رضا کجاست کنار پدرش نیست بهشون زنگ زدم و همه چیو گفتم 

بله 

اول که باور نمی کرد ... همچین می گفت رضاااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟ رضا مااااااااااااااا؟

هر کی ندونه انگارر یک آدم عقب افتاده است 

منم می گفتم اره همین رضا خود شما 

یک سری مستندات موثق بهش گفتم 

 بیچاره آخرش دیگه حرف نمی تونست بزنه زبونش بند اومده بود ...باورش نمیشد 

فکر می کنم هنوز هم باور نکرده می خواهد از خود رضا بپرسه مطمئن بشه 

چون آخرش گفت  من حرفای رضا هم باید بشنوم 

رضا تا الان باهام تماس نگرفته نمی دونم پدرش بهش گفته یا نه 

من به دو دلیل این کار کردم 

اول اینکه مرگ یک بار شیون یک بار اگه رضا نمی تونه بگه من جراتش دارم 

دوم من باید بفهمم رضا در مورد این قضیه چه واکنشی در مقابل خانواده اش داره چون حانواده من به احتمال صد در صد مخالف هستن و به هیچ وجه زیر بار نمیرن و من باید مبارزه کنم واقعن باید بدونم رضا هم به خاطر من حاضر مبارزه کنه یا فقط من باید این همه فداکاری تحمل کنم 

اگر اون به خاطر من حاضر به هر کاری بشه اون وقت  منم به خانواده ام می گم پی همه چیزو به تنم می مالم 

و اگر خلاف این ثابت بشه  دیگه نمی دونم چی پیش میاد




+ |نارین
زندگی 28
دوران دانشجویی به خاطر خشک بودن رشته تحصیلیم ( رشته دانشگاهی من جز خشک ترین رشته مهندسی ) به هنر خیلی رو آوردم می خواستم یکم اون درس های سخت برام شیرین تر بشه البته تعریف از خود نباشه استعداد هم در زمینه های هنری بالاست اگه انقدر القاب تو کشور من مهم نبود فکر کنم دانشگاه  هنر انتخاب می کردم 

توی یک کارگاه عکاسی عضو بودم و یک بار با  بچه های کار گاه رفتیم جاده اسالم به خلخال ...محشر ... یک تیکه از بهشت ....اگه یک روز یه عمرتون مونده حتماً این جاده برید  شنیدید میگن 100 کتاب قبل از مرگ باید خواند منم به شما می گم یکی از جاهایی که قبل از مرگ باید دید یکی این جاده یکی هم جنگل های ابر 


این روزها زیاد دنباال کار می گشتم تا بالاخره یکی از دوستام بچه های دانشکده معرفی کرد که  شرکت زدن اونا من می شناسن منم اونا رو می شناسم قرار شد یک روز برم برای مصاحبه 

منم مثل زن هر زن احمقی اول به شوهرم گفتم که آره دو نا پسر تر گل و ور گل هم سن خودم همکلاسی بودیم  شاگرد اول دانشگاه بودن الان یک مدتی شرکت زدن  منم قرار برم پیش اونا کار کنم 

شوهرم در یک کلمه اعلام کردند ...بی خود 

با کلی بهونه که فسیل شدم اگه کار نکنم مجبورم برگردم قبول کرد البته با من باید می یومد شرایط و محیط کار و کارمندا شرکت می دید خدایی نکرده پسر جوون مجرد اونجا کار نکنه 

نمی دونم  رضا چرا به هر کی میرسه روشنفکر فقط برای من طالبان 

رفتیم شرکت با رضا قرار گذاشتیم در مورد ازدواج حرفی نزنیم چون تقریبا نصف بچه های دانشکده اونجا کار می کنن و نمیشه چیزی گفت همین حرف باعث شد که رضا بیشتر بهونه بگیره 

آخه همه اونجا همدیگر میشناسیم اون وقت من بگم ازدواج کردم یکی از اونا بگه کی چرا ما رو دعوت نکردید عکساش کو چه بی خبر ....از اونجایی هم که آقا رضا همیشه آن لاین تشریف دارن هر موقع صداش می کنی دو دقیقه میاد بچه هاش و زندگیش هیج وقت بهونه نمی کنه و همیشه با من ....یک بار خواستن مثلا دعوت کنن اون وقت من چی باید می گفتم باید بگم نه الان بچه اش امتحان داره نشد بیاد یا مثلاً با خواهر زناش فلان جا بودن نتونست بیاد ...توقع هایی داره ها 

سر لباس پوشیدن من جر و بحث داشتیم ، منم بهش گفتم به شعورم توهین نکن خودم می تونم تشخیص بدم چی بپوشم چی نپوشم ...  قرار شد بگیم نامزدیم ... من هم گفتم ...فک بچه ها اومد پائین باورشون نمیشد 

می گفتن ما فکر می کردیم با برادرت اومدی یا یکی از آشناهاتون ...به همه چی شبیه به جراینکه  نامزد تو باشه 

 گفتم تو رو خدا جلوش نگید این حرفا رو .... رضا هم که انگار اومده بود مجلس ختم نه چیزی می خورد نه حرف می زد فقط اگه زیاد من می خندیم  با اخم به من نگاه می کرد  ...انقدر جلوی همه ازش تعریف کردم گفتم سوپروایزر فلان بخش تو فلان شرکت  دیگه آخراش یکم یخ رضا باز شد یک نمه لبخند زد 

رضا هم گفته صبر کن بهشون جواب نده من خودم یا تو شرکت خودمون یا یک جا دیگه برای تو کار خوب پیدا می کنم  بعد از یک مدتی مدیر فلان بخش هم بشی .... نمی دونم رضا بعضی وقت ها من چی حساب می کنه آخه من چجوری می تونم تو اون شرکت  یا امثال اون  شرکت  مدیر بشم اونم با شش ماه سابقه کار در حد کارآموز 

مگر اینکه مثل رفیقش آقای کارشناس با دختر یکشون ازدواج کنم صدق سر اون به یک جایی برسم 

تو این مدت هم من با رضا قهر زیاد کردم به خاطر عروسی یکی از نزدیکان  فعلاً مجبورم سکوت کنم تا این عروسی فامیلمون بگذره   تو این مدت هم زیاد با رضا نبودم 

اگه قرار بود  رستوران رمانتیک  برویم و شام رمانتیک بخوریم  یا فیلم رمانتیک ببینیم یا یک گردش رمانتیک بریم از اونجایی که می دونستم بعد از همه این رمانتیک ها یک شب رمانتیک هم باید داشته باشیم سر چیز های کوچیک دعوا راه می انداختم و قهر می کردم نمی خواستم باهاش رابطه رمانتیک برقرار کنم (منظورم امیدوارم متوجه بشید )  نمی خواستمش نه اینکه رضا نخواهم خسته شدم از اینکه رابطه  ما فقط همین احساس رضایت درونی از خودم ندارم  دست خودم نیست یک حس تو ضمیر ناخودآگاه 

بعد از چند بار که شوهر جان رو نخواستم اونم  دیگه درخواست نمی کرد 

بعضی وقت ها می گفتم نکنه  رضا ناراحت شده دیگه من نخواهد می رفتیم بیرون بند کفشم باز می شد خوب تو مکان عمومی نمی تونستم دولا بشم  از شوهر جان خواهش می کردم  ببنده 

رضا هم فکر می کرد غیر مستقیم منظور دارم دوباره مییومد سمتم منم مطمئن میشدم هنوز من می خواهد ولی از اونجایی که من حس خوبی  ندارم دوباره روزی از نو و سر یک موضوع قهر می کردم 

تعطیلات رضا گفت اجمعین دارن میرن اطراف تهران ویلای عموش  پیش خودم فکر می کردم تا آخر هفته رضا نیست تعطیلات را در تنهایی خودم غوطه ور هستم 

تو یکی از همین شب های تعطیل آخر شب بود صدای کلید رضا شنیدم اومد تو منم هاج و واج این چرا بی خبر اومد اونم این وقت شب مگه نگفته بود ویلاست فهمیدم آقا پارانوئید دارن 

انقدر بهم بر خورد من این همه سختی و تنهایی دارم تحمل می کنم اون وقت این می خواهد مچ من بگیره توقع نداشتم جواب سختی هام این طرز فکر باشه همون جا جلو در داد و بیداد جیغ و گریه کلاً من وقتی عصبانیم دو تا آپشن گریه و جبغ با هم انجام میشه طرف مقابل هم اگه من بشناسه می دونه باید صبر کنه من جیغ هام تموم شه برم یک نیم ساعتی گریه کنم بعد از اونجایی که فشارم افتاده و سینه خیز به سمت یخچال در حرکت هستم جلوم بگیره اون  وقت حرفش بزنه 

چون تو اون لحظه که دارم جبغ می زنم گریه می کنم اگه یک حرفی بزنه  یکم بیشتر ناراحت شم کار به شکستن وسائل خونه میکشه وشایدم به سمت خودش پرتاب شه و از اونجایی که  کسی که نمی خواهد کار به اون جا بکشه باید سکوت کنه 

رضا هم صبر کرد من جبغ هام که تموم شه رفتم تو اتاق گریه کنم  خوابم رفت نکته خوبش این بود که بدون آرام بخش خوابیدم اون شب شاید چون اون شب مطمئن بودم رضا پیش اون نیست با من 

صبح هم که بیدار شدم رضا نون خریده بود البته از نوع باگت   بهش گفتم برای چی این کارا می کنی همین جوریش هم داره بهم سخت میگذره حالا هر روز صبح بیدار میشم میگم اگه رضا اینجا بود الان صبحونه آماده کرده بود 

رضا هم میگه من که همیشه برای تو نون می گیرم کلاً رضا تو این مورد  عدالت رعایت می کنه اگه برای اون خونه نون بگیره برای منم میگیره یا اگه من ازش بخواهم برای اون خونه هم می گیره  نمی دونم این صف نونوایی چی داره تنها جایی که عدالت رعایت می کنه شاید تنورا رو می بینه یاد آتیش جهنم می افته منقلب میشه

ولی این کاری که چند شب پیش کرد باعث شد که من هر جا دوست داشته باشم کار کنم اگه یک بار دیگه از  این طالبان بازی از خودش در بیاره منم می دونم چی کار کنم حدااقل  سبب خیر شد البته بماند که بزرگ ترین توهین به من بود ولی فهمید که این خودش که پارانوئید داره 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
روزهای قبل از ازدواجم
سریال اوشین تا وقتی که بچه بود خوب بود سانسور نداشت از وقتی که بزرگ شد رشته داستان به نظرم بهم ریخت رفتم کل اینترنت زیر و رو کردم بالاخره داستان واقعی فهمیدم

شاید توی یک پست کامل نوشتم و نقدش کردم 


تو پست قبلی ازتون پرسیده بودم شما کی مقصر می دونید هر کسی هم بنا به دلایل خودش گفته بود حالا می خواهم نظر خودم بگم من کی مقصر می دونم 

نه ماه قبل از اولین دیدار من با رضا 

من یک موسسه می رفتم اونجا یک معلم داشت  با ظاهر و موقعیت خوب  

تمام دختر های اون موسسه از کوچیک تا بزرگ در حسرت این آقا بودن و رقابت تنگاتنگی هم بینشون بود منم از این آدم ها مستثنی نبودم 

یادمه اولین باری که دیده بودمش شبش تولد دوستم بود اومد دنبالم تا در ماشین باز کردم بلند گفتم من شوهر آینده امروز دیدم 

همه بهم میگفتن رویا پردازی نکن تو واقعیت زندگی کن این همه دختر منم تو رویا هام با این آقای "ف" زندگی میکردم 

همه دختر ها تو موسسه از اون حرف می زدن از دستشویی  گرفته تا هر جا که بگی حرف این آقا بود 

روز ها میگذشت تا اینکه من سر کلاس متوجه شدم نگاهش به من متفاوت با بقیه اولش فکر می کردم خودم توهم زدم 

بعد کم کم دیدم نه جدی ... اون دختر خوشبخت منم .... از هر بهونه استفاده می کرد با من حرف بزنه و جلب توجه کنه من بهش نگاه کنم 

میرفتم سر کلاس اگه اخمام تو هم بود میومد جلو چی شده چرا ناراحتی ... اگه تیپ جدید میزدم میود جلو می گفت یعنی من حواسم به تو هست امروز یک مدل دیگه اومدی 

و خیلی اتفاقات دیگه یک بار یادمه مسابقه بود سر کلاس و باید رای می گرفتیم و اون کسی که بیشترین رای می اورد برنده بود نهایت تلاشش کرد که من ببرم 

دو روز در هفته کلاس داشتم با چه عشقی صبر میکردم تا اون روزها بیاد 

اون معلم ما بود تو اون موسسه تا بالاخره آخر ترم با یک بهونه شماره من گرفت 

نکته جالب اینجاست که اونم حدود 12 سال از من بزرگ تر بود البته مجرد  نمی دونم چرا از مردهایی که باهام اختلاف سنی دارن خوشم میومد 

شاید به خاطر اینکه دنبال پدرم می گشتم .... نمی دونم 

دیگه ترم بعد معلمم نبود ولی هر دفعه که تو راهرو همدیگر میدیدم قلبامون تند تند می زد و یک ساعت با هم حرف می زدیم از من می پرسید و از خودش و خانواده اش می گفت 

تا یک شش هفت ماهی گذشت 

من اون موقع ها تو فکر زدن یک شرکت بودم و اطلاعات زیاد در مورد اون شرکت کسب کرده بودم تو تلفن هایی که با هم داشتیم اونم فهمید از این همه اطلاعاتی که من در مورد یک شرکت دداشتم تعجب کرده بود در واقع قرار مون این شد که با هم شرکت بزنیم و چون اون شرکتی که من می خواستم بزنم به مدرک دانشگاهی اون نیاز بود قرار شد که شریک بشیم و حرفایی بین من اون زده میشد حرفای جدی بود 

من عاشقش نبودم ازش خوشم می یومد 

دو ماه قبل از اشنایی من با رضا 

اون ترم 20 واحد برداشته بودم خوشحال که ترم دیگه هم درسم تموم میشه راحت میشم یا شرکت میزنم با آقای "ف" یا می رم پیش مامانم 

قشنگ یادمه 

یک روز از دانشگاه برگشته بودم تو دانشگاه هم یکی از این دختر های بدبخت کلاسم خدا زده بود پس گردن یک پسر فلک زده باهاش ازدواج کرده بود عکس های عروسی بی کلاسش آورده بود دانشگاه به همه نشون داد به جز من و تیکه هم می نداخت فقط متاهلا ...عقب افتاده بود بیچاره ....

منم گفتم خدا رو شکر ازدواج نکردم مثل این دختر های بشم اومدم خونه تلفن زنگ خورد زن داییم برای یک آقا پسری من معرفی کرده بود که مامانش هفته آینده بیاد من ببینه 

مادرش هم شغل پسرش اون جور که باید می گفت نگفت تو لفافه یعنی نه دروغ گفته باشه نه راست به یکی از دوستام گفتم اون بیچاره از ازدواج شانس نیاورده و خیلی نگران شد که نه الان زود برای تو صبر کن ببین چه موقعیت های بهتری میاد عجله نکن 

خلاصه که بیچاره خیلی نگران بود تا اون روز اومد منم صبحش رفتم آرایشگاه و بعد از ظهر مامانش با تاخیر اومد گفته بود سه چهار اومد قرار بود فقط خودش باشه و پسرش نیاد من راستش خوشم نیومد 

قدیدما یک بار تو خواستگاری دختر دائیم بودم دختر دائیم گفته بود من صدا کنید بیام منم گفتم منم صددا کنید

مثل این دختر های قاجار صداشون می کنن از تو پستو می یان ( دفعه اولم بود خوب )

مامان پسر هم فکر کرده بود من ناراحت شدم این جوری رفتار کردم به هر حال مادرش با یک نگاه من پسندید کاملاً مشخص بود و منم فهمیدم 

من تو اون جلسه شغل اصلی پسر فهمیدم راستش من از این شغل خوشم نمیاد ولی همه گفتن حالا برو دیگه چیزی ازت کم نمیشه 

 از هفته بعد زنگ پشت زنگ قرار با پسر برای آخر هفته شد 

اصلن نمی خواهم یاد آوری برای خودم بشه فقط در این حد که ما تو همون جلسه اول بهم علاقمند شدیم و هر روز  عشقمون بیشتر میشد همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت 

شریک زندگیم پیدا کرده بودم اونم  همین می گفت و با هم خوشبخت و شاد بودیم  همدیگر نیمه گمشده هم می دونستیم تو همه شرایط می خواستیم با هم باشیم 

فقط یک مشکل بود( البته از نظر من و اون مشکلی نبود) ولی خانواده اون بخصوص نمی پذیرفتن 

من  از یک خانواده بی حجاب  ولی مادر اون چادری اکثر فامیلاشون سردارای س پ ا ه  بودن 

بدای زندگیمون برنامه ریزی می کردیم

 یک حس جدید قشنگ بود با اون دنیا یک رنگ دیگه بود  انگار مدت ها بود می شناختمش از ته قلبم می خواستم خوشبختش کنم اون همونی بود مدت ها منتظرش بودم 

چند تا از صمیمی ترین دوستام می دونستن خانواده ام زن دائیم و معرف ها  

تا یک روز دیگه اونا زنگ نزدن 

 هر چی من پیغام دادم حداقل دلیلش به من بگن .....نگفتن ......هیچ کس 

نمی دونم شاید فکر می کردن من ناراحت میشم دلیلش به من هیچ وقت نگفتن تا همین الان الان  

خودم با این شعر سهراب سپهری دلگرم می کردم 

زندگی فهم همین نفهمیدن هاست 

این موضوع همیشه نقطه مبهمی تو زندگی من موند 

دنیای برای من سیاه شد انگار از یک ساختمون 100 طبقه احساسات من کوبیدن زمین باورم نمیشد 

 با احساساتم این طور یک مادر و پسر بازی کردن اون اگه من می خواست باید جلوی مادرش می ایستاد مثل همه پسر های دیگه که به خاطر دختری رو در روی خانواده هاشون وایسادن 

باورم نمیشه اون همه عشق الکی نبود 

تو  اون ترم از 20 واحد فقط 10 واحد پاس شد  ناراحتی من رو درسم تاثیر گذاشت دکتر "ف" از دست دادم وقتی با پسر بودم خودش فهمید برام آرزوی خوشبختی کرد  و با اصطلاح انگلیسی بهم  اس ام اس زد و گفت اون  یکی خوش شانس ترین مرد هاست 

احساس می کردم جلوی اونایی که می دونستن آبروم رفته تحقیر شدم انقدر مغرور بودم که به روی خودم نمی یوردم تو تنهایی خودم اشک می ریختم 

اصلن نمی گذاشتم کسی از قلبم با خبر بشه الکی ازشون ایراد می گرفتم می گفتم بهتر که نشد خودشون فلان بودن ال بودن بل بودن ولی قلبم از جا داشت کنده میشد 

نمی تونستم با دوستام مواجه بشم ...بهشون چی می گفتم به چه دلیل برام گرون تموم شده بود  

تو خونه خودم حبس کردم فقط اینترنت همه زندگیم بود تا اینکه یک روز دو تا آنتی ویروس با هم نصب شد  ویندوز دیگه بالا نیومد 

و  من با رضا تماس گرفتم 


این حرفا برای اولین دیدار های من با رضا یک وبلاگ اون موقع ها داشتم تمام لحظاتم می توشتم این حرفای اون وبلاگ 

این دفعه برای چی باید برم دنبالش یک تلفن بزنه دیگه 


حیف که زن داره تو این اوضاع بهترین مسکن  برام 


هر موقع با آقای ... ( جالب اینجاست که من اون موقع ها رضا با فامیل صدا می زدم ) دیگه به پسر فکر نمی کنم 


من اون مادر و پسر مقصر می دونم 

اگه اونا تو زندگی من نمی یومدن من شاید الان با دکتر "ف" ازدواج کرده بودم شرکتمون داشتیم 

یا زودتر درسم تموم شده بود رفته بودم پیش مامانم و اونجا ادامه تحصیل می دادم با یک نفر دیگه آشنا میشدم

اوضاع داغون روحی اون موقع من که مجبورم کرد با رضا قرار بگذارم 

اینا گذشته من بود و شرایط  اون موقع  

منم هیچ وقت نمی خواستم با یک مرد متاهل قرار بگذارم و همه اینا دلیل های بنی اسرائیلی ولی یک جوری باید فراموشش می کردم و از اون خاطره های  سیاه برای چند ساعتی دور میشدم 

رضا هم محبت بچگی که می خواستم  بهم میداد هم محبت روزهای جوونیم که یک نفر لگد مالش کرده بود 

منی که تو دانشگاه پسر ها به هر بهونه می خواستن من نگاه شون کنم اکثر پسر های فامیل خواستگارم بودن دکتر "ف" تو موسسه بین اون همه دختر رنگ و وارنگ من انتخاب کرد 

حالا اون دختری که همه تو حسرتش بودن الان زن دوم یک مرد متاهل یک گوشه تهران مخفیانه داره زندگی میکنه ...

 کی فکرش می کرد آینده من این بشه 

نمی دونم حکمت خدا چی بود . چطور همه چی بهم گره خورد 



+ |نارین
زندگی 27 و اوشین
در مورد سریال اوشین (ببخشید  من دفعه اولم اوشین می بینم با اینکه حداقل برای سی سال پیش و ساختش قدیمی و سریال قوی تری هم وجود داره ولی خیلی با محتوا است دوست دارم با شما دوستان عزیزم شر کنم )

اینکه میگید شغل شریف نداشت و سانسور شده بله همین قسمت دیروزش هم با اینکه سانسور شده بود من متوجه شدم مادرش برای کار چه شغلی انتخاب کرده بود اینا همه منظور خاصی اونی که ما فکر میکنیم نیست در واقع اوشین ، مادرش و مادر بزرگش نسل های زاپن هستند و در واقع خود سمبلی از خود کشور زاپن و مرمانش که به خاطر امرار معاش در مقابل کشور های دیگر شریف نبودند و برده دست کشور ها بودند و مردهای اون سریال سمبل دولتمردان کشور زاپن هستند

وقتی پدر اوشین خشن است و رفتار مستبدانه در خانه (با مادرش نسل گذشته مادر اوشین زمان حال و خود اوشین نسل آینده) را دارد در واقع طرز برخورد دولت با مردمانش در اون زمان به ما نشون میدهد 

مردها تو این سریال سمبل دولت هستند 

در واقع اوشین سمبل کشور زاپن است و به ما فراز و نشیب هایی باعث شد زاپن از اون فلاکت به یک قطب قدرتمند جهان تبدیل شه نشون میده 

من تو همین چند قسمت کمی که دیدم  توی هر سکانسش یک جمله فرهنگ سازی میبینم 

اوشین : چرا باید همون با هم بریم

پدر اوشین : برای اینکه موفق بشیم باید گروهی کار کنیم 

یا 

مادر اوشین : مواظب مادر بزرگت باش و تنها نگذارش ما همه باید مواظب اون باشیم 

مادر بزرگ اوشین سمبل تمدن کهنه زاپن و مادر اوشین زمانی بچگی های اون سمبل مردم اون زمان به نسل آینده زاپن غیر مستقیم میگفت نباید پیشنه و ریشه ات را رها کنی باید کنارش باشی 

مثل الان کشور مانیست تا هر کی از دانشگاه فارغ التحصیل میشه میزاره میره  تمام دوستان من اگه مثال بزنم ده تا دوست داشته باشم هشت تاشون رفتن از ایران 

اون سریال غیر مستقیم به نسل های جوون زاپن میگفت  اگر می خواهی سعادتمند بشی باید کنار تمدن ، و گذشته ات باشی و سخت کار کنی 

منم وقتی مادر بزرگ اوشین یک پیرزن دست و پا گیر میدیدم که چطور اوشین و مادرش بهش احترام میگذارند متوجه شدم منظور اصلی چیه 

بیخود نیست زاپن کم تر از صد سال یک همچین قطبی شد 

.

.

.

.

.

.

.

در مورد زندگی خودم بریم ادامه مطلب 

خانم آیدا من منظور شما کامل متوجه نشدم از من چه کمکی می خواهید واضح بهم بگید 

سعی کردم به قولم عمل کنم به همه کسانی در پست قبلی کامنت گذاشتید الوعده وفا 

اگر کسی احیانا کامنت  یا ایمیل به دستش نریسیده بهم  خبر بده و آنهایی  هم که آدرسی ازشون نداشتم 

آدرس برام بگذارند 

و خواهش می کنم اگر رمز گرفتید بهم اطلاع بدهید می خواهم آمار خواننده هام دستم باشه 

ببخشید اگه کامنت ها ی پست قبلی تایید نکردم حتما در اولین فرصت 


رمز آرشیو عوض شد و متاسفانه به هیچ کس نمی دهم 

فقط رمز آخرین پستی که در صفحه ام هست  دوستان دارن و می توانن همراهم باشن 

و بعد از نوشتن پست جدید رمز پست قبلی عوض میشه 

کسانی که در خواست رمز دارن رمز آرشیو برای خودم فقط از الان می تونن همراهم باشن 


ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
اوشین سریال سالهای دور از خانه
من کلاً تلوزیون زیاد نگاه نمیکنن قبل از ازدواج سریال های امریکایی میخردیم می دیدم و خیلی هم فیلم باز بودم شاید به جرات بتونم بگم آرشیو کاملی از فیلم های تاریخ سینما دارم شنیده بودم قرار اوشین پخش شه ولی کی و چه ساعتی نمی دونستم تا چند شب پیش خیلی اتفاقی زدم کانال تماشا و همون موقع تیتراژ آغازی بود 

اون موقع که برای اولین بار اوشین تو ایران پخش شد من بقدری کوچک بودم که چیزی خاصی از خودش و داستانش یادم نمیاد فقط یک خاطرات کمرنگی دارم یادم عروسکم با روسری به خودم میبستم بعد میگفتم مامان ببین اوشین شدم ولی داستانش و جزئیات هیچی در خاطرم نیست 

 شنیدم اون سالی که اوشین پخش میکردن زمان بمباران صدام بود مردم به اطراف تهران میرفتن ولی به خاطر اینکه اوشین از دست ندن یک تلوزیون های کوچیک باطری میخریدن طوری که رونق این تلوزیون ها اون سال گرم شد یا اگه تلوزیونی تو خونه کسی نبود به خاطر این سریال همه خانواده  شنبه ها ساعت 9 میرفتن خونه همسایه یا حتی  اگه برق اون محل می رفت کوچه  های پائینی که برق داشت  اون موقع چون زمان جنگ بود آب گرم و امکات خیلی کم بود همه میگفتن اگه اوشین  می تونه تحمل کنه  ما هم می تونیم و  یک بار چنان بل بشویی سر یک مصاحبه بپا شد و یک گروه از کار اخراج شدن 

همیشه در ذهن نا خودآگاه من این سوال بود اوشین چی بود که انقدر محبوبیت بین ما ایرانی ها داشت 

تا اینکه الان دارم میبینم و تو همین چند قسمت اولیه متوجه شدم چرا 

....اوشین  دختری که به خاطر پدرش مسیر زندگیش عوض میشه و قرار سختی بکشه با تمام وجودم این می تونم احساس کنم که اکثر ما دختر های ایرانی چطور به خاطر پدرهایمان مسیر زندگیمون عوض شد حالا چه مستقیم چه غیر مستقیم کلاً زندگی ما به پدرهامون وصل است  و به  تصمیمات پدر بستگی داره و مادر های ما تنها کاری که می تونن بکنن اشک ریختن شاید تو دوره زمونه الان  کم تر پدری دخترش برای کارگری بفروشه ولی غیر مستقیم هر کاری که بکنه تو سرنوشت دخترش  تاثیر داره اگه پدرت هر کاری بکنه ما رو به همون چشم نگاه می کنن....... دختر فلانیه......... خدا نکنه یک اشتباهی از پدری سر زده باشه چطور دخترش باید تا آخر عمر حرف مردم بشنوه 

یا وقتی ازدواج میکنه  مادر شوهر و خواهر شوهر بدجنسش باعث ناراحتی و آزار اوشین میشن طوری که بچه اش از دست میده مثل اکثر قوم شوهر تو ایران ...فکر کنم همه دل پر و خاطرات رنگارنگی از قوم شوهر داریم 

اوشین زندگی اکثر ما زن های ایرانی نشون میده ما خودمون میبینیم برای همین انقدر راحت باهاش ارتباط برقرار می کنیم 

و نکته خیلی جالبی که تو همین دو تا قسمت  دیدم فرهنگ سازی ....همون قسمت اول داشت به بچه های ژاپنی می گفتت 

اگه تو خونه مشکل اقتصادی هست حتی اگه سن کمی داری باید کمک باشی به خانواده ات  و یا این قسمتی که قرار شد بره مدرسه گفت من ناهار نمی خورم ولی درس می خوانم 

واقعاً برای همین ژاپنی که نصفش آتشفشان داره و زلزله خیز الان شده همچین کشوری من قبل از عید مطب دندون پزشکی بودم برنامه رنگین کمان خاله نرگس با اون صدای گوش خراشش برگشت گفت بچه ها دستاتون بگیرید بالا از خدا تشکر کنید که بابامون زحمت میکشه ....مرسی بابا که هر چی می خواهیم برامون می خری 

جمله که گفت خوب یادم نیست ولی منظور این بود که وظیفه بابا است که حتی یک بابایی بهش فحش داد گفت اگه این حرفا رو تو گوش بچه من نکرده بودن الان خرج پسر  گنده 20 سالم من نمی دادم 

البته یک حرفایی در مورد سانسور اوشین ساختن فقط اینو می تونم بگم ما یکی از آشنایانمون رفته بود ژاپن یک تلوزیون خریده بود بعضی وقت میدید تلوزیون تصویر خوب نشون میده بخصوص زمانی که خانم ها هستند ایشون هم چون از کشور جمهوری اسلامی اومده بود خیلی براش  عجیب نبود  پوشش کم خانم ها !

میگفت غصه داشتم تلوزیون خراب خریدم بعداً فهمید که کار دولت ژاپن خانم هایی که یکم پوششون کم می شد سانسور می کردن ( البته این قضیه برای خیلی خیلی وقت پیش همون زمان پخش اوشین )....اونوقت چطور ممکن اون حرفا در مورد  سریال اوشین درست باشه 


 حال و هوای این پست ژاپنی شد 

در مورد زندگی خصوصی خودم هم میام مینویسم 

یک سری از دوستان بهار 60 و چند نفر دیگه سر پست قبلی آدرسی ازتون ندارم 

برام آدرس بگذارید 



+ |نارین
دوستان ............ مهم
سر پست قبلی که سوتفاهم پیش اومد 

واجب شد من نظر خوانندگان در مورد خودم بدونم 


چون به احتمال قوی رمز عوض  میکنم


 قضیه داره جدی میشه پای خانواده هامون می خواهم بیارم وسط 


چون رضا تکلیف روشن نمیکنه  برای همین خانواده ها باید بیان تکلیف روشن کنن 


نمی تونم زندگیمو همین طوری رو دایره بریزم هر کسی برداشت غلط در مورد من


 داشته باشه 


پس لطفاً برای اینکه من بیشتر شما دوستان عزیزم بشناسم و با خیال راحت رمز


 بعدی بدم به این چند تا سوال من جواب بدید .... 



تو این قضیه مقصر اصلی کی بود ؟


زنش 

رضا

من 

خانواده کدوم یک از ما ؟


می گم خانواده چون رضا 


دو سال بعد از ازدواج اش قبل از اینکه بچه دار بشن تصمیم به جدایی داشت 


هم خودش هم زنش 


خانواده رضا بخصوص پدرش اجازه نداد و بهش گفته بود چون تا حالا ما تو فامیلمون


 طلاق نداشتیم خیلی زشت که پسر من اولین نفر باشه 


خانواده زنش وادار به بچه دار شدنشون کردن 


با بچه زندگی شیرین میشه مزخرفات همیشگی صورت مسئله پاک کردن


خانواده هایی که بخاطر منافع و آبروشون مشکل بچه هاشونو حل نکردن 


رضا با اون پدر سختگیرش که هنوز که هنوز از پدرش حساب می بره 


پدری که سلطه داره رو زندگی بچه هاش 


رضا یک موجود ترسو بار آورده که فقط فرار کردن بلد 


از زنش و مشکلات زندگیش فرار کرد ....حل نکرد 


خانواده ف زیاد نمی شناسم 


 مادرش حکم پدر رضا تو اون خونه داره رو زندگی دختراش 


داماد هاش تحت فشار میزاره که بهترین ها رو برای دختراش تهیه کنن 


حرف رضا است از   مادر زنش و دخالت هاش متنفر 


و از زنش بیشتر دلخور چرا دست به سینه میگه لبیک 



خانواده من .... اعتراف می کنم در محیط بی تنشی بزرگ نشدم 


پدرم همیشه ماموریت بود  دنبال ارتقا شغلی زیاد خونه نبود 


مادرم ... زیادی فداکاری کرد 


شاید فداکاری های بیش از حد  مادرم باعث شد پدرم زیاد خونه نباشه 


مادر من یک فرشته است 



زن رضا مقصر که دوازده سال به فکر مشکلات عمیق زندگیش نبوده 


سر خودش با چیز های دیگه گرم میکرده 


رضا مقصر که اونم مشکلات زندگی شو حل نکرد ...فرار کرد .... با من پر کرد 


من مقصرم  فکر کردم یک خوشگذرونی ساده  و موقتی است 


و خیلی زود و ناخواسته  عاشق شدم 

 

محبت پدری تو رضا دیدم 


پدرم من خیلی دوست داره این مطمئنم 


 ولی خودش بیشتر دوست داره


کارش و موقعیت شغلیش  



فکر می کرد همین که ارامش مادی فراهم کنه کافیه 


البته تقصیری هم نداره 


خانواده پدری من مزخرف ترین خانواده هست که ممکن وجود داشته باشه 


تازه بابای من تو اون خانواده از همشون یک سر گردن بالاتر 


همیشه بهم می گفت تو چیت از بقیه هم سن سالات کمتر اتاق به این بزرگی داری  .... 


چرا درس نمی خونی 


(اون موقع که دبیرستانی بودم این حرفا رو می زد )



از نظر بابای من همه چی  یعنی پول 


عین بابای خودش 


از کجا به کجا رسیدم .... دلم خیلی از دوران نوجوانیم پره 


سیاه ترین دوران زندگیم اصلن دلم نمی خواهد هیچ وقت فلاش بک کنم یاد اون دوران بیوفتم 


خوب شد بزرگ شدم و تموم شد 


پدرم مسبب اون دوران سیاه .... اکثر اوقات بحث بود خونه ما 


مامانم از تنهاییش شاکی بود 


بگذریم 



سوال دوم 


بچه تو یک محیط پر تنش بزرگ شه خطرش بیشتر 


(یعنی پدری که خیانت کنه و دروغ و مخفی کاری )


یک محیط مسموم 


سم تنفس کنن اعضای اون خانواده 


خیانت مثل سم و کشنده روح 




یا اینکه از پدرش راستی  ببینه 


دلتنگی  و اندوه از دست دادن ها هست 


ولی محیط آروم 


ایده آل نیست قبول دارم 


می خواهم بدونم کدومش بهتر برای تربیت یک نسل 


اون بچه قرار پدر اینده یک بچه دیگه بشه 







ناراحت نمی شم اگه من مقصر بدونید 


فقط می خواهم خوانندگانم بشناسم 


رمز  بعدی برای کسانی که جواب نظر سنجی بدن 


نمی دونم کامنت ها تائید کنم یا نه 

حرفای دلخراش کم نبود بیشتر هم خانم های متاهل بهم گفتند 

ولی در کل خطاب به همون خانم ها 

تنهای کسی از اقوام رضا که از این قضیه مطلع یکی از خاله هاشه 

حالا اینکه به روی خودش نیورده  به خواهرشم نگفته از بحث الان خارج 

تو اون جلسه که همدیگر دیدیم 

 گفتند که  من همیشه می دونستم زندگی این دو نفر سرانجامی نداره 

بارها هم به هر دو تاشون تذکر می دادم 

چون همون دو سه سال اول ازدواجشون 

خود ف به خاله گفته رضا با من سرد (امیدوارم متوجه منظورم شده باشید )

این قضیه مال زمانی که من پشت میز نیمکت مدرسه می شستم 

در واقع عشقی بین من و رضا نبوده .....من وجود نداشتم 


دوست عزیز وقتی همسرت گشنه از خونه میفرستی بیرون 

مطمئن باش بیرون غذا می خوره 


فرقی هم نداره چه زنش چه مردش 

برای هر کدوم ممکن نفر سومی پیش بیاد 

تو این دوازده سال زندگی مشترک 

 با علم به اینکه هر دو تاش می دونستن این مشکل بینشون هست 

به جای اینکه شاخ و برگ  نو نهالی که کاشتن  زیاد کنن 

 هر سال یک تبر به ریشه زندگیشون زدن 


و من مطمئنم همین دو تا پسر رضا که الان سنشون دو رقمی هم نیست 

بیست سال دیگه که ازدواج کردن به همین شکل مشابه رفتار پدرشون زندگی می کنن 

بیرون خونه دنبال عشق می گردنن 

چون هر روز دارن رابطه پدر مادرشون می بینن و فکر می کنن زندگی یعنی این 

یک رابطه سرد تو خونه رابطه  های گرم  برای بیرون خونه است

بچه خیلی هم میفهمه مثل دوربین  می مونه همه چیو ضبط می کنه 

(بیچاره اون دختر هایی که قسمت اینا بشن )


یکی از مقصر های اول غیر مستقیم خودش با بی خیالی زندگیش به اینجا رسید 

منم اشتباه کردم قبول کردم دوم بشم ..............بله قبول دارم 

باید بهش میگفتم تکلیف با زندگی اولت روشن کن بعد بیا 

رضا هم که جای خود دارد 


در مورد دوستان مهربون خودم که نگرانم هستید 

عزیزان من سر حرفم هستم 

یک دوست دارم همیشه میگه 

آدم جلو شوهرش کوتاه می پوشه ولی کوتاه نمی یاد 

منم همین شعار زندگیم قرار دادم 

کوتاه بیا نیستم 

امیدوارم بیشتر از این دیگه اشتباه نکنم 

ممنون از دوستان دلسوزم 



ادامه‌‌ی مطلب
+ |نارین
شعر هامون ............پی نوشت
+ |نارین
زندگی 26 .... روز های بی تو

 

اگه تو این مدت دستم به نوشتن نمی ره 

دست خودم نیست 

رضا نیست .... رضا که نباشه منم شبیه یک ماهی یخزده میشم 

کامنت ها و لطف دوستان مسبب این پست شد

آخه یکی نیست به رضا  جان من بگه اگه انقدر دلتنگی خوب یک حرکتی بکن 

خودتم می دونی کله شقم از خر شیطون هم پائین بیا نیستم

چند وقت پیش پیغامی از منشی  شرکت دریافت کردم 

نوشته بود 

شما دیگه تشریف نمی یارین 

نمی گید بخش مهندس فلانی (منظور رضا ) به حداکثر ضرر می رسه 

 به فکر بازدهی شرکت باشید 

دختر ... 

برای گربه نر  های خیابون هم عشوه می یومد 

حالا ببین چی به من میگه 

یکی دیگه از ویژگی های دوم بودن هر کس و ناکسی به خودش اجازه می ده 

هر حرفی بزنه 

اونوقت رضا جانم به من میگه مگه زندگیمون بد 

 میگه ما الان خیلی خوشبختیم 

میگم رضا منظور از ما یعنی کی 

من و خودت می گی 

یا نه 

خودت و خانواده شخصیت می گی 

میگه همه مون 

اره یکی من خوشبختم یکی ملکه بریتانیا


تو وبلاگ ها می خوانم شوهر ها عیدی به همسران فداکارشون می دن 

یک وقت خدایی نکرده برای دوستان عزیز من سوتفاهم پیش نیاد 

رضا کادوی عید نداده 


راستش من از این خاله زنک بازی ها خوشم نمی یاد 

شوهرم چی گفت چی خرید چی داد و و و 

نه من نمی نویسم 

اتفاقاً اگه  کادو نده ناراحت می شم میام اینجا دق دلیمو  خالی می کنم 

یک بار یک دوست عزیزی البته آقا هم بودن 

(پست ولنتاین آقا وحید )

برای من نوشت مهم اینه که هر دو تا تون از ته قلب مطمئن هستید همدیگر 

دوست دارید همین بزرگ ترین کادو 


یا مثلا یک بار تو یک پست دیگه یک چیزی نوشتم بعد یکی از دوستان گفت 

رضا چرا اینجوریه 

شوهر من دو ساعت منت می کشه ال می کنه بل می کنه 

من هیچ وقت شوهرم با شوهر کسی مقایسه نمی کنم 

رضا هم یک ویژگی هایی داره  که کمتر مردی داره 

 همینه که من عاشقشم 

همیشه به نظر  من احترام گذاشته 

هیچ وقت حتی تو جزئی ترین مسائل من هم دخالت نمی کنه 

مگر اینکه خودم ازش بخواهم 

شاید غیر مستقیم بهم بگه 

حتی یک بار هم به من نگفته  روسری فلان رنگ سرت کن 

فقط دروغ نگم یک بار سینما آزادی بودیم فیلم تموم شده بود 

داشتیم از پله برقی می یومدیم پائین 

یک خانمی مانتویی شبیه یک مانتویی که من دارم (تو کمد آویزون البته) پوشیده بود 

 گفتم  منم این مانتو دارم 

   تو چرا نمی پوشی !

یا یکبار هم در کمد باز کرد اون مدل مانتویی که خوشش می یود به من نشون داد 

گفت اینا رو برای از ما بهترون می پوشی دیگه 

در همین حد 

تو مهونی هر جا که بریم تا حالا یکبار هم نشده 

از همون  اوایل تا همین الان الان 

یک اخلاق خوبی هم که داره 

از چیزی که خوشش بیاد تعریف می کنه 

انقدر شیرین اون لحظه برام ...عزیز با احساسم

اگه اون دختر اسپرتی الان فقط تیپ خانومانه میزنه  شدم 

خودم خواستم 

 حرمت ها رو بینمون حفظ 

    به سلیقه و فرهنگ من احترام می گذاره

چون بالاخره فرهنگ من سلیقه من می سازه 

شایدم تجربه بهش ثابت کرده اگه دخالت کنه 

منم اجازه دخالت تو مسائل خصوصی شو دارم 

احتمالاً داره جلوی این قضیه می گیره 

بالاخره دو تا پیرهن بیشتر از من پاره کرده تو این مسائل 

تجربه داره بچه ام 

هر چی که هست 

من از این اخلاقش خوشم میاد 

احساس خوبی دارم 

فکر نمی کنم مایملکش هستم 

اختیارم دست خودم 

 رضا  هم  تیپش مردونه است

من از اول اونو همین جوری پذیرفتم 

ولی رضا یه موقع هایی می گفت بریم لباس  سلیقه تو بگیریم 

فکر کنم میفهمید بعضی وقت ها   دل من می زنه 

قوربونت برم عشق آخرم همش حواست به من بود 

دلم داره میره از دلتنگی 

همه چیز همون شکل است که بود

هنوز بر زمین است رد پای تو زیبا ترین نقش آن

              پنجره ها با  همان شکل هنوز هستند

                          هنوز از همه چیز بوی تو را می شنوم

                                           تو نیستی حرفی جز سکوت نیست

 فقط تو نیستی

صدایت   لبخندت  نگاهت


در یک روز آفتابی تو رفتی

خورشید هم با خودت بردی

و تمام پرندگانی که پرواز می کردند

عشقی که فقط خودمان می شناختیمش

روز های جوان

شب های دراز

آواز پرنده های شب

همه را با خود بردی

 

اگه می موندی

چه روز های جوانی برای هم می ساختیم

بی شباهت با هیچ روز دیگری که تا حالا داشتیم

 

این متن یکی از ایمیل های رضا است 

خدا 

نمی تونم کوتاه بیام 

به راحتی نرسید آنکه سختی نکشید 

این زندگی سینوسی منه 

می دونم تموم میشه 

رد خور نداره مطمئنم درست میشه همه چی 


+ |نارین
زندگی 25
+ |نارین